حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

دوشنبه, ۲۷ دی , ۱۴۰۰ 14 جماد ثاني 1443 Monday, 17 January , 2022 ساعت تعداد کل نوشته ها : 77 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد اعضا : 2 تعداد دیدگاهها : 1×
  • search

    Generic selectors
    Exact matches only
    Search in title
    Search in content
    Filter by Categories
    علوم قرآنی (التمهید)
    فقه جهاد
    فقه حج
    شرح لمعه
    سیاسی
    کتاب اصول فقه
    اخبار
    مذهبی
    هدایة فی النحو . نموداری
    کتاب النذر
    فرهنگ
    شرح تبصره
    اصول فقه
    شرح هدایه فی النحو
    شرح بهجة المرضیه جلد 1
    اجتماعی
    الموجز فی اصول الفقه
    حوزه علمیه
    دانشگاه
    ویژه خبری
    قرآن
    قرآن کریم
    صرف
    نحو
    بلاغت
    فقه
  • کتاب النذر  استاد حمید رضا امینی جلسه ۳
    09 آذر 1400 - 15:44
    شناسه : 1225
    بازدید 38
    0
    فقه 3 کتاب النذر

      (و) کون (الشرط) وهو ما علق الملتزم به علیه (سائغا سواء کان راجحا، أم مباحا (إن قصد) بالجزاء (الشکر) کقوله: إن حججت أو رزقت ولدا، أو ملکت کذا فلله علی کذا من أبواب الطاعه، (وإن قصد الزجر) عن فعله (اشترط کونه معصیه، أو مباحا راجحا فیه المنع) کقوله: إن زنیت أو بعت داری مع […]

    ارسال توسط : نویسنده : حمید رضا امینی منبع : حوزه علمیه اصفهان
    پ
    پ

    (و) کون (الشرط) وهو ما علق الملتزم به علیه (سائغا سواء کان راجحا، أم مباحا (إن قصد) بالجزاء (الشکر) کقوله: إن حججت أو رزقت ولدا، أو ملکت کذا فلله علی کذا من أبواب الطاعه، (وإن قصد الزجر) عن فعله (اشترط کونه معصیه، أو مباحا راجحا فیه المنع) کقوله: إن زنیت أو بعت داری مع مرجوحیته فلله على کذا، ولو قصد فی الأول الزجر، وفی الثانی الشکر لم ینعقد، والمثال واحد، وإنما الفارق القصد.

    شرط دوم

     و کون (الشرط).. توضیح: شرط دوم درنذر مشروط این است که اگر مقصود ناذراز جزاء (چیزی که به گردن می گیرد به واسطه نذری شکرانه باشد، باید شرطی که در نذر می آورد امر جایز باشد، و مقصود از جواز در اینجا به معنای عام است که شامل می شود واجب و مستحب و مباح را.

    مثل اینکه بگوید: اگر موفق به حج (واجب یا مستحب) شدم، برای خداست بر من (که به شکرانه آن) روزه بگیرم.

    ومثل اینکه بگوید: اگر خدا به من فرزند داد و یا مالک فلان چیز شدم، برای خداست بر من (که به شکرانه آن) روزه بگیرم.

    واما اگر مقصود ناذر از جزاء، جریمه کردن خود باشد، در این صورت باید شرطی که در نذر می آورد یکی از این دو چیز باشد: یا حرام باشد یا مباحی که ترک آن بهتر است (یعنی مباحی که فعلش ناپسند است و ترکش پسندیده) مثل اینکه بگوید: اگر زنا کردم، برای خداست بر من (که بعنوان جریمه خود) روزه بگیرم، واین مثال برای حرام است.

    ومثل اینکه بگوید: اگر خانه ام را فروختم (به فرض اینکه فروش خانه، مرجوح باشد یعنی ترک فروش بهتر باشد) برای خداست بر من (که بعنوان جریمه خود) روزه بگیرم. و این مثال برای مباح مرجوح است.

