حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

سه شنبه, ۱۸ مرداد , ۱۴۰۱ 12 محرم 1444 Tuesday, 9 August , 2022 ساعت تعداد کل نوشته ها : 42 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد اعضا : 2 تعداد دیدگاهها : 1×
  • نقشه پایگاه

  • تدریس کتاب آشنایی با قرآن(نور) استاد امینی
    ۰۹ مرداد ۱۴۰۱ - ۱۳:۳۳
    شناسه : 2437
    بازدید 34
    0
    تدریس کتاب آشنایی با قرآن(نور) استاد امینی

    فهرست مطالب۱ کتاب آشنایی با قرآن جلد ۴ ۲ تفسیر سوره مبارکه نــــور ۳ جلـــــسه اوّل ۴ جلـــــسه دوّم۵ جلـــــسه سوّم۶ جلـــــسه چهارم۷ جلـــــسه پنجم۸ جلـــــسه ششم۹ جلـــــسه هفتم۱۰ جلـــــسه هشتم۱۱ جلـــــسه نُهــم۱۲ جلـــــسه دهم۱۳ جلـــــسه یازدهم۱۴ جلـــــسه دوازدهم۱۵ جلـــــسه سیزدهم۱۶ جلـــــسه چهاردهم۱۷ جلـــــسه پانزدهم ۱۸ جلـــــسه شانزدهم کتاب آشنایی با قرآن جلد ۴  تفسیر سوره مبارکه نــــور  توسط […]