    بنابراین اگر قصد ناذر از جزاء در صورت اول، به عکس باشد یعنی جریمه نه شکرانه ، مثل اینکه بگوید: اگر موفق به حج شدم، برای خداست بر من (که بعنوان جریمه خود) روزه بگیرم. این نذر باطل است.

    وهمچنین اگر قصد ناذر از جزاء در صورت دوم، به عکس باشد یعنی شکر، نه جریمه، مثل اینکه بگوید: اگر زنا کردم، برای خداست برمن (که به شکرانه آن) روزه بگیرم. این نذرباطل است.

    تطبیق : وکون الشرط.. یعنی ولابد من کون الشرط.. یعنی وباید شرط که عبارت از آن است که معلق بر آن شده، چیزی که به گردن گرفته شده (یعنی شرط آن است که جزاء به آن معلق شده است، مثلا در مثال: «اگر موفق به حج شدم، برای خداست بر من که به شکرانه آن روزه بگیرم» جمله – اگر موفق به حج شدم – شرط می باشد چنانکه واضح است) الملتزم بفتح زاء به صیغه اسم مفعول یعنی جزاء ، که در مثال بالا، روزه گرفتن باشد علیه متعلق است به – علق .. سائغا خبر است برای -کون – در عبارت شارح یعنی شرط باید امر جایز بوده باشد (و جواز در اینجا چنانکه گفتیم به معنای اعم می باشد یعنی چه اینکه رجحان داشته باشد ذاتا (یعنی واجب یا مستحب) و چه مباح باشد (که ذاتا متساوی الطرفین است ولی در اینجا مقصود مباحی است که بالعرض رجحان دینی یا دنیوی داشته باشد و اما مباح متساوی الطرفین در اینجا مقصود نیست زیرا مناسبت با شکر ندارد).

    إن قصد.. یعنی اینکه میگوئیم باید شرط ، امر جایز باشد) در صورتی است که مقصود ناذر از جزاء، شکر باشد مثل اینکه بگوید: اگر به حج بروم و یا فرزند دار شدم یا مالک فلان چیزشدم، پس برای خداست بر من (که به شکرانه آن) فلان عمل عبادی از ابواب عبادت را انجام دهم.

    وإن قصد الزجر.. یعنی واما اگر مقصود ناذر از جزاء ، جلوگیری خود از انجام دادن شرط باشد، شرط است که فعل شرط، معصیت باشد یا مباحی باشد که ترک آن رجحان دارد (یعنی فعلش مرجوح است مثل اینکه بگوید اگر زنا کردم و یا خانه ام را فروختم – در صورتی که فروش خانه مرجوح باشد . پس بر خداست بر من که (بعنوان جریمه خود) فلان عمل عبادی را بجا آورم.

    ولو قصد فی الأول .. یعنی ولی اگر قصد کند (از جزاء) در صورت اول (که شرط، امر جایز بود) جلوگیری از انجام دادن آن را، و همچنین قصد کند (از جزاء) در صورت دوم (که شرط، معصیت یا مباح مرجوح بود) شکر را، نذر (درهردو فرض) منعقد نمی شود. ومثال آن همان مثال بالاست، فقط فرق گذارنده، قصد است (که یعنی در مثال حج اگر نذرکننده قصدش از جزاء که عمل عبادی است، جریمه کردن خود باشد نذرش باطل است، و در مثال زنا اگر نذرکننده قصدش از جزاء، شکرانه باشد نذرش باطل است).

    والمکروه کالمباح المرجوح وإن لم یکنه فکان علیه أن یذکره، ولو انتفى القصد فی القسمین لم ینعقد لفقد الشرط. ثم الشرط إن کان من فعل الناذر فاعتبار کونه سائغا واضح، وإن کان من فعل الله کالولد والعافیه ففی إطلاق الوصف علیه تجوز، وفی «الدروس» اعتبر صلاحیته، لتعلق الشکر به وهو حسن.

    والمکروه کالمباح المرجوح .. توضیح: مصنف در صورتی که مقصود ناذراز جزاء، جریمه بوده باشند فرمود که باید شرط: یا حرام باشد و یا مباح مرجوح، و دیگر مکروه را ذکر نفرمود.

    حالا شارح می فرماید که مکروه نیز در حکم مباح مرجوح است هر چند خود آن نمی باشد، چون مکروه آن است که منهی عنه به نهی تنزیهی باشد بالذات، ویکی از مکروهات معلومه درشرع باشد ولی مباح مرجوح آن است که منهی عنه بالعرض باشد و یکی از مکروهات معلومه نباشد پس مکروه با مباح مرجوح از این جهت با یکدیگر مغایرند ولی در عین حال از نظر حکم با آن یکی می باشد لذا بر مصتف لازم بود مکروه را نیز ذکر کند وان لم یکنه ضمیر مستتر در یکن – که اسم آن است به مکروه بر می گردد وضمیر ظاهر به مباح مرجوح بر می گردد فکان علیه.. یعنی پس بر مصتف لازم بود اینکه ذکر کند مکروه را.

    ولو إنتفی القصد.. توضیح: اگر در دو صورتی که مصتف ذکرکرده، ناذر قصد شکر یا قصد جریمه نکند، نذرش باطل است، چون شرط صحت نذر آن است که آن قصد را بنماید و شرط وقتی مفقود شد مشروط هم مفقود خواهد شد.

    ثم الشرط إن.. مطلب دیگری است مربوط به عبارت مصنف (کون الشرط سایغا) و آن اینکه شارح می فرماید: در نذر مشروط اگر شرطی که در صیغه نذرآورده چنانچه کار نذر کننده باشد (مثل حج رفتن یا مالک شدن چیزی در این صورت اشتراط جایز بودن آن شرط، بی اشکال است ولی اگر شرطی که در صیغه آورده، کار خدایی باشد، مثل بچه دار شدن یا عافیت و سلامتی، در این صورت اطلاق سایغ و جایز بودن بر آن شرط، مجاز است، چون کار خدا، موضوع احکام شرعیه قرار نمی گیرد، و در اینجا جواز از احکام شرعیه است پس اطلاق سایغ و جایز بر کار خدا شاید از باب تغلیب باشد که یک نوع از مجاز است.

    و در کتاب «دروس»، تعبیر دیگر کرده و آن اینکه در آنجا به این مضمون فرموده که: اگر مقصود از جزاء، شکر باشد، باید شرط، کاری باشد که صلاحیت برای تعلق شکر بر آن را داشته باشد.

    شارح می فرماید که این تغبیر نیکوست، زیرا هم فعل انسان وهم فعل خدا را شامل است بدون اینکه در شمولش فعل خدا را، ارتکاب مجازگویی شده باشد بجهت اینکه عافیت که کار خدایی است، صلاحیت تعلق شکربر آن را دارد إطلاق الوصف یعنی اطلاق سایغ بودن برآن شرطی که کار خداست صلاحیته صلاحیت شرط وهو حسن این نظر شارح است.

    فی جمیع هذه الشروط والأحکام (وصورته عاهدت الله، أو على عهد الله) أن أفعل کذا، أو أترکه، أو إن فعلت کذا، أو ترکته ، أو رزقت کذا فعلی کذا، على الوجه المفصل فی الأقسام والخلاف فی انعقاده بالضمیر، ومجردا عن الشرط مثله.

    احکام عهد

     والعهد کالنذر فی جمیع.. توضیح: عهد مانند نذراست در تمام شروط واحکامی که گفته شد پس عهد نیز مانند نذر دو قسم است (در نظر مصتف): عهد تبرعی وعهد مشروط: ۱٫ عهد تبرعی، بدون شرط است مثل اینکه بگوید: «عاهد

    الله ویا: على عهد الله) أن أصوم شهره» (یعنی پیمان بستم با خدا ۔ یا برمن است پیمان خدا – که یک ماه روزه بگیرم) و یا مثلا بگوید: «عاهد الله أن اترک الخمر مثلا» (بنابر اینکه ترک حرام، واجب است پس در این مثال هم معهود، اطاعت خواهد بود).

    وهمانطوری که در نذر تبرعی جایز است منذور، مباح راجح باشد همچنین در عهد تبرعی، جایز است معهود، مباح راجح باشد مثل اینکه بگوید: «عاهدت الله أن ابیع داری» یعنی پیمان بستم با خدا که خانه ام را بفروشم (بنابر اینکه فروختن خانه ، رجحان دنیایی داشته باشد).

    ۲. عهد مشروط؛ مثل اینکه بگوید: «عاهدت الله (یا: على عهد الله إن زنی على صوم شهر» یعنی پیمان بستم با خدا که اگر زنا کردم پس (بعنوان جریمه) بر من باشد روزه گرفتن یک ماه، و یا مثل اینکه: «عاهد الله إن ترک الصلاه، فعلئ صوم شهر» و یا مثل: «عاهد الله إن رزقت ولده فعلئ صوم شهر».

    و تمام تفاصیلی که در شرایط شرط وجزاء درندرگفته شد، در عهد نیز می آید که اگر مقصود در جزاء، شکر باشد باید شرط ، امر جایز باشد و اگر مقصود در جزاء، جریمه باشد باید شرط، حرام یا مکروہ یا مباح مرجوح باشد.

    تطبیق : وصورته یعنی صورت و صیغه عهد أن أفعل کذا أو أترکه کلمه – أن – بفتح همزه است پس این مثال برای عهد تبرعی می باشد أو إن فعلت کلمه – إن – به کسرهمزه، شرطیه است یعنی عاهدت الله ان فعلت کذا – أو ترکته أو زقت کذا، فعل کذا، این سه مثال برای عهد مشروط است و جمله – فعل کذا – جزاء شرط است.

    والخلاف فی انعقاده.. توضیح: در عهد نیز محل خلاف است که آیا به نیت و قصد باطنی فقط، صحیح است یا اینکه باید به لفظ و صیغه، بوده باشد؟

    ونیز محل خلاف است که آیا عهد تبرعی چنانکه مثال زدیم، صحیح است یا اینکه باید مشروط باشد؟ و چون نظر مصتف درنذر این بود که نذر تبرعی صحیح است پس در اینجا نیز نظرش این است که عهد تبرعی صحیح می باشد و لذا شارح بعد از عبارت متن، مثال برای عهد تبرعی نیز ذکر نمودند چنانکه توضیح دادیم.

    تطبیق : والخلاف.. (این کلمه مبتدا است و خبرش – مثله – می باشد) یعنی اختلاف بین فقهاء دراینکه آیا عهد منعقد می شود به قصد و نیت تنها، و نیز در اینکه آیا منقعد می شود عهد خالی از شرط ؟ مثل نذراست.

    والیمین: هی الحلف بالله) أی بذاته تعالى من غیر اعتبار اسم من أسمائه (کقوله: ومقلب القلوب والأبصار، والذی نفسی بیده، والذی فلق الحبه وبرأ النسمه)، لأن المقسم به فیها مدلول المعبود بالحق، إله من فی السماوات والأرض من غیر أن یجعل اسما لله تعالى (أو) الحلف (باسمه تعالی المختص به (کقوله: والله وتالله وبالله)

    مبحث قسم

    والیمین: وهی الحلف.. توضیح: سوگند خوردن گاهی برای تأکید معنی خبر است از گذشته و آینده یا حال، و آن را به قسم، تأکید می کند تا شنونده باور کند مثل اینکه بگوید: بخدا قسم من بدهکار نبودم یا نیستم یا زید از سفر نخواهد آمد. و این گونه قسم نسبت به گذشته و حال، در مرا فعات و محاکمات بکار می رود و اگر دروغ باشد «یمین غموس» است که آن را از گناهان کبیره شمرده اند.

    و گاهی سوگند برای تأکید سؤال است مثل اینکه بگوید: تو را بخدا قسم میدهم جواب مرا بده یا چیزی به من بخش و آن را «مناشده» گویند. در اینگونه قسم، بر مسئول واجب نیست اجابت کند.

    و گاهی تعهد و التزام است که انسان در آینده عملی انجام دهد یا ترک کند مانند نذروعهد، و در اینجا از این نوع قسم، بحث می شود و این نوع است که اگر بشکند کفاره باید داد.

    وهی الحلف بالله أی بذاته .. توضیح: مصنف می فرماید که قسم خوردن بر دو قسم است:

    اول: اینکه قسم به ذات خدا بخورد بدون اینکه اسمی از اسماء حسنای خدا را ملاحظه و بر زبان جاری کند بلکه الفاظ وعباراتی را به زبان جاری کند که دلالت بر ذات خدا می کند مثل اینکه بگوید: «و مقلب القلوب والابصار» (یعنی قسم به برگرداننده دلها ودیده ها) و مثل: «والذی نفسی بیده» (یعنی قسم به آنکه جانم به دست قدرت اوست) و مانند این الفاظ که دراینها مقسم به یعنی آنکه به آن قسم خورده شده، همانا معبود به حقی است که پروردگار موجودات آسمانی و زمینی است، نه اینکه مقسم به ، اسم خدا بوده باشد.

    دوم: اینکه قسم به اسماء خدا بخورد، آن اسمایی که مختص به اوست مثل والله ، «وأقسم بالقدیم» «و أقسم بالازلی» و مانند اینها.

    توضیح بیشتر اینکه: قسم در حقیقت سه قسم است: چون قسم یا به ذات خداست یا به اسم او، واسم نیزیا اسم مختص به اوست یا اسم مشترک غالب دراو یعنی اسمی که مشترک است بین خدا و مخلوق ولکن بیشتر در خدا استعمال میشود):

    ۱. مقصود از قسم اول این است که در قسم، الفاظی را ذکر کند که ذات خدا از آن فهمیده می شود و غیر او احتمال داده نمی شود، بدون اینکه اسم مفرد یا مضاف از اسماء حسنای خدا را بر زبان جاری سازد مثل اینکه بگوید: «والذی أعبده» (قسم به آنکه او را پرستش میکنم و مثل: «والذى اصلی له» (قسم به آنکه نماز برای او می خوانم و مثل: «و مقلب القلوب والابصار» و مثل: «والذی قلق الحبه وبرء السمه» قسم به آنکه دانه را شکافت و مردم را خلق کرد و از این قبیل عبارات والفاظی که از اسماء خدا نیست بلکه الفاظی اند که دلالت بر ذات خدا میکنند.

    ۲. مقصود از قسم دوم این است که قسم بخورد به اسمایی که اختصاص به خدا دارد و بر غیراواطلاق نمی شود چه اسم مفرد مثل الله، الرحمن، و چه اسم مضاف مثل

    رب العالمین، مالک یوم الدین، خالق الخلق، الأول الذی لیس قبله شیء، الحی الذی لا یموت، الواحد الذی لیس کمثله شیء.

    واین قسم، اسمایی هستند که دلالت بر صفات ذات میکنند.

    بعضی از فقهاء گفته اند که خالق و رازق هم از این قسم دوم است ولی اصح آن است که ازقسم سوم است که مشترکند بین خدا و غیراو زیرا آن دو اسم بر غیرخدا نیز اطلاق می شوند چنانکه خدا در قرآن اطلاق کرده ویخلقون افکا – وارزقوهم.

    ٣. مقصود از قسم سوم آن اسمایی است که مشترک است بین خدا و غیراویعنی هم بر خدا اطلاق می شود و هم بر غیر او ولکن بیشتر در خدا اسعمال می شود و در دیگران باید قیدی آورده شود مثل رحیم، رب، خالق، رازق، متکبر، قاهر، قادر، و این قسم اسمایی هستند که دلالت بر صفات افعال می کنند.

    این اسماء بر غیر خدا هم اطلاق می شود با قید، مثلا گفته می شود: فلان رحیم القلب، فلان جبار، فلان رب الابل، فلان متکبر، فلان قادر على هذا، فلان قاهر لفلان.

    و در اینجا قسم چهارمی هست و آن اسمی است که مشترک است و در هیچکدام از خدا و غیراو بیشتر استعمال نمی شود بلکه بطور مساوی استعمال می شود مثل: شئ، موجود، حی، سمیع، بصیر، مؤمن، کریم و مانند اینها، وحکم این قسم بعد در عبارت مصنف خواهد آمد.

    این نحوه تقسیم و ترتیبی را که ذکر شد، جماعتی از فقهاء مثل محقق حلی و علامه حلی ذکر کرده است و مصتف هم در این کتاب به تبعیت از آنها ذکر نموده منتها قسم سوم را ذکر نکرده.

    ولی در کتاب «دروس» به تقسیم وترتیب مذکور اشکال کرده که بعدا توضیح خواهیم داد.

    تطبیق : وهی الحلف .. یعنی قسم خوردن: یا قسم به ذات خداست بدون ملاحظه اسمی از اسماء خدا (یعنی بدون اینکه قسم به اسمی از اسماء مختص یا مشترک خدا باشد بلکه عباراتی را به زبان آورد که دلالت برذات او میکند) مثل اینکه بگوید: «و مقلب القلوب والابصار» و یا بگوید: «والذی نفسی بیده» ویا بگوید: «والذی قلق الحبه وتیره التسمه» زیرا مقسم به دراین قسمها، مدلول آن معبود بحقی است که خدای موجودات آسمانها و زمین می باشد، بدون اینکه مقسم به، اسم خداوند (یکی از اسماء مختص یا مشترک او باشد یجعل ضمیر مقدری که نایب فاعل است بر می گردد به مقسم به أو الحلف باسمه تعالی.. (این قسم دوم است) یعنی ویا قسم به اسم خداست آن اسمی که مختص به اوست مثل اینکه بگوید: والله ، الله ، بالله ربا واوقم وتاء قسم وباء قم).

    وأیمن الله) بفتح الهمزه وکسرها مع ضم النون وفتحها، وکذا ما اقتطع منها للقسم، وهو سبع عشره صیغه، أو أقسم بالله).

    وأیمن الله).. از الفاظی که در لغت به آن قسم خورده می شود، کلمه «ایمن الله » است و مشهور بین علماء نحواین است که ایمن اسم است نه حرف.

    و در آن اختلاف کرده اند که آیا مفرد است و مشتق ازمن (به معنی برکت) یا اینکه جمع یمین (یعنی قسم) است؟ اهل بصره قول اول را قائلند، و بنابر آن همزه وصل است، واهل کوفه قول دوم را قائلند و بنابراین، همزه آن همزه قطع است. |

    حال ببینیم آیا شرعا قسم به آن صحیح است یا نه؟ گفته اند اگر جمع یمین باشد، قسم به آن در واقع قسم به قم های خدا می شود نه قسم به خدا (پس معنای ایمن الله یعنی قسم به قسمهای خدا) و همچنین اگر مفرد باشد آن هم قسم به وصفی از اوصاف خدا می شود که آن برکت خدا باشد، نه قسم به اسم خدا.

    ولی اقوی این است که قسم به آن صحیح است چون عرف آن کلمه وضع برای قسم شده و قسم به اسم خدا محسوب است.

    وغالبا – ایمن – مرفوع استعمال می شود بنابر اینکه مبتدا است و خبرش محذوف است و اضافه به کلمه الله می گردد وتقدیر آن چنین است: ایمن الله

    قمی. و جایز است به حرف قسم مجرور شود، و نیز جایز است اضافه به کعبه شود یعنی ایمن الکعبه، و نیز جایز است اضافه به کاف خطاب شود یعنی ایمنک.

    وایمن مشتقاتی دارد که به واسطه حذف بعضی حروفش و یا تبدیل به حرف دیگر بجهت کثرت استعمال، حاصل شده است.

    و بعضی لغویین در آن کلمات، ۲۱ لغت نقل کرده اند که چهار لغت در خود ایمن الله است، و ۱۷ لغت در مشتقات آن به ترتیب زیر:

    أیمن (بفتح همزه و ضم نون). ٢. ایمن (بفتح همزه و فتح نون). ٣. ایمن (بکسرهمزه و ضم نون). ۴٫ ایمن (بکسرهمزه و فتح نون). د. لیمن (بفتح لام و ضم نون).

    . لیمن (بفتح لام و فتح نون). ۷. لیمن (بکسر لام وضم نون). ۸. لیمن (بکسر لام و فتح نون). ۹. یمن (بفتح یاء ونون). ۱۰. م (بضم یاء ونون).

    ناگفته نماند که در پاورقی «لمعه دمشقیه» بجای این دولغت (۹ و۱۰) کلمه (لیم) آورده است در حالی که آنچه از حاشیه – منه که از خود شارح است استفاده می شود و نیز در کتاب «مسالک» تصریح به آن نموده، همان است که ما ذکر کردیم نه آنچه در پاورقی مذکور ذکر شده، هر چند درکتب لغت کلمه «لیم» نیز آمده است ولی غرض شارح در اینجا آن نیست.

    ۱۱. ایم (بفتح همزه وضم میم). ۱۲. ایم (بکسرهمزه وضم میم). ۱۳. ایم (بفتح همزه وفتح میم). ۱۴٫ ام ( بکسرهمزه وکسر میم). ۱۵. ام (بکسرهمزه وضم میم). ۱۶٫ من (بضم میم ونون). ۱۷. من (بفتح میم ونون).

     من (یکسرمیم ونون). ۱۹. م (بفتح میم). ۲۰. م (بکسرمیم). ۲۱. م (بضم میم).

     تطبیق : بفتح الهمزه .. یعنی کلمه ایمن، هم بفتح همزه و هم بکسر آن آمده (که هرکدام از این هم با ضم نون و هم با فتح نون آمده است و این چهار لغت می شود) و همچنین آن کلماتی که تقطیع وگرفته شود از ایمن برای قم (یعنی مشتقات آن) و آن هفده صیغه است.

    أو بالقدیم) بالمعنى المتعارف اصطلاحا وهو الذی لا أول لوجوده، (أو الأزلی أو الذی لا أول لوجوده).

    أو بالقدیم .. یعنی أقسم بالقدیم بالمعنى المتعارف.. قدیم در اصطلاح متکلمین دو قسم است: قدیم ذاتی و قدیم زمانی:

    قدیم ذاتی ۔ عبارت از موجودی است که وجود اواز غیرش نباشد و آن فقط ذات خداوند است و مقابل آن حادث ذاتی است.

    قدیم زمانی به عبارت از موجودی است که وجود او مسبوق به عدم نباشد و مقابل آن حادث زمانی است.|

    ومراد شارح در اینجا همین قدیم زمانی است که می فرماید قدیم آن است که برای وجود او ابتدایی نمی باشد (چون ابتدا آن وقتی صدق می کند که مسبوق به عدم

    باشد). |

    و گویا غرض شارح از تعریف قدیم در اینجا این است که قدیم به معنای لغوی را خارج کند که عبارت از موجودی است که زمان و مدت طولانی بر آن گذشته باشد و نسبت به موجود دیگر سابقه زمانی زیادتری داشته باشد که به آن قدیم اضافی گویند، مثلا می گویند فلان چیز، قدیمی است یعنی سابقه زمانی طولانی دارد.

    و بعضی گفته اند که غرض شارح خارج کردن قدیم به معنای شرعی باشد که عبارت از موجودی است که شش ماه و بیشتر بر آن گذشته باشد.

    أو الأزلی یعنی بگوید أقسم بالازلی، و یا بگوید: أقسم بالذی لا اقل لوجوده (که همان معنای قدیم است).

    ثبت دیدگاه

    • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
    • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
    • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.