    ارسال توسط : نویسنده : حمید رضا امینی منبع : حوزه علمیه اصفهان
    پ
    پ

    کتاب آشنایی با قرآن جلد ۴ 

    تفسیر سوره مبارکه نــــور 

    توسط استاد  حمید رضا امینی

    جلـــــسه اوّل 

    جلـــــسه دوّم

    جلـــــسه سوّم

    جلـــــسه چهارم

    جلـــــسه پنجم

    جلـــــسه ششم

    جلـــــسه هفتم

    جلـــــسه هشتم

    جلـــــسه نُهــم

    جلـــــسه دهم

    جلـــــسه یازدهم

    جلـــــسه دوازدهم

    جلـــــسه سیزدهم

    جلـــــسه چهاردهم

    جلـــــسه پانزدهم 

    جلـــــسه شانزدهم

    مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۳۸۷ [تفسیر سوره نور] تفسیر سوره نور (۱) بسم اللَّه الرحمن الرحیم‏ سورَهٌ انْزَلْناها وَ فَرَضْناها وَ انْزَلْنا فیها ایاتٍ بَیِّناتٍ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرونَ. الزّانِیَهُ وَ الزّانى فَاجْلِدوا کُلَّ واحدٍ مِنْهُما مِائَهَ جَلْدَهٍ وَ لاتَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَهٌ فى دینِ اللَّهِ إنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْاخِرِ وَ لْیَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنینَ. الزّانى لا یَنْکِحُ الّا زانِیَهً اوْ مُشْرِکَهً وَ الزّانِیَهُ لا یَنْکِحُها الّا زانٍ اوْ مُشْرِکٌ وَ حُرِّمَ ذلِکَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ «۱». به مناسبت این که این ایام، ایام وفات حضرت صدّیقه طاهره سلام اللَّه علیها- بانویى که «سیّدهُ نساءِ العالمین» و مظهر اعلاى عفاف در عالم اسلام است- مى‏باشد، بنا شد که سوره مبارکه نور را تفسیر کنیم و علت انتخاب این سوره این است که بیشتر آیات این سوره [در اطراف مسائل مربوط به عفاف است.] «۲» مى‏فرماید در این سوره یک سلسله آیات روشن آورده‏ایم، باشد که شما متذکر مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۳۸۸ شوید و بیدار و هشیار گردید. این که در ابتدا مى‏فرماید «سوره‏اى است که نازل کرده‏ایم» تنها سوره‏اى که با این جمله شروع مى‏شود این سوره است. ما بسیارى از سوره‏ها داریم که از ابتدا که شروع مى‏شود به عنوان این است که «کتابى فرود آوردیم»، یعنى به همه قرآن اشاره مى‏کند، ولى اینجا تنها به همین سوره اشاره مى‏کند. معلوم مى‏شود که یک عنایت خاصى به مفاد این سوره است. معناى «سوره» معناى «سوره» را مى‏دانید. هر قطعه‏اى از آیات قرآن که با یک «بسم اللَّه» شروع مى‏شود و بعد پایان مى‏پذیرد به طورى که بعد از آن، «بسم‏اللَّه» دیگرى هست، این قطعه را «سوره» مى‏گویند. قرآن از کتابهایى است که فصل، باب و بخش ندارد ولى قطعه قطعه شدنش به صورت سوره سوره بودن است و هر سوره با یک «بسم‏اللَّه» آغاز مى‏شود و «بسم‏اللَّهِ» آغاز قطعه بعد نشان دهنده پایان سوره قبلى است. مى‏گویند کلمه «سوره» از همان ماده‏اى است که کلمه «سور» وضع شده است. در زبان عرب آن حصارى را که دور شهرها مى‏کشیدند- و در فارسى به آن «باره» «۱» مى‏گویند- که یک شهر را در داخل خودش قرار مى‏داد و یک حائط و دیوارى بود که بر تمام شهر یا قصبه و یا ده احاطه داشت، سور مى‏گفتند؛ مخصوصاً در مورد شهرها مى‏گفتند «سور البلد» و آن دیوار مرتفعى بود که دور یک شهر مى‏کشیدند. کأ نّه هر سوره‏اى در داخل یک حصار قرار گرفته است، از این جهت به آن «سوره» مى‏گویند. قرآن را خود پیغمبر سوره سوره کرده است نه این که بعد مسلمین آن را سوره سوره کرده باشند. از ابتدا که قرآن نازل شد، به صورت سوره سوره نازل شد. اهمیت مسائل مربوط به عفاف‏ آیه اول مخصوصاً با تعبیر «سورَهٌ انْزَلْناها» و بعد هم با کلمه «فَرَضْناها» این مطلب را مى‏فهماند که مسائل مربوط به عفاف مسائلى بسیار جدى است؛ یعنى درست در جهت عکس آنچه بشر امروز فکر مى‏کند که در جهت سهل کردن و ساده کردن و مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۳۸۹ ناچیز شمردن روابط جنسى حرکت مى‏کند و به غلط اسمش را آزادى مى‏گذارد و به اصطلاح در جهت «آزادى جنسى» گام برمى‏دارد، قرآن برعکس، آنچه تحت عنوان حریمهاى عفاف مطرح مى‏کند و آنچه تحت عنوان مجازاتهاى بى‏عفتى بیان مى‏کند و آنچه تحت عنوان مجازات لکه‏دار کردن زنهایى که عفیفه‏اند و به دروغ متهم مى‏شوند بیان مى‏کند و آنچه در باب ترغیب به ازدواج بیان مى‏کند و بالأخره هرچه در باب مسائل مربوط به عفاف گفته است، مى‏خواهد بگوید اینها مسائل بسیار بسیار جدى و «فرض» است و نمى‏شود اینها را کوچک شمرد، و یکى از بدبختیهاى دنیاى امروز تحقیر کردن اصول عفاف و تقواى در امور جنسى است، که درباره اینها بحث مى‏کنیم. «سورَهٌ انْزَلْناها» سوره‏اى است که فرود آورده‏ایم و رعایت مقررات این سوره را فرض و حتم کرده‏ایم، یعنى مهم مى‏شماریم، کوچک نمى‏شماریم. «وَ انْزَلْنا فیها ایاتٍ بَیِّناتٍ» و ما در این سوره یک سلسله آیات بیّنه (آیات بزرگ روشن) فرستاده‏ایم. ممکن است مقصود تمام آیات سوره باشد یا- آن طور که علامه طباطبایى در تفسیر المیزان مى‏فرمایند- مقصود آن آیاتى است که در وسط سوره آمده و درواقع آن آیات ستون فقرات این سوره است. سایر آیات سوره راجع به آداب و اخلاق جنسى است و آن آیات مربوط به اصول عقاید است، که وجه تناسبش را بعد بیان مى‏کنیم. به هر حال قرآن مى‏گوید ما این سوره را فرود آورده‏ایم و مقررات و محتواى این سوره را که در زمینه آداب و اخلاق جنسى است حتم شمرده‏ایم و یک سلسله آیات بیّنه در آن فرود آورده‏ایم براى بیدارى و آگاهى بشر، «لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرونَ» باشد که شما یادآورى شوید، آگاهى پیدا کنید، از غفلت خارج گردید. فرق است میان «تفکر» و «تذکر». تفکر آنجایى است که یک مسئله‏اى را که انسان بکلى نسبت به آن جاهل و نادان است و نمى‏داند، به انسان مى‏آموزند. قرآن در بسیارى از موارد، دم از تفکر مى‏زند. تذکر در مسائلى است که فطرت انسان خود به خود صحت آن مسائل را درک مى‏کند ولى باید یادآورى کرد و توجه داد. قرآن مخصوصاً آداب و اخلاق جنسى را به عنوان «تذکر» بیان مى‏کند، شاید یک علتش احترام گزاردن به بشر است. مى‏فرماید ما شما را به این مسائل متوجه مى‏کنیم، یعنى مسائلى است که اگر خودتان هم بیندیشید مى‏فهمید، ولى ما شما را متذکر و متوجه مى‏کنیم. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۳۹۰ مجازات زنا آیه بعد مربوط به مجازات فحشا (فحشاى به معنى زنا) است. مى‏فرماید: الزّانِیَهُ وَ الزّانى فَاجْلِدوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَهَ جَلْدَهٍ وَ لا تَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَهٌ فى دینِ اللَّهِ إنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْاخِرِ وَ لْیَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنینَ. در این آیه سه مطلب بیان شده است: اول این که زنا کار، اعمّ از مرد و زن، باید مجازات شود و مجازاتش را هم قرآن تعیین کرده است: صد تازیانه. صد تازیانه باید به مرد زنا کار زده شود و همین طور صد تازیانه به زن زناکار. مطلب دوم: به مؤمنین آگاهى مى‏دهد که در مورد این مجازات مبادا تحت تأثیر عواطفتان قرار بگیرید، مبادا دلتان به رحم بیاید و بگویید [با خوردن‏] صد تازیانه دردش مى‏آید پس یک مقدار از آن را اجرا نکنیم، که اینجا جاى رحم نیست. مى‏گوید مبادا در اینجا عواطفتان به هیجان بیاید و سبب شود که عملًا تسامحى در اجراى این حد قائل شوید و به اصطلاح امروز یک وقت فکر نکنید این عمل «غیر انسانى» است؛ نه، «انسانى» است. مطلب سوم: این مجازات را در خفا انجام ندهید، چون این مجازات براى این است که دیگران عبرت بگیرند. حتماً یک جمعى از مؤمنین باید در موقع اجراى این مجازات حاضر و ناظر باشند و ببینند. مقصود این است که وقتى این حکم اجرا مى‏شود باید به گونه‏اى اجرا شود که همه مردم آگاه شوند که فلان مرد یا زن زنا کار این حد درباره‏اش اجرا شد، نه این که مخفیانه اجرا شود، باید علنى اجرا شود. فلسفه مجازات زنا راجع به قسمت اول که دستور مجازات زناست چند مطلب را باید عرض کنم. یکى این که فلسفه مجازات زنا چیست؟ اگر شما کتابهایى را که در این زمینه‏ها بحث کرده‏اند بخوانید مى‏بینید غالباً این طور اظهار نظر مى‏کنند که علت مجازات زنا به اصطلاح آنها «مرد سالارى» است. در دوره‏هایى که مرد حاکم بر خانواده بوده (به‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۳۹۱ معناى این که مرد مالک خانواده بوده و زن حقى نداشته و وسیله‏اى در دست مرد بوده براى بهره‏بردارى او، و مرد خودش را مالک زن مى‏دانسته است) وقتى که زن زنا مى‏کرده است، از نظر مرد این طور بوده که زن یک چیزى را که تعلق به او داشته در اختیار دیگرى قرار داده، و از این جهت مجازات زنا برقرار شده است. معلوم است که از نظر قانون اسلام این یک حرف بى‏اساسى است. در اسلام مجازات زنا منحصراً براى زن نیست، هم مرد باید مجازات شود و هم زن: الزّانِیَهُ وَ الزّانى فَاجْلِدوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَهَ جَلْدَهٍ. تصریح مى‏کند: هم مرد زناکار و هم زن زنا کار هر دو باید مجازات شوند. اگر این طور مى‏بود که مرد هیچ محدودیت و ممنوعیتى نداشت و تنها زن بود که از زنا ممنوع بود- که شاید چنین مقرراتى در بعضى جاهاى دنیا بوده که فقط زن حق زنا کردن نداشته ولى مرد حق زنا کردن داشته است- در این صورت مى‏شد این حرف را گفت که فلسفه مجازات زنا «مرد سالارى» است. اما در اسلام، هم مرد ممنوع است از زنا کردن و هم زن، و معنایش این است که مرد کامیابى جنسى خودش را تنها و تنها در محدوده ازدواج مى‏تواند انجام دهد، و ازدواج یعنى قبول کردن یک سلسله تعهدات و مسئولیتها، و زن هم کامیابى جنسى خودش را تنها در محدوده ازدواج مى‏تواند انجام دهد، یعنى مقرون به قبول یک سلسله تعهدها و مسئولیتها. پس مرد حق ندارد بدون این که مسئله ازدواج در میان باشد آزادانه به اصطلاح امروز غریزه جنسى‏اش را اشباع کند، همچنان که زن چنین حقى را ندارد. بنابراین مسئله حرمت زنا به زن اختصاص ندارد، در مورد هر دو تعمیم دارد. حال مسئله دیگرى مطرح است و آن این است که در عرف امروز اروپا زن و مرد فقط در وقتى که به تعبیر اسلام «محصن» و یا «محصنه» باشند از زنا کردن ممنوع‏اند؛ یعنى مرد زن‏دار و زن شوهردار حق ندارند زنا کنند، اما براى مردى که زن ندارد یا زنى که شوهر ندارد هیچ منعى نیست که زنا کند و طبعاً مرد بى‏زن حق ندارد با زن شوهردار زنا کند و زن بى‏شوهر هم حق ندارد با مرد زن‏دار زنا کند، ولى مرد بى‏زن و زن بى‏شوهر هیچ گونه ممنوعیتى ندارند. حال چرا این طور مى‏گویند؟ آنها این طور فکر مى‏کنند که فلسفه حرمت زناى مرد زن‏دار این است که با این کار به زنش خیانت کرده و حق او را از بین برده، و فلسفه حرمت زناى زن شوهردار هم این است که حق شوهرش را از بین برده؛ پس مردى که زن ندارد تعهدى در برابر مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۳۹۲ کسى ندارد و زنى هم که شوهر ندارد تعهدى در برابر کسى ندارد، پس براى آنها اشکالى نیست. ولى از نظر اسلام در اینجا دو مسئله مطرح است: یک مسئله این که براى هیچ مرد و زنى در خارج از تشکیل عائله حق کامیابى جنسى نیست، چه مرد زن داشته باشد یا نداشته باشد و چه زن شوهر داشته باشد یا نداشته باشد. اسلام براى عائله آن اهمیت فوق‏العاده‏اى را قائل است که در خارج از کانون خانوادگى ارضاى کامیابى جنسى را ممنوع مى‏داند و تنها محیط خانوادگى را جاى ارضاى کامیابى جنسى مى‏داند؛ در محیط خارج از کانون خانوادگى به هیچ شکل اجازه نمى‏دهد که مرد و زنى از یکدیگر استمتاع کنند. مسئله دوم مسئله مجازات مرد زن‏دار و زن شوهردار است. لهذا اسلام دو مجازات قائل است. یک مجازات کلى قائل است که همان صد تازیانه است؛ و اگر مرد زن‏دار یا زن شوهردار زنا کرد، در اینجا مجازات شدت پیدا مى‏کند و آن «رجم» است: سنگسارى. ازدواج در سیستم فرنگى و سیستم اسلامى‏ یکى از چیزهایى که پایه خانواده و محیط خانوادگى را محکم مى‏کند همین مسئله [یعنى ممنوعیت کامیابى جنسى در خارج از کانون خانواده‏] است و علت این که پایه کانون خانوادگى در دنیاى اروپا سست و متزلزل است [رعایت نکردن این اصل‏] است، و امروز هم در جامعه ما به هر نسبت که از فرنگیها پیروى کنیم کانون خانوادگى را متزلزل کرده‏ایم. وقتى که جامعه ما به دستور اسلام واقعاً عمل مى‏کرد؛ یعنى پسرها واقعاً قبل از ازدواج، با زنى و دخترى در تماس نبودند و به اصطلاح فرنگیهاى امروز یک گرل فرند) girl friend (نداشتند (رفیق دختر نداشتند) و دخترها هم همین طور، ازدواج براى یک پسر یا دختر یک آرزو بود. یک پسر به سن پانزده شانزده سالگى که مى‏رسید، احساس طبیعى نیاز به همسر در او پیدا مى‏شد، یک دختر هم همین طور، و این طبیعى است که آرزوى یک پسر این بود که زن بگیرد چون به وسیله ازدواج از محدودیت و ممنوعیتِ استفاده از زن خارج مى‏شد و به مرز آزادى استفاده از زن مى‏رسید. آن وقت «شب زفاف کم از صبح پادشاهى» نبود چون روى خاصیت روانى، اولین موجودى که این پسر را به این‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۳۹۳ حظّ و بهره رسانده یعنى از محدودیت به آزادى رسانده همسرش بوده، و براى دختر هم این پسر اولین کسى بوده که او را از محدودیت به آزادى رسانده است. این بود که پسر و دخترهایى که اصلًا همدیگر را ندیده بودند و ازدواج کرده بودند، آنچنان با یکدیگر الفت مى‏گرفتند که وضع عجیبى بود «۱». اما سیستم فرنگى به پسر اجازه مى‏دهد که تا زمانى که زن نگرفته روابط جنسى‏اش آزاد باشد و به دختر هم اجازه مى‏دهد تا شوهر نکرده روابط جنسى‏اش آزاد باشد. نتیجه این است که براى یک پسر ازدواج محدودیت است و براى یک دختر هم ازدواج محدودیت است. قبل از ازدواج، آزادى داشته با هر کسى [رابطه داشته باشد]، حال که مى‏خواهد ازدواج کند به یک نفر محدود مى‏شود. این است که یک پسر وقتى مى‏خواهد زنى را بگیرد، مى‏گوید: «من از امروز یک زندانبان براى خودم درست کردم.» یک دختر هم شوهرش برایش زندانبان مى‏شود؛ یعنى از آزادى به محدودیت مى‏آیند. ازدواج در سیستم فرنگى یعنى آزاد را محدود کردن، از آزادى به محدودیت آمدن، و ازدواج در سیستم اسلامى یعنى از محدودیت به آزادى آمدن. ازدواجى که خاصیت روانى‏اش از محدودیت به آزادى آمدن است، به دنبال خود استحکام مى‏آورد و آن که پایه‏اش از آزادى به محدودیت آمدن است اولًا خودش استحکام ندارد (یعنى زود منجر به طلاق مى‏شود) و ثانیاً آن پسرى که به تعبیر خود فرنگیها دهها و گاهى صدها دختر را «تجربه» کرده و آن دخترى که دهها و صدها پسر را تجربه کرده است، مگر حالا با یکى پابند مى‏شود؟ مگر مى‏شود پابندش کرد؟ علت این که اسلام زنا را تحریم کرده فقط این نیست که این، حق آن مرد است و آن، حق این زن، پس مردى که ازدواج نکرده تعهدى در مقابل زنى ندارد و زنى هم که ازدواج نکرده تعهدى در مقابل مردى ندارد، پس هیچ مانعى براى این کار نیست؛ یک مردى که تا آخر عمرش نمى‏خواهد ازدواج کند او مطلق‏العنان باشد و یک زنى هم که تا آخر عمرش نمى‏خواهد ازدواج کند او هم مطلق‏العنان باشد. اسلام مى‏گوید ابداً چنین چیزى نیست، یا باید محرومیت را به صورت مطلق قبول کنى یا ازدواج‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۳۹۴ را بپذیرى و به تعهدها و مسئولیتهاى ازدواج پایبند شوى. این است که اسلام مى‏گوید زنا مجازات شدید دارد و زنایى که فقط جنبه زنا دارد و دیگر در آن پایمال کردن حق یک زن و پایمال کردن حق یک شوهر نیست، صد تازیانه دارد. اسلام درباره مردى که در عین این که زن دارد و طبعاً تحت فشار غریزه جنسى نیست و زنى که شوهر دارد و طبعاً تحت فشار غریزه نیست و روى هوسبازى زنا مى‏کنند، به رجم و سنگسار کردن [فرمان مى‏دهد.] ببینید تا چه حد اسلام براى این مسائل اهمیت قائل است! دنیاى فرنگ ابتدا در این حد مى‏گفت که زنا در غیر مورد مرد زن‏دار و زن شوهردار جرم نیست؛ راسل مى‏گوید مگر این که جراحتى وارد کند، اگر جراحتى وارد نکند عیب و اشکالى ندارد. کم کم به اینجا رسیدند که برتراند راسل صریحاً مى‏گوید: براى زن شوهردار و مرد زن‏دار هم هیچ مانعى نیست؛ چه اشکالى دارد که یک زن شوهردار هم رفیق داشته باشد و عشقش در جایى باشد؛ هم همسر داشته باشد و هم معشوق؟ عشقش را با او انجام دهد و بچه را در خانه این بیاورد، ولى تعهد بسپارد وقتى با معشوقش عشقبازى مى‏کند از وسائل جلوگیرى از بچه‏دار شدن استفاده کند. مگر خود راسل این حرف را باور کند! و الّا هیچ آدم عاقلى باور نمى‏کند که زنى مردى را دوست داشته باشد، عشقش با یک مرد باشد ولى همسر یک شوهر باشد و فقط متعهد شده باشد که براى شوهر خود بچه بیاورد. هر زنى دلش مى‏خواهد که بچه‏اى که مى‏زاید و بچه‏اى که جلو چشمش است یادگار آن آدمى باشد که او را دوست دارد، نه یادگار آدمى که از او تنفر دارد. آن وقت چه تضمینى هست که از مردى که او را دوست دارد آبستن نشود و بچه را به ریش شوهرش نبندد؟! قرآن مثل این که عنایت به این جهت دارد، مى‏گوید: «انْزَلْناها وَ فَرَضْناها» ما اینها را حتم کرده‏ایم، اینها از قوانین تغییرناپذیر است، مقتضیات زمان اینها را تغییر نمى‏دهد و نمى‏تواند تغییر دهد، اینها جزء اصول زندگى بشر و تغییرناپذیر است. در جمله بعد هم که مى‏فرماید: «وَ لا تَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَهٌ فى دینِ اللَّهِ» باز شدت عمل نشان مى‏دهد، مى‏گوید: اینجا جاى رأفت و گذشت نیست؛ همین قدر که ثابت شد، دیگر حق گذشت ندارید. در جمله بعد مخصوصاً امر مى‏کند که مبادا اجراى حکم حد زن زناکار و مرد مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۳۹۵ زناکار را در پشت دیوارها و دور از چشم مردم انجام دهید؛ حتماً باید در حضور مردم باشد و خبرش همه جا پخش شود تا بدانند اسلام در مسئله عفاف حساسیت فوق‏العاده دارد، چون اصل اجراى دستورهاى جزایى براى تأدیب و تربیت اجتماع است. یک زنى زنا کند و محرمانه او را ولو اعدام هم کنند، اثرى در اجتماع نمى‏بخشد. در صدر اسلام هم هر وقت چنین چیزى اتفاق مى‏افتاد- که البته کم اتفاق افتاده، چون این قوانین را اجرا مى‏کردند- اعلام عمومى مى‏کردند که ایهاالناس! جمع بشوید براى اینکه بناست حد زنا اجرا شود. افراط و تفریط در اروپا به حکم «الْجاهِلُ امّا مُفْرِطٌ اوْ مُفَرِّطٌ» «۱» دنیاى اروپا تا قبل از این دو سه قرن اخیر- که قانون حاکم بر آن، قانون کلیسا بود- در یک حد افراطى در محدود کردن روابط جنسى کوشش مى‏کرد و به اسلام در یک سلسله مسائل ایراد مى‏گرفت. اساساً در قانون کلیسا ارتباط جنسى مطلقاً ولو با زن شرعى، یک کار پلید بود. از نظر آنها زن ذاتاً موجودى پلید بود و عمل مقاربت ولو با زن شرعى عمل کثیفى بود و لهذا افراد مقدس و پاک و منزّه، افرادى که شایستگى داشتند به مقامات عالى روحانى برسند، کسانى بودند که در همه عمر زنى را لمس نکرده و با زنى نزدیکى نکرده بودند. پاپ از میان افرادى انتخاب مى‏شد- و هنوز هم چنین است- که تمام عمر را مجرّد به سر برده بودند، و اصلًا نفس «تجرّد» مقدس بود. منتها مى‏گفتند افرادى که استعداد دارند این عمل مقدس تجرّد را انجام دهند و در تمام عمر با هیچ زنى تماس نداشته باشند، کم هستند- و همینها هستند که بعداً کشیش و کاردینال مى‏شوند و بعضى به حد پاپ شدن مى‏رسند- اما اکثر مردم نمى‏توانند مجرّد باشند و اگر ما به اکثر مردم بگوییم مجرّد زندگى کنند، اینها مرتکب عمل زنا مى‏شوند- که پلیدتر است- و بیشتر عمل جنسى انجام مى‏دهند. بنابراین از باب «دفع افسد به فاسد» ازدواج را اجازه مى‏دادند. اسلام بر عکس، تجرّد و عزوبت را پلید مى‏داند و گفته است «زمین، آدم عزب‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۳۹۶ را لعنت مى‏کند که بر آن بول کند» «۱» و ازدواج را مقدس مى‏شمارد. مجازات تهمت زنا وَ الَّذینَ یَرْمونَ الُمحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتوا بِارْبَعَهِ شُهَداءَ فَاجْلِدوهُمْ ثَمانینَ جَلْدَهً وَ لا تَقْبَلوا لَهُمْ شَهادَهً ابَداً وَ اولئِکَ هُمُ الْفاسِقونَ. کلمه «مُحْصَن» یا «مُحْصِن» در قرآن به دو معنا ذکر مى‏شود. گاهى در خصوص زن شوهردار گفته مى‏شود، یعنى آن که در حصار ازدواج قرار گرفته، و گاهى این کلمه به معنى زن عفیف است ولو زن مجرّدى باشد. اینجا معناى دوم مقصود است: کسانى که رمى مى‏کنند «۲» و با تیر تهمت، زنان پاکدامن را هدف قرار مى‏دهند و حرفى مى‏زنند که نسبت ناپاکدامنى به آنهاست و چهار شاهد هم نمى‏آورند [پس به آنها هشتاد ضربه شلاق بزنید و دیگر شهادت آنها را قبول نکنید و اینها فاسق‏اند.] اسلام البته هیچ مدعایى را بدون دلیل نمى‏پذیرد. ولى بعضى از مدعاهاست که با حرف یک نفر هم قبول مى‏کند حتى اگر آن یک نفر زن باشد، مثل مسائل زنانه‏اى که یک زن از طرف خودش بگوید. وقتى کسى مى‏خواهد زنش را طلاق دهد، چون طلاق در حال عادت جایز نیست، از زن مى‏پرسند تو پاکى یا در حال عادتى؟ اگر گفت پاکم، کافى است و اگر گفت در حال عادتم، حرفش درست است. دیگر نمى‏گویند دو نفر شاهد اقامه کن، حرف خودش معتبر است. در بعضى موارد حتماً باید دو شاهد مرد باشد، مثل دعاوى مالى. ولى در دعاوى ناموسى، آنجا که پاى حرمت ناموس و لکه‏دار شدن عفاف در میان است، اسلام مى‏گوید حتى دو شاهد عادل هم کافى نیست. اگر دو شاهد عادلِ عادل «۳» که مردم پشت سر آنها نماز مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۳۹۷ مى‏خوانند و حتى از آنها تقلید مى‏کنند بیایند شهادت دهند که به چشم خودمان دیدیم که فلان زن زنا کرد، اسلام مى‏گوید کافى نیست، شما دو نفرید. اگر سه نفر شاهد عادل هم باشد مى‏گوید کافى نیست. اگر چهار نفر شاهد عادل بیایند شهادت بدهند، آنوقت اسلام حاضر است که آن زن را متهم بشناسد و دلیل را کافى بداند. ممکن است بگویید اگر چنین چیزى باشد چندان اتفاق نمى‏افتد، چهار شاهد عادل از کجا پیدا شوند تا شهادت دهند زنى زنا کرده است؟ مى‏گوییم مگر اسلام در مسئله زنا بنایش بر تجسس و تحقیق و تفتیش است؟ اسلام که مى‏گوید چهار شاهد، هدفش این نیست که بخواهد تجسس و تحقیق شود تا بگویید با این شرایط سنگین، در صد هزار مورد یکى هم اتفاق نمى‏افتد که بیایند شهادت بدهند. [در جواب مى‏گوییم‏] اصلًا اسلام مى‏خواهد زنا کمتر ثابت شود. شاهد نیامد، نیامد. اگر هزار زنا صورت بگیرد و مخفى بماند، از نظر اسلام آسان‏تر است از این که یک زن عفیفى که زنا نکرده مورد اتهام قرار گیرد، و این اهمیت بیشترى دارد. اسلام نمى‏خواهد زنا انجام شود، ولى این که نمى‏خواهد زنا شود، از راه شاهد و مجازات نیست، بلکه راههاى دیگرى تعبیه کرده است. اگر به راههاى تربیت فردى و مقررات اجتماعى [اسلام‏] عمل شود زنا واقع نمى‏شود، نه این که زنا که واقع شد مجازات مى‏کنند و از راه مجازات جلو زنا را مى‏گیرند. بله، مجازات هم قائل شده است؛ آنهایى که این تربیت در ایشان اثر نمى‏بخشد، بدانند که راه تازیانه خوردن و در مواردى راه کشته شدن آنها و گاهى کشته شدن از طریق سنگسار باز است. پس گفتیم چهار شاهد لازم است. حال، شهادت دادن براى شاهد چقدر خطر دارد؟ اگر یک نفر دید که زنى زنا مى‏کند و سه نفر دیگر آنجا نیستند که با او شهادت دهند، باید دهانش را ببندد؛ و یا دو نفر اگر دیدند، باید دهانهاشان را ببندند؛ سه نفر اگر دیدند، باید دهانهایشان را ببندند؛ چون این طور نیست که اگر آمدند شهادت دادند، به آنها بگویند شهادتى که دادید کافى نیست و چون کافى نیست بروید خانه‏تان! بلکه مى‏گویند شهادت دادید و نتوانستید اثبات کنید، پس «قاذف» (تهمت‏زن) هستید، نفرى هشتاد تازیانه باید بخورید. این است که قرآن مى‏گوید: آنها که زنان عفیف را متهم مى‏کنند و چهار شاهد نمى‏آورند، ولو راستگو باشند اما چون با این گفتن زنى را متهم کرده‏اند (و نباید مى‏گفتند) آنها را هشتاد تازیانه بزنید. ولى آیا همین یک مجازاتِ بدنى است؟ نه، یک مجازات اجتماعى هم هست: وَ لا تَقْبَلوا لَهُمْ شَهادَهً ابَداً براى همیشه شهادت اینها مردود است، دیگر شهادت اینها در هیچ موردى نباید قبول شود. اینجا یک مجازات اجتماعى است؛ یعنى از آن روز، مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۳۹۸ دیگر از اعتبار اجتماعى مى‏افتند، چرا؟ چون یک زن عفیفه‏اى را به زنا متهم کرده‏اند و نتوانسته‏اند اثبات کنند. مجازات سوم: اولئِکَ هُمُ الْفاسِقونَ اینها فاسق هستند. در اینجا میان مفسرین اختلاف است که آیا این «اولئِکَ هُمُ الْفاسِقونَ» یک مجازات على‏حدّه است غیر از «لا تَقْبَلوا لَهُمْ شَهادَهً ابَداً» یا همان است، یعنى ایندو مجموعاً یکى است؟ بعضى گفته‏اند ایندو مجموعاً یکى است، به این صورت که «اولئِکَ هُمُ الْفاسِقونَ» به منزله علت است براى «وَ لا تَقْبَلوا لَهُمْ شَهادَهً ابَداً»؛ یعنى اینها با این تهمت زدن فاسق شدند، چون فاسق شدند شهادتشان قبول نیست و هر چیز دیگر که شرطش عدالت است از آنها قبول نیست، مثلًا دیگر صیغه طلاق نزد آنها نمى‏شود جارى کرد، پشت سر آنها نمى‏توان نماز جماعت خواند، اگر مجتهد باشند از آنها نمى‏توان تقلید کرد، چون شرط همه اینها عدالت است؛ بنابراین مجموعش یک مجازات است. ولى بعضى گفته‏اند دو مجازات است: یک مجازات این که شهادتشان قبول نمى‏شود و دیگر این که فاسق‏اند و چون فاسق‏اند سایر آثار فسق بر آنها بار مى‏شود، و اینها قابل تفکیک است. اگر این شاهدى که نتوانسته مدعایش را اثبات کند توبه کند، فسقش از بین مى‏رود (یعنى ما او را عادل مى‏دانیم، پشت سرش نماز مى‏خوانیم، اگر مجتهد باشد و از نظر علمى «جائزالتقلید» باشد از او مى‏توان تقلید کرد، باز اگر مجتهد باشد مى‏تواند قاضى شود چون قاضى هم باید عادل باشد) اما شهادتش دیگر قبول نمى‏شود، چون آن مجازات مجازاتى جداست. این است که به عقیده بعضى اینجا سه مجازات است؛ یعنى علت این که شهادت چنین شخصى قبول نمى‏شود فسق او نیست، فسق یک مجازات جداگانه است. فاسق شمرده شدن از نظر اسلام یک مجازات است، مقبول‏الشهاده نبودن مجازات دیگرى است. از اینجا معنى آیه بعد روشن مى‏شود. در آیه بعد مى‏فرماید: الَّا الَّذینَ تابوا مِنْ بَعْدِ ذلِکَ وَ اصْلَحوا فَانَّ اللَّهَ غَفورٌ رَحیمٌ مگر آنان که بعد از این، توبه کنند و خرابى‏اى را که به وجود آورده بودند اصلاح کنند، پس خداوند آمرزنده و مهربان است. سه احتمال‏ در استثناى «الَّا الَّذینَ تابوا» سه احتمال در ابتدا مى‏توان داد: یکى این که اگر شاهدى بعد از این که متهم کرد و نتوانست ثابت کند توبه کرد، مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۳۹۹ بگوییم چون توبه کرده تازیانه به او نزنند، شهادتش هم قبول باشد و فاسق هم نیست. ولى این احتمال را کسى نداده است. همین قدر که کسى زنى را متهم کرد و نتوانست ثابت کند، تازیانه را حتماً باید بخورد. احتمال دوم این است که اگر کسى توبه کرد، هم شهادت او قبول باشد و هم فاسق شمرده نشود، یعنى تمام محرومیتهاى اجتماعى او برگردد و از او اعاده حیثیت بشود. احتمال سوم این است که مجازات دومش براى همیشه باقى است، یعنى شهادتش هیچ‏وقت قبول نمى‏شود و «الَّا الَّذینَ تابوا» استثناى عبارت آخر است، یعنى آن مقدار از او اعاده حیثیت مى‏شود که مى‏توان نماز جماعت پشت سر او خواند و از او تقلید کرد، قاضى هم مى‏تواند باشد، اما شهادتش هرگز قبول نمى‏شود؛ و بعید نیست که این سومى درست باشد، یعنى «الَّا الَّذینَ تابوا مِنْ بَعْدِ ذلِکَ وَ اصْلَحوا» استثناى از «اولئِکَ هُمُ الْفاسِقونَ» باشد. آیه بعد: وَ الَّذینَ یَرْمونَ ازْواجَهُمْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ شُهَداءُ الّا انْفُسُهُمْ فَشَهادَهُ احَدِهِمْ ارْبَعُ شَهاداتٍ بِاللَّهِ انَّهُ لَمِنَ الصّادِقینَ. وَ الْخامِسَهُ انَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ انْ کانَ مِنَ الْکاذِبینَ «۱». اینجا یک سؤال مطرح مى‏شود و آن این که شما گفتید که اگر مردى زنى را متهم به زنا کرد باید چهار شاهد بیاورد. حال اگر چهار شاهد نداشت تکلیفش چیست؟ باید بداند که چون شاهد ندارد، اگر شهادت دهد خودش را تازیانه مى‏زنند، پس وظیفه‏اش سکوت کردن است. حال اگر آن مردى که دیده آن زن زنا مى‏کند شوهر آن زن باشد تکلیفش چیست؟ آیا او هم اگر چهار شاهد وجود داشت بیاید پیش حاکم شرعى اظهار کند که زن من زنا کرده است؟ اگر بخواهد چهار شاهد پیدا کند، آنها کارشان تمام شده است. اگر شاهدْ غیر شوهر بود، مى‏گفتند حال که چهار شاهد نیست سکوت کن، حرف نزن، به تو چه ربطى دارد؟ اگر بگویى، خودت را تازیانه مى‏زنند. شوهر وقتى پیش حاکم شهادت مى‏دهد، باید چهار بار سوگند به خدا بخورد و خدا را گواه بگیرد که آنچه مى‏گوید راست است و دروغ نمى‏گوید؛ یعنى یک بار شهادت دادن کافى نیست، باید چهار بار باشد؛ چهار بار هم باید توأم با سوگند باشد. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۰۰ آیا این مقدار کافى است؟ باز هم کافى نیست. در مرتبه پنجم باید به خودش لعنت کند و بگوید: «لعنت خدا بر من اگر دروغ بگویم.» آیا همین جا کار تمام مى‏شود و به زن مى‏گویند ثابت شد که تو زنا کرده‏اى؟ نه. به زن تکلیف مى‏کنند و مى‏گویند شوهرت «لعان» کرد (یعنى چهار بار قسم خورد و یک بار هم خودش را لعنت کرد اگر دروغگو باشد) تو چه مى‏گویى؟ اگر زن اقرار کرد [مجازات مى‏شود] و اگر هم سکوت کرد و از خود دفاع نکرد، باز مثل اقرار است. ولى یک راه دیگر جلو زن مى‏گذارند، مى‏گویند تو هم بیا مثل او قسم بخور، چهار بار خدا را گواه بگیر و قسم بخور که شوهرت دروغ مى‏گوید و در دفعه پنجم بگو «غضب خدا بر من اگر شوهرم راست مى‏گوید.» اگر حاضر نشد این کار را انجام دهد، مى‏گویند پس معلوم شد تو زنا کرده‏اى و حد بر تو جارى مى‏شود. اما اگر حاضر شد و گفت من هم از خودم دفاع مى‏کنم، تکلیف چه مى‏شود؟ مرد چهار بار شهادت داده و خودش را هم لعنت کرده اگر دروغ گفته باشد، و زن هم چهار بار سوگند خورده که شوهرش دروغ مى‏گوید و براى پنجمین بار گفته است که «غضب خدا بر من اگر شوهرم راست گفته باشد.» اینجا اسلام چه حکم مى‏کند؟ آیا مرد را در حکم قاذف و تهمت‏زن مى‏شناسد و به او تازیانه مى‏زند؟ نه. آیا زن را زناکار مى‏شناسد و او را مجازات مى‏کند که در اینجا مجازاتش رجم و سنگسار است؟ نه. پس چکار مى‏کند؟ اسلام مى‏گوید حال که کار به اینجا کشیده است، میان شما جدایى مطلق باید باشد و طلاق هم لازم نیست، همین عمل در حکم طلاق است، شما دیگر از یکدیگر جدا هستید، تو این طرف جو و تو آن طرف جو، دیگر از این ساعت زن و شوهر نیستید. این [عمل‏] در فقه اسلامى «لِعان» یا «ملاعنه» نامیده مى‏شود. حال آیه را برایتان مى‏خوانم و ترجمه مى‏کنم. مى‏فرماید: وَ الَّذینَ یَرْمونَ ازْواجَهُمْ اما مردانى که یک زن بیگانه‏اى را متهم نمى‏کنند، بلکه زن خودشان را متهم مى‏کنند وَ لَمْ‏یَکُنْ لَهُمْ شُهَداءُ الّا انْفُسُهُمْ و شاهدى غیر از خودشان ندارند «۱» (اگر چهار شاهد داشته باشند که کافى است) فَشَهادَهُ احَدِهِمْ ارْبَعُ شَهاداتٍ بِاللَّهِ انَّهُ لَمِنَ الصّادِقینَ پس شهادت یکى از آن مردها چهار شهادت به خداست (یعنى چهار بار خدا را گواه‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۰۱ بگیرد) که راست مى‏گوید، وَ الْخامِسَهُ انَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ انْ کانَ مِنَ الْکاذِبینَ و مرتبه پنجم به صورت لعنت باشد که لعنت خدا بر او اگر دروغ بگوید. حال تکلیف زن حاضر چه مى‏شود؟ وَ یَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذابَ انْ تَشْهَدَ ارْبَعَ شَهاداتٍ بِاللَّهِ انَّهُ لَمِنَ الْکاذِبینَ. وَ الْخامِسَهَ انَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَیْها انْ کانَ مِنَ الصّادِقینَ و از زن عذاب (مجازات) را دفع مى‏کند اگر او هم حاضر بشود چهار بار سوگند بخورد که مرد دروغ مى‏گوید و در مرتبه پنجم بگوید غضب خدا بر او اگر مرد راست گفته باشد. و اگر این عمل صورت گرفت، این زن و مرد از یکدیگر جدا مى‏شوند. شأن نزول آیه‏ یک نوبت در زمان پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و در حضور ایشان این عمل صورت گرفت، که مى‏گویند شأن نزول این آیه همان است. مردى به نام هلال بن امیّه هراسان آمد خدمت رسول اکرم صلى الله علیه و آله و گفت: یا رسولَ اللَّه! من به چشم خود زنم را دیدم که با فلان مرد زنا مى‏کرد. پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله رویشان را برگرداندند. براى بار دوم و بار سوم نیز این سخن را بر زبان آورد و گفت: یا رسول اللَّه! خدا خودش مى‏داند که من راست مى‏گویم و دروغ نمى‏گویم. همین آیات نازل شد و پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله بعد از نزول این آیات، هلال بن امیّه و زنش را احضار فرمود. زنش از اشراف مدینه و فامیل‏دار و قبیله‏دار بود. هلال هم با فامیل و قبیله خودش آمد. براى اولین بار پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مراسم «لعان» را اجرا کرد. به مرد فرمود: بیا چهار بار قسم بخور و خدا را گواه بگیر که راست مى‏گویى، دفعه پنجم هم لعنت خدا بر تو اگر دروغگو باشى. آمد و با کمال رشادت اینها را گفت. وقتى هلال بن امیّه چهار بار خدا را قسم خورد و خواست خودش را لعنت کند، پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: بدان که عذاب آخرت از عذاب دنیا خیلى شدیدتر است، مبادا زن خودت را به دروغ متهم کرده باشى، از خدا بترس! گفت: نه یا رسول اللَّه! خدا خودش مى‏داند که من دروغ نمى‏گویم. به زن هم فرمود [چهار بار قسم بخور که شوهرت دروغ مى‏گوید، دفعه پنجم هم غضب خدا بر تو اگر مرد راست گفته باشد.] زن، اول سکوت کرد و زبانش تقریباً بند آمد. نزدیک بود اعتراف کند. نگاهى به چهره خویشاوندان خود کرد و گفت: نه، من هرگز روى اینها را سیاه نمى‏کنم و اسباب خجلت اینها را فراهم نمى‏کنم. این کار را کرد. به‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۰۲ زن هم بعد از چهار شهادت، وقتى خواست بگوید: «غضب خدا بر من اگر او راست گفته باشد» فرمود: از غضب خدا بترس، آنچه در آخرت است از آنچه در دنیاست خیلى شدیدتر است، مبادا اگر حرف شوهرت حقیقت دارد او را تکذیب کنى! این بود که زبان زن بند آمد. یک مدتى هم توقف کرد و نزدیک بود اعتراف کند، اما یکدفعه گفت: نه، من خویشاوندان خودم را رو سیاه نمى‏کنم. وقتى آن جمله را گفت، پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: دیگر از این ساعت شما زن و شوهر یکدیگر نیستید. بعد مى‏فرماید: وَ لَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أنَّ اللَّهَ تَوّابٌ حَکیمٌ اگر نبود فضل و رحمت الهى و این که خداوند تبارک و تعالى توّاب (توبه‏پذیر) و حکیم است، مطلب طور دیگرى بود، یعنى خداوند احکام شدیدى بر شما نازل مى‏کرد؛ یعنى ظاهراً ممکن است شما فکر کنید که آنچه ما در این زمینه براى شما بیان کرده‏ایم دستورهاى شدیدى است، ولى بدانید اینها فضل و رحمت الهى و مظهر توبه‏پذیرى الهى است، مصلحت شما چنین ایجاب مى‏کند. بعد از این، آیات دیگرى داریم به نام آیات «افک». افک یعنى تهمت، که مربوط به یک جریان تاریخى است: یکى از همسران پیغمبر اکرم را در یک جریانى، منافقین مورد اتهام قرار دادند. آن زن به عقیده اهل تسنن عایشه بوده و به عقیده بعضى از اهل تشیع ماریه قبطیه بوده و به عقیده بعضى دیگر عایشه بوده است. شاید فکر کنید که کار باید بر عکس باشد: باید شیعه‏ها بگویند آن زن متهم عایشه بوده و سنیها بگویند آن زن متهم ماریه بوده است. چرا سنیها اصرار دارند که آن زن متهم عایشه بوده و شیعه‏هاى متعصب اصرار دارند که آن زن متهم ماریه بوده است؟ براى این که این تهمت بعد به شکلى درآمد- چه از نظر وضع عمومى مردم و چه از نظر آیات قرآن در شأن آن زن متهم- که براى آن زن متهم یک افتخار به شمار آمد؛ یعنى شک نماند که این اتهام درباره آن زن متهم دروغ بوده و او تطهیر شد و صد در صد معلوم شد که قضیه دروغ است. این است که اهل تسنن اصرار دارند بگویند آن زن متهم که پاکى او از نظر این عمل زشت، صد در صد ثابت شد عایشه بود و بعضى از شیعه‏ها مى‏خواهند این افتخار را براى ماریه قبطیه ثابت کنند. حال جریان چه بوده است؟ آیات افک را با داستان آن- که مفصل است- ان شاء اللَّه در جلسه بعد برایتان عرض مى‏کنم. و صلّى اللَّه على محمد مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۰۳ و آله الطاهرین. باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا اللَّه … خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما، دلهاى ما را به نور قرآن منور بگردان، خیر دنیا و آخرت به همه کرامت کن، اموات ما را غریق رحمت خودت بفرما. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۰۴ تفسیر سوره نور (۲) اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم‏ انَّ الَّذینَ جاؤا بِالْافْکِ عُصْبَهٌ مِنْکُمْ لا تَحْسَبوهُ شَرّاً لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْاثْمِ وَ الَّذى تَوَلّى‏ کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظیمٌ. لَوْلا اذْ سَمِعْتُموهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِانْفُسِهِمْ خَیْراً وَ قالوا هذا افْکٌ مُبینٌ «۱». آیاتِ به اصطلاح «افک» است. «افک» دروغ بزرگى است که بعضى از منافقین براى بردن آبروى رسول خدا این دروغ و تهمت را براى همسر رسول خدا جعل و اختراع کردند. داستانش را قبلًا به تفصیل نقل کردیم «۲». اکنون آیات را مى‏خوانیم و نکاتى که‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۰۵ از این آیات استفاده مى‏شود- که نکات تربیتى و اجتماعى بسیار حساسى است و حتى لازم و مورد ابتلاى خود ما در زمان خودمان است- بیان مى‏کنیم. آیه مى‏فرماید: انَّ الَّذینَ جاؤا بِالْافْکِ عُصْبَهٌ مِنْکُمْ آنان که «افک» را ساختند و خلق کردند، بدانید یک دسته متشکّل و یک عده افراد بهم وابسته از خود شما هستند. قرآن به این وسیله مؤمنین و مسلمین را بیدار مى‏کند که توجه داشته باشید در داخل خود شما، از متظاهران به اسلام، افراد و دستجاتى هستند که دنبال مقصدها و هدفهاى خطرناک مى‏باشند و دسته‏بندى وجود دارد؛ یعنى قرآن مى‏خواهد بگوید قصه ساختن این «افک» از طرف کسانى که آن را ساختند، روى غفلت و بى‏توجهى و ولنگارى نبود، روى منظور و هدف بود، هدف هم بى‏آبرو ساختن و از اعتبار انداختن پیغمبر بود که به هدفشان نرسیدند. قرآن مى‏گوید: بدانید آنها یک دسته بهم وابسته از میان خود شما بودند؛ و بعد مى‏گوید: ولى این شرى بود که نتیجه‏اش خیر بود و در واقع این شر نبود: لا تَحْسَبوهُ شَرّاً لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ گمان نکنید که این یک حادثه سوء و شکستى براى شما مسلمانان بود؛ خیر، این داستان با همه تلخى آن، به سود جامعه اسلامى بود. چرا داستان «افک» خیر بود؟ حال چرا قرآن این داستان را خیر مى‏داند نه شر و حال آن که داستان بسیار تلخى بود؛ داستانى براى مفتضح کردن پیغمبر اکرم ساخته بودند و روزهاى متوالى (حدود چهل روز) گذشت تا این که وحى نازل شد و تدریجاً اوضاع روشن گردید. خدا مى‏داند [در این مدت‏] بر پیغمبر اکرم و نزدیکان آن حضرت چه گذشت! این را به دو دلیل قرآن مى‏گوید خیر است: یک دلیل این که این گروهِ منافق شناخته شدند. در هر جامعه‏اى یکى از بزرگترین خطرها این است که صفوفْ مشخص نباشد، افراد مؤمن و افراد منافق همه در یک صف باشند. تا وقتى که اوضاع آرام است خطرى ندارد؛ یک تکان که به اجتماع بخورد، اجتماع از ناحیه منافقینِ خودش بزرگترین صدمه‏ها را مى‏بیند. لهذا مطلقِ حوادثى که براى جامعه رخ مى‏دهد که در نتیجه آزمایش پیش مى‏آید و باطنها آشکار مى‏شود، مؤمنها در صف مؤمنین قرار مى‏گیرند و منافقها پرده نفاقشان دریده مى‏شود و در صفى که شایسته آن هستند قرار مى‏گیرند، یک خیر بزرگ براى جامعه است. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۰۶ آن منافقینى که این داستان را جعل کرده بودند، آنچه برایشان- به تعبیر قرآن- ماند «اثم» بود (اثم یعنى داغ گناه). داغ گناه روى اینها ماند و تا زنده بودند، دیگر اعتبار پیدا نکردند [و همه مى‏گفتند:] شما همان منافقهایى هستید که آن داستان را جعل کردید. این یک فایده. فایده دوم: گفتیم که سازندگان داستان، این داستان را آگاهانه جعل کردند نه ناآگاهانه، ولى عامّه مسلمین ناآگاهانه ابزار این «عُصبه» قرار گرفتند. اکثریت مسلمین با این که مسلمان بودند، با ایمان و مخلص بودند و غرض و مرضى نداشتند، بلندگوى این «عصبه» قرار گرفتند ولى از روى عدم آگاهى و عدم توجه، که خود قرآن مطلب را خوب تشریح مى‏کند. این یک خطر بزرگ است براى یک اجتماع که افرادش ناآگاه باشند. دشمن اگر زیرک باشد خودِ اینها را ابزار علیه خودشان قرار مى‏دهد: یک داستان جعل مى‏کند، بعد این داستان را به زبان خود اینها مى‏اندازد تا خودشان قصه و حرف و سخنى را که دشمنشان علیه خودشان جعل کرده بازگو کنند. این علتش ناآگاهى است و نباید مردمى اینقدر ناآگاه باشند که حرفى را که دشمن ساخته، ندانسته بازگو کنند؛ این یکى مى‏گوید چنین حرفى را شنیده‏ام، دیگرى مى‏گوید من هم شنیده‏ام، و همین طور. اینها نمى‏دانند حرفى که دشمن جعل مى‏کند وظیفه شما این است که همان جا زیرپایتان دفنش کنید. اصلًا دشمن مى‏خواهد این حرف بین مردم پخش بشود. شما باید دفنش کنید و به یک نفر هم نگویید، تا به این وسیله با توطئه «۱» سکوتْ نقشه دشمن را نقش بر آب کنید «۲». مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۰۷ فایده دوم این داستان این بود که اشتباهى که مسلمین کردند [موجب بیدارى آنها شد.] مسلمین حرفى را که یک عُصبه (یک جمعیت و یک دسته بهم وابسته) جعل کردند، ساده‏لوحانه و ناآگاهانه از آنها شنیدند و بعد که به هم رسیدند، گفتند: چنین حرفى را شنیده‏ایم؛ آن یکى گفت: نمى‏دانم، خدا عالم است، من هم شنیده‏ام؛ دیگرى گفت: عجب! من که نمى‏دانم راست است یا دروغ، خدا عالم است اما شنیده‏ام؛ باز این براى او نقل کرد، او براى دیگرى نقل کرد و … نتیجه این شد که جامعه مسلمان، ساده‏لوحانه و ناآگاهانه بلندگوى یک جمعیت هفت هشت نفرى شد. این داستان «افک» که پیدا شد یک بیدار باش عجیبى بود. همه، چشمها را به هم مالیدند و گفتند نه تنها آنها را شناختیم، خودمان را هم شناختیم، ما چرا چنین اشتباه بزرگى را مرتکب شدیم، چرا ابزار دست و بلندگوى اینها شدیم؟! سخن دوست قدیمى‏ یک دوست خیلى قدیمى داریم، خانه‏اش هم خیلى دور دست است. نمى‏خواهم حتى اسم محله‏اش را هم ببرم. پارسال در شبى از شبهاى جمعه که من در همین جا تفسیر مى‏گفتم، به اینجا آمده بود و بعد از نماز براى تفسیر نشست. بعد که تفسیر تمام شد و من مى‏خواستم به منزل بروم گفت: ما یک ماشینِ لَکنته داریم، شما را مى‏رسانیم. با همدیگر سوار شدیم. در بین راه گفت: مى‏دانى من براى چه کارى به‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۰۸ اینجا آمدم؟ مى‏گفتند در مسجد الجواد «اشْهَدُ انَّ عَلیّاً وَلِىُّ اللَّه» نمى‏گویند، گفتم بروم خودم ببینم واقعاً نمى‏گویند؟ من گفتم: خدا پدرت را بیامرزد که باز لااقل این قدر حس داشتى که بیایى ببینى آیا مى‏گویند یا نمى‏گویند. حال یک کسى مى‏آید مثلًا راجع به مسجد الجواد مى‏گوید در مسجد الجواد «اشْهَدُ انَّ عَلیّاً وَلِىُّ اللَّه» نمى‏گویند؛ آن یکى مى‏گوید من هم شنیده‏ام «اشْهَدُ انَّ عَلیّاً وَلِىُّ اللَّه» نمى‏گویند؛ این به او مى‏گوید و او به یکى دیگر مى‏گوید، یک وقت مى‏بینى همه مردم مى‏گویند: ما شنیده‏ایم در مسجد الجواد «اشْهَدُ انَّ عَلیّاً وَلِىُّ اللَّه» نمى‏گویند! اسلام چه مى‏گوید؟ مى‏گوید هر وقت چنین چیزى شنیدى ابداً به زبان نیاور. اگر دغدغه دارى، خودت برو تحقیق کن. تو که حوصله تحقیق کردن ندارى دیگر چرا بازگو مى‏کنى؟! حق تحقیق دارى، برو تحقیق کن اما حق بازگو کردن ندارى. [مى‏گویند در دهى مسلمان و یهودى با هم زندگى مى‏کردند. از آن ده تا مزارى دو فرسخ راه بود.] یهودیها مى‏گفتند این مزار مال ماست، آن را ما ساختیم. مسلمانها مى‏گفتند خیر، مال ماست. یهودیها مى‏گفتند این مال ماست به دلیل این که مناره ندارد، مسلمانها مى‏گفتند مال ماست به دلیل این که مناره دارد. با همدیگر دعوا و زد و خورد مى‏کردند، دست و سرها شکست و آدمها کشته شد. همیشه به سر و کله همدیگر مى‏زدند اما حالِ این که دو فرسخ بروند ببینند آیا مناره دارد تا مال مسلمانها باشد یا مناره ندارد تا مال یهودیها باشد، نداشتند. فایده دوم [داستان افک‏] همین بود که به مسلمین یک آگاهى و یک هوشیارى داد و این را در خود قرآن آورد که بماند؛ آیه قرآن نازل شد که براى همیشه مردم بخوانند و تلاوت کنند و براى همیشه درس بگیرند که مسلمان! ناآگاهانه ابزار قرار نگیر، ناآگاهانه بلندگوى دشمن نباش. خدا مى‏داند این یهودیها (در درجه اول) و بهاییها که ابزار دست یهودیها هستند، چقدر از این جور داستانها جعل کردند! گاهى یک چیزى را یک یهودى یا یک مسیحى علیه مسلمین جعل کرده، آنقدر شایع شده که کم کم داخل کتابها آمده و از این کتاب به آن کتاب رفته، بعد آنقدر مسلّم [فرض‏] شده که خود مسلمین باورشان آمده است، مثل داستان کتابسوزى اسکندریه. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۰۹ داستان مجعول کتابسوزى اسکندریه‏ بعد از آمدن اسکندر به مشرق زمین و فتح کردن مصر و ایران و هندوستان، شهرى در آنجا ساختند که نام آن «اسکندریه» شد. گروهى مردم عالِم (چون در آن وقت تمدن یونان یک تمدن نیرومندى بود) به آنجا رفتند و کتابخانه‏اى تشکیل دادند و آن کتابخانه در واقع یک مدرسه و حوزه بود و کتابهاى بسیار زیادى در آنجا جمع شد. امروز نه تنها تاریخ مسلمین بلکه تاریخ محققان مسیحى این مطلب را روشن کرده است که قبل از آن که مسلمین اسکندریه را فتح کنند، در دو سه نوبت این کتابخانه غارت و آتش زده شد. بعد از آن که امپراطور روم شرقى به مسیحیت گرایش پیدا کرد، چون فلسفه را ضد مسیحیت مى‏دانست، حوزه اسکندریه را متلاشى کرد و این آخرین ضربتى بود که به آنجا زد. شنیده‏اید که هفت نفر از فیلسوفان آن حوزه به ایران آمدند و به دربار انوشیروان پناهنده شدند. اساساً کتابخانه‏اى باقى نماند. امروز مورخین مسیحى مثل ویل دورانت ثابت کرده‏اند که قبل از این که مسلمین اسکندریه را فتح کنند، کتابخانه اسکندریه در سه چهار نوبت آسیب دید که وقتى مسلمین رفتند اصلًا کتابخانه‏اى وجود نداشت. از طرف دیگر جزئیات وقایع فتوحات مسلمین را چه در ایران، چه در مصر و چه در جاهاى دیگر، مورخین مسلمان و مسیحى نوشته‏اند. مخصوصاً جزئیات وقایع فتح اسکندریه را مورخین مسیحى هم نوشته‏اند. بعدها مورخینى در قرن دوم و سوم کتابهاى بسیار عظیم مثل تاریخ یعقوبى، تاریخ طبرى و فتوح البُلدان (بَلاذرى) نوشته‏اند که متعلق به همان قرون اول اسلامى است و سلسله اسنادشان هم منظم و مرتب است یعنى فقط دهان به دهان نبوده است. حتى یک نفر مورخ ننوشته است که کتابخانه‏اى در آن وقت در اسکندریه وجود داشته و مسلمین آتش زدند. ویل دورانت مى‏نویسد: یک کشیش در آن وقت ساکن اسکندریه بوده؛ تمام جزئیات وقایع فتح اسکندریه را کشیش معاصر آن زمان نوشته است؛ کتابش در دست است، هیچ اسمى از کتابسوزى نبرده. یکمرتبه در اواخر قرن ششم هجرى (یعنى بعد از ششصد سال) و در قرن هفتم یکى دو نفر مسیحى که مورخ هم نیستند، بدون این که مدرکى نشان بدهند، براى این که این تهمت را از مسیحیت رفع کنند گفتند: وقتى که عمرو عاص به اسکندریه آمد، یک کتابخانه بسیار عظیمى را در آنجا دید، به خلیفه نامه نوشت که تکلیف ما با این کتابخانه چیست؟ خلیفه نوشت که یا آنچه در این‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۱۰ کتابهاست موافق با قرآن است، پس قرآنْ ما را بس، و یا مخالف با قرآن است، چیزى که مخالف با قرآن باشد به درد ما نمى‏خورد، همه را آتش بزن. همه را یکجا آتش زد. بعدها در قرن هشتم و نهم کم کم خود مسلمین هم همین داستان را از این کتابهاى مجعول نقل کردند، بدون این که فکر کنند اگر چنین قضیه‏اى مى‏بود لااقل مورخین قرن اول و دوم و سوم و چهارم مى‏گفتند. چندین قرینه دیگر بر دروغ بودن این داستان هست که دیگر از بحث خودم دور مى‏مانم. یک وقت من سه سخنرانى در موضوع «کتابسوزى اسکندریه» کردم و دروغ بودن آن را ثابت کردم «۱». شبلى نعمان هم رساله‏اى در این موضوع نوشته است، و از نظر محققینِ علما و مورخین شک ندارد که این مطلب دروغ است. اما دشمن آگاهانه، ابزارهاى دست دشمن هم آگاهانه، ولى دوستانْ ناآگاهانه اینها را نقل مى‏کنند. کار به جایى رسیده که در کتاب فلسفه و منطق سال ششم دبیرستانها «۲» وقتى مى‏خواهند براى قضیه منفصله در منطق مثال بزنند مى‏گویند نظیر آن چیزى که خلیفه مسلمانها راجع به کتابخانه اسکندریه گفت: «اگر موافق قرآن است، قرآن ما را بس و اگر مخالف است، چیزى که مخالف قرآن است به درد ما نمى‏خورد، پس آتش بزنید.» مخصوصاً در کتابهاى دبیرستانى آورده‏اند که در مغز بچه‏ها فرو برود که مسلمین کارشان کتاب آتش زدن بوده است. شبلى نعمان مى‏گوید: انگلیسیها که آمدند هندوستان را احتلال کردند و بعد مدارسى تأسیس کردند که روى برنامه خودشان اداره مى‏کردند، در کتابهاى منطق وقتى مى‏خواستند براى قضیه منفصله حقیقیه «۳» مثال بزنند مخصوصاً همین مطلب را به عنوان مثال ذکر مى‏کردند، براى این که در مغز بچه‏هاى مسلمین و بچه‏هاى هندوها فرو کنند که شما ملتى هستید که از قدیم کتابها را آتش مى‏زدید. بعد ما مى‏بینیم در کتابهاى دبیرستانى ایران هم همین را آورده‏اند؛ و ما بدون این که بگوییم این، مدرک و دلیل دارد یا نه، زبان به زبان «۴»، دهان به دهان بازگو مى‏کنیم به طورى‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۱۱ که هر جا دروغ بودن آن را مى‏گوییم یک عده مى‏گویند: عجب! این قضیه دروغ است؟ ما خیال نمى‏کردیم دروغ باشد، خیال مى‏کردیم صد در صد راست است. پس این که قرآن مى‏گوید این داستان خیر است (لا تَحْسَبوهُ شَرّاً لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ) یکى از این جهت است که براى شما درس است: مسلمین! قرآنتان را بخوانید و تفسیر کنید و از اینجا پند بگیرید؛ دیگر ناآگاهانه بلندگوى شایعاتى که دشمنان شما براى شما جعل و وضع مى‏کنند قرار نگیرید. لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْاثْمِ. بعد مى‏گوید آن بدبختها که این داستان را جعل کرده بودند، هرکدامشان به اندازه خودشان داغ گناه را کسب کردند، عواقب گناه را متحمل شدند. قرآن مى‏گوید: ولى یک نفر از اینها بود که قسمت معْظم این گناه را او به عهده گرفت «۱»: وَ الَّذى تَوَلّى‏ کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظیمٌ آن که قسمت معْظم این گناه را به گردن گرفت، خدا عذابى بزرگ براى او آماده کرده است. غیر از این داغ بدنامى دنیا که تا دنیا دنیاست به نام «رئیس المنافقین» شناخته مى‏شود، در آن جهان خداوند عذاب عظیمى به او خواهد چشانید. حال درباره این مسئله که چرا مسلمانان نباید ناآگاهانه بلندگوى شایعات منافقین (یا در زمان ما شایعاتى که یهودیها یا بهاییها و امثال این فرقه‏ها جعل مى‏کنند) باشند، تعبیر قرآن این است: لَوْلا اذْ سَمِعْتُموهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِانْفُسِهِمْ خَیْراً. دو نکته: ۱٫ مؤمنان نفس واحدند نکاتى که قرآن در آیاتش ذکر مى‏کند عجیب است. قرآن مى‏توانست به این تعبیر بگوید: اى مسلمانها! چرا آن وقت که [آن دورغ بزرگ را] شنیدید، به برادران و خواهران مؤمنتان گمان بد بردید و گمان خوب نبردید؟ اگر چنین مى‏گفت یک مطلب ساده‏اى گفته بود. ولى قرآن همین مطلب را با بیانى دیگر مى‏گوید و آن اینکه: چرا به خودتان گمان بد بردید؟ یعنى توجه داشته باشید، شما یک پیکرید، شما مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۱۲ «نفس واحد» هستید. به قول مولوى: «مؤمنان هستند نفس واحده». همه مسلمانها و مؤمنین باید این طور حساب کنند که اعضاى یک پیکرند. اگر تهمتى به یک مؤمن زده مى‏شود، هر مؤمنى آن را به خودش تلقى کند، بگوید به او تهمت زدى پس به من تهمت زدى. این یک نکته، که به جاى این که بگوید چرا به برادران مؤمن گمان خیر نبردید، مى‏گوید: چرا به خودتان گمان خیر نبردید؟ یعنى مسلمان، «من» و «او» نباید داشته باشد، مسلمان باید بداند عِرض برادر مسلمان عِرض اوست، آبروى برادر مسلمان آبروى خودش است. ۲٫ ایمان، ملاک وحدت‏ نکته دوم این که همچنین نمى‏گوید چرا «شما» به خودتان گمان خوب نبردید؟ مى‏گوید: چرا «مؤمنین و مؤمنات» به خودشان گمان خوب نبردند؟ اولًا زن و مرد را با هم ذکر مى‏کند، یعنى زن و مرد ندارد، و ثانیاً کلمه «ایمان» را دخالت مى‏دهد؛ مى‏خواهد بگوید ایمان ملاک وحدت و اتحاد است، مؤمنان از آن جهت که مؤمن‏اند نفس واحد هستند، یعنى ملاک وحدت و اتحاد را هم بیان مى‏کند. در واقع مى‏خواهد بگوید: اى مردان مؤمن و اى زنان مؤمن، آیا اگر به شما چنین تهمتى زده بودند حاضر بودید تهمتى را که به خودتان زده‏اند بازگو کنید؛ هر جا بنشینید بگویید به من چنین تهمتى زده‏اند و درباره من چنین حرفى مى‏زنند؟ هیچ وقت درباره خودتان چنین سخنى مى‏گفتید؟ چطور اگر درباره شما حرفى بزنند خودتان مى‏فهمید که باید سکوت کنید و حرف بدى را که مردم براى شما جعل کرده‏اند دیگر خودتان اشاعه نمى‏دهید و مى‏فهمید که باید آن را دفن کنید، پس چرا وقتى که درباره برادران و خواهران مؤمن خودتان حرفى را مى‏شنوید، همان کارى را که درباره خودتان مى‏کنید درباره آنها نمى‏کنید؟ لَوْلا اذْ سَمِعْتُموهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِانْفُسِهِمْ خَیْراً وَ قالوا هذا افْکٌ مُبینٌ. آن وقتى که شنیدید، چرا مؤمنین گمان خوب درباره خودشان نبردند؟ چرا وقتى که شنیدند همان جا نگفتند این یک دروغ بزرگى است که جعل شده؟ پیغمبر اکرم یک ماه یا بیشتر سکوت کرد. مسلمانان غافل به جاى این که روز اول بگویند «هذا افْکٌ مُبینٌ» این یک دروغ واضحى است که جعل شده است، مرتب بازگو کردند و گفتند «شنیدیم» و آن را نُقل مجلس خودشان کردند. قرآن مى‏گوید: شما روز اول باید مى‏گفتید «هذا افْکٌ مُبینٌ». پس بعد از این‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۱۳ آگاه باشید، این افکها که در میان شما جعل مى‏شود فوراً بگویید «هذا افْکٌ مُبینٌ». لَوْلا جاؤا عَلَیْهِ بِارْبَعهِ شُهَداءَ فَاذْ لَمْ یَأْتوا بِالشُّهَداءِ فَاولئِکَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْکاذِبونَ. شما در کارتان قانون و حساب دارید، اسلام براى شما وظیفه معین کرده؛ شرعاً وظیفه دارید که هر تهمتى نسبت به یک مسلمان شنیدید مادام که بیّنه شرعى اقامه نشده است بگویید دروغ است، در نزد خدا دروغ است. مقصود از جمله «در نزد خدا دروغ است» این است که در قانون الهى دروغ است. تکلیف ما در مواجهه با افکها تکلیف بسیار روشنى است. بعد از این ما باید بدانیم اگر فردى درباره فردى یا مؤسسه‏اى حرفى زد ما چه وظیفه‏اى داریم. آیا وظیفه داریم سکوت کنیم؟ نه. آیا وظیفه داریم حتى بگوییم «ما که نمى‏دانیم، خدا عالم است»، «من چه مى‏دانم، شاید باشد شاید نباشد»؟ نه. آیا وظیفه داریم در مجالس نقل کنیم، بگوییم «چنین چیزى مى‏گویند»؟ به طریق اولى‏ نه. پس وظیفه‏مان چیست؟ مادام که بیّنه شرعى اقامه نشده و شرعاً بر ما ثابت نشده است، باید بگوییم دروغ است. فقط وقتى که شرعاً ثابت شد و یقین پیدا کردیم «۱»- مثلًا در مورد زنا چهار شاهد عادل و در مورد غیر زنا دو شاهد عادل شهادت دادند که به چشم خودمان دیدیم یا به گوش خودمان شنیدیم «۲»- [آنگاه وظیفه مبارزه داریم.] مادام که بیّنه شرعى نیست، نه حق داریم بازگو کنیم، نه حق داریم بگوییم «نمى‏دانیم، چه مى‏دانیم، شاید هست، شاید نیست» و نه حق داریم سکوت کنیم، بلکه وظیفه داریم بگوییم دروغ است. هر وقت شرعاً ثابت شد، آنوقت وظیفه ما مبارزه کردن است. البته در هر موردى وظیفه‏اى داریم. در بعضى از مسائل، ما باید مبارزه کنیم، در بعضى از مسائل حاکم شرعى باید وظیفه‏اش را انجام بدهد، مثل مورد زنا. قرآن مى‏گوید: اى مسلمین، هم با این زبان به زبان کردن، دهان به دهان کردن، گناه بزرگى مرتکب شدید، ولى خدا از این گناهتان مى‏گذرد و گذشت، متوجه باشید که بعد از این دیگر این کار را نکنید. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۱۴ وَ لَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِى الدُّنْیا وَ الْاخِرَهِ اگر نبود براى شما مسلمانها فضل و رحمت الهى در دنیا و در آخرت، لَمَسَّکُمْ فیما افَضْتُمْ فیهِ عَذابٌ عَظیمٌ هر آینه مى‏رسید به شما عذاب عظیم، هم در دنیا و هم در آخرت، به خاطر چیزهایى که در آن وارد شدید، یعنى درباره آن چیزها بدون دلیل حرف زدید. فقط لطف خدا جلو عذاب دنیا و آخرت را گرفت. پس متوجه باشید، دیگر چنین کارى نکنید. کدام گناه و افاضه؟ در چه چیزى ما فرو رفته بودیم و مرتب غور مى‏کردیم و حرفش را مى‏زدیم؟ اذْ تَلَقَّوْنَهُ بِالْسِنَتِکُمْ آنگاه که به زبان خودتان تلقى مى‏کردید، یعنى زبان به زبان در میان شما مى‏گشت، وَ تَقولونَ بِافْواهِکُمْ ما لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ یک چیزى که اصلًا در دل شما جا نداشت، چون نمى‏دانستید، ولى در دهانهاى شما مى‏گشت، وَ تَحْسَبونَهُ هَیِّناً خیال مى‏کردید یک امر کوچکى است اما وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظیمٌ و حال آنکه این در نزد خدا خیلى بزرگ است؛ صحبت آبروى مسلمین است و اینجا که مخصوصاً آبروى پیغمبر است. وَ لَوْلا اذْ سَمِعْتُموهُ قُلْتُمْ ما یَکونُ لَنا انْ نَتَکَلَّمَ بِهذا چرا آن وقتى که شنیدید، نگفتید که ما اصلًا حق نداریم در این باره حرف بزنیم و این را بازگو کنیم؟ باید مى‏گفتید: ما یَکونُ لَنا انْ نَتَکَلَّمَ بِهذا براى ما چنین حقى نیست که در این باره سخنى بگوییم، سُبْحانَکَ هذا بُهْتانٌ عَظیمٌ بلکه باید مى‏گفتید: سبحان اللَّه، این یک تهمت و دروغ بسیار بزرگ است «۱». یَعِظُکُمُ اللَّهُ انْ تَعُودوا لِمِثْلِهِ ابَداً خدا شما مسلمانها را موعظه مى‏کند که مبادا دیگر به مانند این قضیه برگردید و تکرار کنید. تا دامنه قیامت متوجه باشید که دیگر ابزار دست یک جمعیت نشوید، دروغهاى دشمنان را علیه خودتان اشاعه ندهید. وَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الْایاتِ وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ خدا این طور آیات خودش را براى مصلحت و به نفع شما بیان مى‏کند. خدا داناست و همه چیز را مى‏داند، از خفایا آگاه است و حکیم است و بر اساس حکمتش این آیات را براى شما نازل فرموده است. مبارزه با بدعت‏ حدیثى در کتب حدیث هست که مضمون آن این است که هر وقت اهل بدعت را مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۱۵ دیدید [با آنها مبارزه کنید.] «بدعت» یعنى کسى در دین خدا چیزى را وارد کند که از دین نیست؛ از پیش خود چیزى را جعل و وضع کند که مربوط به دین نیست. همه وظیفه دارند که با بدعت مبارزه کنند. مثلًا صلوات فرستادن، همه وقت خوب است. شما در هر شرایطى صلوات بفرستید، یک عمل مستحبى را انجام داده‏اید. فرض کنید یک گوینده حرف مى‏زند، در وسط حرف خودش براى این که رفع خستگى کرده باشد، به جمعیت مى‏گوید: صلواتى بفرستید. این امر خوبى است. اما اگر شما فکر کنید که در اسلام یک چنین سنتى هست که در وسط حرف گوینده صلوات بفرستید و به عنوان یک امر اسلامى این کار را بکنید، این «بدعت» است. بدانید چنین دستورى در اسلام نرسیده که در وسط موعظه یک نفر صلوات بفرستید. یک عادتى در میان ما ایرانیها هست که اگر از آن پرهیز کنیم خوب است و آن این است که وقتى چراغ را روشن مى‏کنند صلوات مى‏فرستیم. ممکن است بگویید صلوات هر وقت خوب است. من هم قبول دارم، هر وقت خوب است، اما در ایران این کار یک پرونده بدى دارد. در ایران سابقه آتش پرستى و احترام به آتش وجود دارد؛ نکند یک وقت آن باطنِ روحیه‏هاى احترام به چراغ و تعظیم آتش دخالت کند. شما مى‏بینید اسلام مى‏گوید اگر مى‏خواهى نماز بخوانى، با اینکه وقتى نماز مى‏خوانى توجهت به خداست اما اگر فردى روبروى توست، مکروه است چون بویى از آدم پرستى دارد؛ اگر عکسى روبروى شماست، مکروه است چون بویى از شکل‏پرستى دارد؛ اگر چراغ هم روبروى شماست، نماز خواندن مکروه است چون بویى از آتش‏پرستى در آن هست. حال وقتى که چراغ را روشن مى‏کنند صلوات نفرستید، چون بویى از آتش پرستى مى‏دهد. غرضم این است که اینها را «بدعت» مى‏گویند. خیلى چیزهاست که بدعت است و در میان مردم- مخصوصاً خانمها- از این بدعتها هست، مثل آش ابودَرداء، آش بى‏بى سه‏شنبه، سفره حضرت ابوالفضل. ما چنین چیزهایى در اسلام نداریم. در اسلام، ما یک چیزى به نام سفره حضرت ابوالفضل نداریم. بله، یک مطلب هست: یک کار خیرى بکنید، مثلًا فقرا را اطعام کنید، ثواب دارد، بعد ثوابش را نثار حضرت رسول کنید، نثار حضرت امیر کنید، نثار حضرت زهرا کنید، نثار امام حسن، امام حسین، هریک از ائمّه، یا نثار حضرت‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۱۶ ابوالفضل بکنید. همین طور اگر نثار یکى از اموات خودتان بکنید مانعى ندارد. اگر شما سفره‏اى در منزلتان تشکیل بدهید به شرط آنکه آداب و تشریفات زنانه‏اش را- که من نمى‏دانم چیست و اگر کسى خیال کند آن دَنگ و فنگ‏ها جزء آداب اسلامى است باز بدعت مى‏شود- حذف کنید، اگر اطعام مسلمانْ بالخصوص اطعام فقرا باشد و ثوابش نثار حضرت ابوالفضل شود مانعى ندارد. اما اگر کارهایى با آداب و تشریفات و تشکیلاتى انجام شود و خیال کنید اینها از اسلام است، این بدعت و حرام است. افرادى پیدا مى‏شوند که در دین بدعت ایجاد مى‏کنند. یک کسى مى‏آید مى‏گوید من نایب خاص امام زمان هستم، مثل على‏محمد باب. این را «اهل بدعت» مى‏گویند. در حدیث است اگر اهل بدعت پیدا شدند، با اهل بدعت مبارزه کنید و عالِم باید مبارزه کند و حق ندارد ساکت باشد، و در یک حدیث تعبیر چنین است: وَ باهِتوهُمْ یعنى مبهوتشان کنید، بیچاره‏شان کنید؛ یعنى با آنها مباحثه کنید و دلیلهایشان را بشکنید. فَبُهِتَ الَّذى کَفَرَ «۱» چنان که ابراهیم آن کافر زمان خودش را مبهوت کرد، شما هم مبهوتش کنید. سوء استفاده از یک حدیث‏ بعضى آدمهاى کم سواد این «باهِتوهُمْ» را این طور معنى کردند: به آنها تهمت بزنید و دروغ ببندید. بعد مى‏گویند: اهل بدعت دشمن خدا هستند و من دروغ علیه او جعل مى‏کنم. با هر کسى هم که دشمنى شخصى داشته باشد مى‏گوید: این ملعون اهل بدعت است. صغرى و کبرى تشکیل مى‏دهد، بعد هم شروع مى‏کند به دروغ جعل کردن علیه او. شما ببینید اگر جامعه‏اى به این بیمارى مبتلا باشد که دشمنهاى شخصى خودش را اهل بدعت بداند و حدیث «باهِتوهُمْ» را هم چنین معنى کند که دروغ جعل کن، با دشمنهاى خودش چه مى‏کند! آن وقت است که شما مى‏بینید دروغ اندر دروغ جعل مى‏شود. یک وقتى یک مرد عالم بزرگى (عالم هم گاهى اشتباه مى‏کند) به من رسید و مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۱۷ گفت: شنیده‏ام فلان کس (یک آدمى که یک مسلمان کامل عیار است) گفته است «۱» چقدر خوب شد- العیاذ باللَّه- که محسن حضرت زهرا سقط شد، براى این که اگر او هم مى‏ماند دوازده مصیبت براى اسلام درست مى‏کرد! گفتم: تو آخر چرا این حرف را مى‏زنى! او یک مسلمان است، من او را از نزدیک مى‏شناسم، او وقتى فضائل ائمّه گفته مى‏شود اشکش مى‏ریزد. ببینید تا کجاها علیه یکدیگر جعل مى‏کنند! آنوقت قرآن به چنین جامعه‏اى که کارش جعل و بهتان و تهمت زدن است، وعده عذاب داده است. آیه بعد این است: انَّ الَّذینَ یُحِبّونَ انْ تَشیعَ الْفاحِشَهُ فِى الَّذینَ امَنوا لَهُمْ عَذابٌ الیمٌ فِى الدُّنْیا وَ الْاخِرَهِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ انْتُمْ لاتَعْلَمونَ «۲». دنباله همین مطلب است و تأکید بیشترى درباره این که: مؤمنین، مسلمانان! بلندگوى اشاعه حرفهاى بد و زشت علیه خودتان نباشید. همان طورى که قرآن تأکید بر روى این مطلب را لازم مى‏داند، در جلسه بعد بخشى از عرایضم در اطراف این آیه خواهد بود و تأکید بیشترى روى همین مطلب مى‏کنم، بعد به آیات دیگر مى‏پردازم. و صلّى اللَّه على محمد و آله الطاهرین. باسمک العظیم الاعظم الاجلّ الاکرم یا اللَّه … خدایا دلهاى ما را به نور ایمان منوّر بگردان. خدایا پرده‏هاى غفلت را از جلو چشم و گوش ما ببر. خدایا ما مسلمین را همان طورى که خودت خواسته‏اى نفس واحد قرار بده. سوء ظن‏ها، بدبینى‏ها، بدگمانى‏ها، بدزبانى‏ها را از میان ما ببر. نیتهاى ما را خالص بگردان. اموات ما غریق رحمت خودت بفرما. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۱۸ تفسیر سوره نور (۳) اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم‏ انَّ الَّذینَ یُحِبّونَ انْ تَشیعَ الْفاحِشَهُ فِى الَّذینَ امَنوا لَهُمْ عَذابٌ الیمٌ فِى الدُّنْیا وَ الْاخِرَهِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ انْتُمْ لاتَعْلَمونَ. وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ انَّ اللَّهَ رَؤُفٌ رَحیمٌ. یا ایُّهَا الَّذینَ امَنوا لاتَتَّبِعوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ وَ مَنْ یَتَّبِعْ خُطُواتِ الشَّیْطانِ فَانَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَکى‏ مِنْکُمْ مِنْ احَدٍ ابَداً وَ لکِنَّ اللَّهَ یُزَکّى مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ «۱». در جلسه قبل گفتیم که قرآن کریم تکیه فراوانى روى این مطلب دارد که جوّ جامعه اسلامى جوّ تهمت و بهتان و افترا و بدگویى نباشد. مردم مسلمان هر وقت چیزى در مورد برادران و خواهران مسلمان خود شنیدند، مادام که به سرحد یقین قطعى- نه ظنّ و گمان- نرسیده‏اند که جاى شک و شبهه نباشد و یا بیّنه شرعى اقامه نشده است، وظیفه‏شان این است که آنچه مى‏شنوند به اصطلاح معروف «از این گوش‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۱۹ بشنوند و از گوش دیگر بیرون کنند» و به تعبیر دیگر همان جا که مى‏شنوند دفن کنند و حتى به صورت این که «من شنیدم» هم نقل نکنند؛ نه تنها به صورت یک امر قطعى نقل نکنند، حتى این طور هم نگویند که «من چنین چیزى شنیده‏ام.» همین گفتنِ «شنیدم» هم «پخش» است و اسلام از پخش این نوع خبرهاى کثیف و ناپاک و آلوده ناراضى است. مخصوصاً یک جمله در ذیل دارد که مى‏فرماید: وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ انْتُمْ لاتَعْلَمونَ. مى‏خواهد بفرماید که شما نمى‏دانید این جنایت چقدر جنایت بزرگى است و طبعاً نمى‏دانید که عقوبت این جنایت چقدر بزرگ است. اسلام مى‏خواهد که محیط و جوّ جامعه اسلامى بر اساس اعتماد متقابل و حسن ظنّ و ظنّ خیر و بر اساس خوب‏گویى باشد نه بر اساس بى‏اعتمادى و بدگمانى و بدگویى، و لهذا اسلام غیبت را آنچنان حرام بزرگى دانسته است که تعبیر قرآن این است: وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً ایُحِبُّ احَدُکُمْ انْ یَأْکُلَ لَحْمَ اخیهِ مَیْتاً» که خلاصه‏اش این است: آن که از کس دیگر غیبت مى‏کند، در واقع دارد گوشت او را مى‏خورد در حالى که او مرده است. روى همین اساس است که قرآن با بیانات گوناگون، این مطلب را تأکید و تکرار مى‏کند. از آن جمله این آیه است: انَّ الَّذینَ یُحِبّونَ انْ تَشیعَ الْفاحِشَهُ فِى الَّذینَ امَنوا لَهُمْ عَذابٌ الیمٌ. ترجمه آیه را ذکر مى‏کنم و بعد عرض مى‏کنم که به دو طریق مى‏توان این آیه را تفسیر کرد و تفسیر هم کرده‏اند و هر دو شکل نزدیک به یکدیگر است. آیه مى‏فرماید: براى کسانى که دوست دارند فحشا در میان اهل ایمان شایع شود عذاب دردناکى آماده شده است. این آیه از آن آیه‏هایى است که دو معنى دارد و هر دو معنا درست است. معنى اول آیه‏ یکى از گناهان بسیار بزرگ که قرآن وعده «عذاب الیم» براى آنها داده است این است که کسى یا کسانى بخواهند خودِ فحشا را در میان مردم رایج کنند. هستند مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۲۰ کسانى که عملًا مروّج فحشا هستند، حال یا به حساب پول‏پرستى و یا از روى اغراض دیگرى، که غالباً در عصر ما این اغراض، اغراض استعمارى است؛ مى‏خواهند فحشا در میان مردم زیاد شود، چرا؟ براى اینکه هیچ چیزى براى سست کردن عزیمت مردانگى مردم به اندازه شیوع فحشا اثر ندارد. اگر شما بخواهید فکر جوانان یک مملکت را از مسائل جدى که منافع استعمار را به خطر مى‏اندازد منصرف کنید تا هیچ وقت فیلشان یاد هندوستان نکند راهش این است که هرچه دلتان مى‏خواهد مشروب فروشى اضافه کنید، کاباره زیاد کنید، زنانِ هرجایى زیاد کنید، وسائل تماس بیشتر دخترها و پسرهاى جوان را اضافه کنید تا اینها دائماً دنبال سرگرمیهاى عیش و نوش باشند و دنبال مسائل جدى نروند. به همان اندازه که هروئین و تریاک نیروى جسمى و روحى طبقه جوان را تباه مى‏کند، اراده را از مردم مى‏گیرد یا آن را سست مى‏کند و مردانگى و احساس کرامت و شرافت را از بین مى‏برد، به همان اندازه فحشا این کار را مى‏کند. برنامه آمریکاییها براى فاسد کردن دنیا آمریکاییها که یک برنامه عمومى براى فاسد کردن همه دنیا دارند برنامه‏شان همین است: فحشا را زیاد کنید، دیگر خیالتان از ناحیه مردم راحت باشد. مى‏گویند مدیر یکى از مجلات به نام «این هفته» «۱» گفته است: «کارى خواهم کرد که تا ده سال دیگر یک دختر ده سال به بالاى باکره در تهران پیدا نشود.» اینها روى برنامه و حساب است. اسلام که در مسئله عفاف این‏همه تأکید مى‏کند براى چیست؟ یک شب درباره فلسفه عفاف صحبت کردم. یک فلسفه عفاف این جهت است که نیروهاى انسانى در وجودها ذخیره شود. شاید کسى باور نکند که نیروى اراده انسانى از مجارى پایین تنه هم خارج مى‏شود؛ ولى اینچنین است. تدبیر اسلام براى حفظ روح مروّت‏ اسلام طرفدار جلوگیرى از ارتباط جنسى نیست؛ در حدود خانواده، آن را تصحیح‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۲۱ مى‏کند «۱» و طرفدار نظر کاتولیکها و کلیسا نیست، اما از دایره ازدواج مشروع که خارج شد، دیگر به هیچ وجه اجازه نمى‏دهد و این یک تدبیر و توطئه‏اى «۲» است از ناحیه اسلام براى حفظ روح مروّت، مردانگى، انسانیت و شرافت در زن و مرد مسلمان. در آیاتى که بعد راجع به «حجاب» مى‏آید، درباره این موضوع بیشتر صحبت خواهیم کرد. نقطه مقابل، کسانى هستند که براى کشتن همان روح، فحشا را زیاد مى‏کنند. این است که قرآن مى‏فرماید: انَّ الَّذینَ یُحِبّونَ انْ تَشیعَ الْفاحِشَهُ فِى الَّذینَ امَنوا لَهُمْ عَذابٌ الیمٌ آنان که دوست دارند و علاقه دارند فحشا را در میان اهل ایمان زیاد کنند، خدا برایشان عذاب دردناکى آماده کرده است. خوب، عذاب دردناک را خدا در آن دنیا به آنها مى‏دهد، چرا در آیه قرآن ذکر مى‏کند؟ براى این که بفهماند چقدر این مسئله از نظر اسلام حساسیت دارد! این یک تفسیر آیه است که قرآن درباره اشاعه فحشا در میان اهل ایمان حساسیت خود را بیان مى‏کند. معنى دوم آیه‏ [براى روشن شدن معناى دوم آیه لازم است‏] یک نکته ادبى عرض کنم و آن درباره کلمه «فى» است. «فى» به جاى کلمه «در» فارسى است. ما مى‏گوییم «در خانه» و عرب مى‏گوید «فِى الدّار». کلمه «فى» در زبان عربى گاهى به معنى همان کلمه «در» مى‏آید و گاهى به معنى کلمه «درباره». اینجا این آیه را این طور هم مى‏توان معنى کرد و معنى هم شده است و هر دو معنى درست است «۳» و هر دو معنى با آیات افک تناسب دارد. معناى دوم آیه این است: «آنان که دوست دارند که فحشا درباره اهل ایمان شایع شود.» مقصود این نیست که خودِ فحشا در میان اهل ایمان شایع شود، بلکه نسبت فحشا درباره اهل ایمان شایع شود؛ یعنى کسانى که دوست دارند عِرض‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۲۲ اهل ایمان را لکه‏دار کنند. یک عده مردم، به اصطلاح روان‏شناسى امروز «عقده‏دار» هستند، هر جا فردى را مى‏بینند که در میان مردم یک وجهه و حیثیتى دارد، براى اینکه به این اشخاص حسادت مى‏برند، همت و عرضه هم ندارند که خودشان را جلو بیندازند، فوراً به این فکر مى‏افتند که یک شایعه‏اى درباره او درست کنند. مى‏گویند ما که نمى‏توانیم به او برسیم پس او را پایین بیاوریم، چگونه؟ با یک عملى در منتهاى نامردى و آن اینکه یک شایعه‏اى علیه او بسازیم و یک تهمتى به او بزنیم. آنقدر این گناه بزرگ است که خدا مى‏داند! بدترین مردم‏ پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله یک وقت در حضور اصحاب فرمود: الااخْبِرُکُمْ بِشَرِّ النّاس؟ آیا به شما خبر ندهم که بدترین مردم کیست؟ گفتند: بَلى‏ یا رَسولَ اللَّهِ! فرمود: بدترین مردم آن کسى است که خیر خودش را از دیگران منع مى‏کند و هرچه دارد تنها براى خودش مى‏خواهد. آنهایى که حاضر بودند گفتند: با این مقدمه ما فکر کردیم دیگر بدتر از این افراد کسى نیست. بعد فرمود: آیا مى‏خواهید به شما بگویم از این بدتر کیست؟ صنف دیگرى را ذکر فرمود. اصحاب گفتند: خیال کردیم بدتر از این گروه دوم دیگر کسى نیست. بعد فرمود: آیا مى‏خواهید از آن بدتر را به شما بگویم کیست؟ گفتند: از این بدتر هم مگر هست؟! آنگاه صنف سوم را فرمود: بدتر از این افراد، مردمان بد زبانِ فحّاشِ تهمت‏زن و آبرو برند. اینجا دیگر حضرت توقف کرد، یعنى بدتر از اینها دیگر وجود ندارد. پس معناى دوم آیه این است: آنان که دوست دارند نسبتهاى زشت- که خود نسبت زشت هم زشتى است- درباره اهل ایمان شایع شود، بدان که براى آنها عذاب دردناکى است. بعد مى‏فرماید: فِى الدُّنْیا وَ الْاخِرَهِ در دنیا و آخرت عذابشان دردناک است؛ یعنى خدا اینها را نه تنها در آخرت عذاب مى‏کند، بلکه در دنیا هم عذاب مى‏کند. مکافات گناه‏ مسئله مکافات قابل توجه است. چنین چیزى به ما نگفته‏اند که هر گناهى عقوبتى در این دنیا دارد. خیلى از گناهان است که اساساً در این دنیا عقوبتى ندارد. هر گناهى در آن دنیا عقوبت دارد، اما خدا از بعضى گناهان در همین دنیا هم نخواهد گذشت. یکى از آن گناهانى که در همین دنیا عکس‏العمل دارد- که مى‏توانید آن را مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۲۳ تجربه و آزمایش کنید- گناه تهمت‏زنى و آبرو برى است. آن که تهمت به ناحق مى‏زند، در یک روزى گرفتارش خواهد شد، حال یا کسى مثل خودش به او تهمت ناحق خواهد زد و یا به شکلى رسوا و مفتضح خواهد شد. وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ انْتُمْ لاتَعْلَمونَ خدا مى‏داند و شما نمى‏دانید. مى‏خواهد بگوید مطلبْ خیلى بزرگ است. خدا مى‏داند که این کار چقدر بزرگ است و شما نمى‏دانید! وَ لَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ انَّ اللَّهَ رَؤفٌ رَحیمٌ اگر نبود فضل و رحمت الهى و اگر نبود که خدا رئوف و مهربان است، به حکم این غفلتى که کردید، عذاب بزرگى به شما مى‏رسید، ولى فضل الهى مانع شد؛ یعنى این غفلتى که کردید و بلندگوى منافقین شدید، شما را مستحق یک عذاب بزرگ در دنیا کرده بود که اصلًا جامعه شما از هم بپاشد ولى فضل و رحمت الهى مانع شد. از شیطان پیروى نکنید باز تأکید دیگرى مى‏کند: یا ایُّهَا الَّذینَ امَنوا لا تَتَّبِعوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ وَ مَنْ یَتَّبِعْ خُطُواتِ الشَّیْطانِ فَانَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ اى اهل ایمان! گام جاى گام شیطان نگذارید، دنبال شیطان نروید. اگر بگویید ما که شیطان را نمى‏شناسیم و او را نمى‏بینیم، از کجا بفهمیم گام جاى گام شیطان مى‏گذاریم؟ مى‏گوید این دیگر دیدن نمى‏خواهد، شیطان را از وسوسه‏هایش بشناسید. آنجا که شما مى‏بینید یک وسوسه‏اى در قلب شما پیدا شد که شما را به یک عمل زشت و منکر و ناپسند دعوت مى‏کند بدانید که آنجا پاى شیطان در میان است، شیطان جلو افتاده و به شما مى‏گوید: بیا. آن وسوسه، «بیا» ى شیطان است. نمى‏خواهد شیطان را به چشم ببینى، به دل ببین. وَ مَنْ یَتَّبِعْ خُطُواتِ الشَّیْطانِ آن که جاى گامهاى شیطان گام مى‏گذارد باید بداند فَانَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ شیطان دعوت به کارهاى زشت و ناپسند مى‏کند. هشدار به مسلمین‏ وَ لَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ. بار دیگر مى‏گوید: اى مسلمین! در زمان پیغمبر در یک پرتگاهى قرار گرفتید که اگر فضل و رحمت خدا نبود- آنهم به خاطر پیغمبر- جامعه شما چنان سقوط کرده بود که نجات پیدا نمى‏کردید. همه اینها براى این است‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۲۴ که اگر در زمانهاى بعد نظیر این قضیه رخ داد و مسئله شایعه سازى علیه مسلمین زیاد شد، بدانید که سقوط خواهید کرد و بدبخت خواهید شد (همان طورى که ما امروز هستیم). وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَکى‏ مِنْکُمْ مِنْ احَدٍ ابَداً اگر فضل الهى نبود، یکى از شما پاک از آب درنمى‏آمد، وَ لکِنَّ اللَّهَ یُزَکّى مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ این خداست که هرکس را که بخواهد و مستحق بشناسد، از گناه تزکیه مى‏کند؛ خدا شنوا و عالم است. اهمیت قرآن به مسئله وحدت مسلمین‏ آیه دیگر باز مربوط به همین قضیه است، اما مربوط به مطلبى که در دنبال این قضیه است: وَ لا یَأْتَلِ اولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ السَّعَهِ انْ یُؤْتوا اولِى الْقُرْبى‏ وَ الْمَساکینَ وَ الْمُهاجِرینَ فى سَبیلِ اللَّهِ وَ لْیَعْفوا وَ لْیَصْفَحوا الا تُحِبّونَ انْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفورٌ رَحیمٌ «۱». آیه به یک جریان تصریح مى‏کند و آن این است که بعضى از مسلمین که به تعبیر قرآن «اولوا الفضل» یعنى صاحب فضل بودند (مقصود از «فضل» در اینجا ثروت و مال است، یعنى متمکّن بودند) [از انفاق به آن افراد تهمت‏زن خوددارى کردند.] کلمه «فضل» در اصطلاح امروز ما فقط به فضل علمى گفته مى‏شود. امروز اگر بگوییم فلان‏کس فاضل است یعنى مرد عالمى است، «او از فضلاست» یعنى از علماست، صاحب معلومات و فضل است. ولى در قرآن به مال و ثروتى که از راه مشروع به دست آمده باشد کلمه «فضل» اطلاق شده است «۲». از جمله در سوره جمعه مى‏فرماید: وقتى از نماز فارغ شدید «وَ ابْتَغوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ» «۳» دنبال فضل الهى بروید، مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۲۵ یعنى دنبال کسب و کار و تجارت و درآوردن پول از راه مشروع بروید. قرآن مى‏فرماید: ثروتمندانى که از راه مشروع صاحب مال و ثروت شدند و صاحب سعه (تمکّن) هستند [قسم نخورند که کمکشان را قطع مى‏کنند.] بعضى از مسلمین که متمکّن و ثروتمند بودند، به بعضى دیگر که یا از مهاجرین یا از مساکین و یا از خویشاوندان خودشان بودند کمک مالى مى‏کردند. بعد در یک جریانى- ظاهراً در همین جریان افک بوده- از اینها بدى دیدند و لذا ناراحت شدند و گفتند: عجب! ما به خاطر رضاى خدا به اینها کمک مى‏کنیم و اینها از کمک ما سوء استفاده مى‏کنند و مرتکب گناه مى‏شوند؛ ما به اینها کمک مى‏کنیم و اینها شایعه مى‏سازند، دروغ جعل مى‏کنند. تصمیم گرفتند آنچه را به طور مداوم، ماهانه یا سالانه، به این فقرا و مساکین- که در قضیه افک شرکت کرده بودند- مى‏دادند، قطع کنند. قسم خوردند و سوگند یاد کردند که ما دیگر به اینها کمک نخواهیم کرد. ولى قرآن که به مسئله وحدت مسلمین بیش از هر چیزى اهمیت مى‏دهد، با این که در اینجا قضیه افک و تهمت بزرگ پیش آمد و عموم مسلمین هم اشتباه کردند، فقط در مقام اصلاح اشتباهِ گذشته است، به عامه مسلمین مى‏گوید شما خیلى اشتباه کردید که بلندگوى یک جمعیت بهم وابسته شدید، و بعد که بعضى تصمیم مى‏گیرند کمک مالى‏شان را قطع کنند، چون این قطع کمک مالى سبب مى‏شود آن دسته که جدا شدند براى همیشه جدا شده باشند، مى‏فرماید: در عین حال گذشت داشته باشید و از اینها بگذرید و عفوشان کنید: وَ لا یَأْتَلِ اولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ السَّعَهِ … قسم نخورند متمکّنان و ثروتمندان شما که کمکشان را به آن دسته از خویشاوندانشان یا مهاجرین و یا مساکین و فقرا که تاکنون به آنها کمک مالى مى‏کردند قطع مى‏کنند، باز هم کمک بدهند. وَ لْیَعْفوا وَ لْیَصْفَحوا الا تُحِبّونَ انْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ عفو کنند، بگذرند، گذشت داشته باشند، آیا دوست ندارید خدا از خودتان بگذرد؟ این آیه که نازل شد، آن گروهى که تصمیم داشتند کمکهاى خود را قطع کنند گفتند دیگر کمکمان را قطع نمى‏کنیم. اسلام و منطق محبت‏ اینجا نکته‏اى است. اشخاصى که با منطق اسلام آشنا و به آن وارد نیستند، غافلند که‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۲۶ اسلام منطق محبت را در جاى خود در حد اعلى‏ به کار برده است. مسیحیها منتشر کرده‏اند که دین مسیح دین محبت است، دین نیکى کردن و گذشت است، چرا؟ مى‏گویند چون حضرت مسیح گفته است اگر کسى به یک طرف صورتت سیلى زد آن طرف دیگر را جلو بیاور، بگو به این طرف هم بزن، اما دین اسلام دین خشونت است، دین سخت‏گیرى است، دین شمشیر است، دینى است که به هیچ وجه گذشت و محبت در آن وجود ندارد. مسیحیها روى این قضیه خیلى تبلیغ کرده‏اند و مرتب تبلیغ مى‏کنند. این اشتباهى است بسیار بزرگ. اسلام، هم دین شمشیر است و هم دین محبت، هم دین خشونت است و هم دین نرمى، خشونت را در جاى خود تجویز مى‏کند و نرمى را در جاى خود، و عظمت و اهمیت اسلام به همین است. اگر اسلام اینچنین نمى‏بود، یعنى اگر نمى‏گفت «زور را با زور جواب بدهید، منطق را با منطق جواب بدهید، در مورد محبت، محبت کنید و حتى در جایى در مورد بدى هم محبت کنید» آن وقت قبولش نداشتیم. اسلام هرگز نمى‏گوید اگر یک قلدر به یک طرف صورتت سیلى زد، آن طرف دیگر را بیاور. مى‏گوید: فَمَنِ اعْتَدى‏ عَلَیْکُمْ فَاعْتَدوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى‏ عَلَیْکُمْ «۱» آن که به شما تجاوز مى‏کند، به همان اندازه حق دارید تجاوز او را جواب دهید. اگر چنین نگفته بود، در آن نقص بود. دین مسیح به همین دلیل یک دین غیرعملى از آب درآمد که اتباع آن خونخوارتر از همه مردم دنیا از آب درآمدند. همانهایى که روزى علیه اسلام تبلیغ مى‏کردند و انجیل را به دست مى‏گرفتند که این کتاب کتاب محبت است، امروز مى‏بینیم هر روز دهها تُن «محبت» روى ویتنام مى‏ریزند «۲»! اینها همان محبتى است که انجیل به آنها گفته است! این محبتها به صورت بمبها و حتى بمبهاى ناپالم درآمده است که همین قدر که فرود آمد نه تنها سربازها بلکه بچه‏ها و پیرها و زنها آتش مى‏گیرند و لباسها و گوشتها از بدنشان مى‏ریزد. اسلام در درجه اول محبت را به کار مى‏برد؛ آنجا که محبت مفید نبود، دیگر ساکت نمى‏نشیند. گفت: «چون پند دهند نشنوى، بند نهند.» على علیه السلام درباره پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى‏فرماید: طَبیبٌ دَوّارٌ بِطِبِّهِ، قَدْ احْکَمَ مَراهِمَهُ‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۲۷ وَ احْمى‏ مَواسِمَهُ «۱» طبیبِ سیّار است، طبیبى که در یک دستش مرهم است و در دست دیگرش ابزار جرّاحى؛ آنجا که با مرهم مى‏شود معالجه کرد، مرهم مى‏گذارد و آنجا که مرهم مفید نیست، کارد و چاقو به کار مى‏برد، ابزارِ داغ کردن به کار مى‏برد؛ از هردو استفاده مى‏کند، هم از درشتى و هم از نرمى. سعدى خوب مى‏گوید: درشتى و نرمى به هم در به است چو رگزن که جرّاح و مرهم نِه است‏ و این عین مضمونى است که على علیه السلام فرموده است. [قرآن مى‏فرماید:] وَ مَنْ احْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا الَى اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ انَّنى مِنَ الْمُسْلِمینَ. صحبت از دعوت به خداست (که حالا نمى‏خواهم این آیه را تفسیر کنم). پشت سر آن مى‏فرماید: وَ لا تَسْتَوِى الحَسَنَهُ وَ لَاالسَّیِّئَهُ ادْفَعْ بِالَّتى هِىَ احْسَنُ فَاذَا الَّذى بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمیمٌ «۲» اى پیغمبر- که وظیفه تو دعوت مردم به راه خداست- بدان که نیکى و بدى یک وزن ندارند، حتى بدیها هم‏وزن نیستند و نیکیها نیز هم‏وزن نیستند، تو بدیها را با بهترین نیکیها دفع کن: ادْفَعْ بِالَّتى هِىَ احْسَنُ دیگران بدى مى‏کنند، تو نیکى کن. بعد خصلت روانى را ذکر مى‏کند، مى‏گوید آنگاه که دشمن بدى مى‏کند و تو در مقابل بدى او نیکى مى‏کنى، مى‏بینى خاصیت نیکى کردن در مورد بدى خاصیت کیمیاست، یعنى قلب ماهیت مى‏کند: فَاذَا الَّذى بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمیمٌ یک وقت مى‏بینى همان که دشمن سرسخت تو بود، قلب ماهیت شد و به یک دوست مهربان تبدیل شد. پس چه کسى مى‏گوید اسلام به محبت دستور نمى‏دهد؟! چه کسى مى‏گوید اسلام دین محبت نیست؟! اسلام دین محبت است، ولى آنجا که محبت کارگر نیست دیگر سکوت نمى‏کند، آنجاست که خشونت به کار مى‏برد، شمشیر به کار مى‏برد. شما در تاریخ زندگى پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله، در تاریخ زندگى امیرالمؤمنین علیه السلام و ائمه اطهار علیهم السلام (امام حسن، امام حسین، امام زین‏العابدین، امام محمد باقر و سایر ائمه علیهم السلام) داستانهاى زیادى درباره «ادْفَعْ بِالَّتى هِىَ احْسَنُ فَاذَا الَّذى بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمیمٌ» مى‏بینید. اگر در مقابل بدى نیکى کنید فوراً خاصیتش را مى‏بینید. بدى را نیکى کردن خاصیتش این است که دشمن را تبدیل به دوست‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۲۸ مى‏کند. تعبیراتى درباره «پاسخ بدى را به نیکى دادن» در دعاى «مکارم الاخلاق» تعبیرات عجیبى هست: خدایا به من توفیق بده آن کسى که به من فحش مى‏دهد من به او حرف خوب بگویم، آن کسى که قطع رحم مى‏کند من در مقابلْ صله رحم کنم، آن کسى که پشت سر من بدگویى مى‏کند من پشت سرش خوب بگویم. جمله‏هاى زیادى است. خواجه عبداللَّه انصارى هم تعبیر شیرینى دارد، مى‏گوید: بدى را بدى کردن سگسارى است (کار سگها هم چنین است. یک سگ، سگ دیگر را گاز مى‏گیرد، او هم گاز مى‏گیرد. اگر کسى به انسان بدى کرد و او هم بدى را با بدى جواب داد، هنرى که کرده کار سگها را انجام داده است. اگر انسان سگى را بزند فوراً برمى‏گردد و پاى او را مى‏گیرد). خوبى را خوبى کردن، خرخارى است (یعنى اگر کسى به انسان خوبى کند و انسان در مقابل خوبى او خوبى کند خیلى هنر نکرده است. یک الاغ مى‏آید شانه الاغ دیگر را با دندانش مى‏خاراند و به او خدمت مى‏کند، او هم فوراً شانه این را مى‏خاراند. این مقدار را که در مقابل خوبى باید خوبى کرد و خوبى را باید با خوبى جواب داد الاغ هم مى‏فهمد)، اما بدى را نیکى کردن (در مقابل بدى خوبى کردن) کار خواجه عبداللَّه انصارى است. قرآن مى‏فرماید: وَ لا یَأْتَلِ اولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ السَّعَهِ انْ یُؤْتوا اولِى الْقُرْبى‏ وَ الْمَساکینَ وَ الْمُهاجِرینَ فى سَبیلِ اللَّهِ متمکّنین قسم نخورند که دیگر از [تهمت‏زنندگان‏] قطع کمک کنند، غیرت دینى‏شان اینجا به جوش نیاید؛ آنها بدى کردند ولى شما در مقابل بدى باز هم خوبى کنید؛ قسم نخورند که از کمک مالى به خویشاوندانشان یا مسکینها یا مهاجرینى که در راه خدا ابتدا مهاجرت کردند [صرف‏نظر مى‏کنند] به خاطر این کار بدى که کردند و در این تهمت شرکت کردند؛ وَ لْیَعْفوا وَ لْیَصْفَحوا عفو کنند، گذشت داشته باشند، الا تُحِبّونَ انْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ آیا دوست ندارید که خدا شما را بیامرزد؟ (چه تعبیر عجیبى است!) اى بشرها، از گناه یکدیگر بگذرید، زیرا خودتان گنهکارید و امید دارید خدا از گناهان شما بگذرد، آنچه را که انتظار دارید خدا درباره شما رفتار کند درباره بندگان خدا رفتار کنید؛ سخت‏گیر نباشید، تا ممکن است گنهکاران را از راه خوبى کردن معالجه کنید؛ آنجا که ممکن نشد، از راه‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۲۹ مجازات و سخت‏گیرى [وارد شوید؛] خداوند آمرزنده و مهربان است، شما هم مهربان و با گذشت باشید. یکى از ملکات ائمه اطهار از جمله ملکات مستحسنه ائمه اطهار علیهم السلام این بود که زیاد برده مى‏خریدند و مدتى این برده‏ها را در خانه خودشان نگه مى‏داشتند؛ چون فلسفه بردگى در اسلام این است که بردگان دوره‏اى را (از دوره کفر تا دوره آزادى) بگذرانند و یک دالانى را طى کنند که تحت تربیت افراد مسلمان باشند، و اسلام از این ناحیه بسیار بهره‏هاى انسانى خوبى گرفته است. یکى از کارهاى ائمه اطهار علیهم السلام همین بود، چون یکى از مصارف زکات این است که برده بخرند و آزاد کنند اما نه این که برده‏اى را که هیچ تربیت اسلامى پیدا نکرده از این طرف بخرند و از آن طرف آزاد کنند، بلکه اگر برده‏اى قبلًا تربیت اسلامى پیدا کرده که چه بهتر، و اگر این طور نیست مدتى در یک خانواده واقعاً مسلمان نگهدارى‏اش کنند تا آداب و اخلاق اسلامى را عملًا بیاموزد و بعد آزادش کنند. ائمه اطهار این کار را زیاد مى‏کردند، یعنى برده مى‏خریدند و آزاد مى‏کردند، ولى مدتى هم آنها را نگه مى‏داشتند و بردگان در مدتى که در خانه آنها بودند با حقیقت و ماهیت اسلام آشنا مى‏شدند و مسلمانهاى بسیار اصیل از آب درمى‏آمدند. بردگان زیادى در خانه امام زین‏العابدین علیه السلام بودند. در طول سال که بردگان خطا و لغزش مى‏کردند و کار بدى مى‏کردند امام علیه السلام اینها را در دفترى یادداشت مى‏کرد تا این که روز آخر (یا شب آخر) ماه رمضان امام علیه السلام همه بردگانش (زن و مرد) را جمع مى‏کرد و خود در وسط مى‏ایستاد؛ دفتر را مى‏آورد، رو مى‏کرد به آنها و مى‏فرمود: فلانى! یادت هست در فلان وقت چنین جرم و خطایى را مرتکب شدى؟ مى‏گفت: بله. به دیگرى مى‏فرمود: یادت هست چنین کار بدى کردى؟ مى‏گفت: بله. همین که همه بردگان قبول مى‏کردند، بعد مى‏فرمود: «خدایا اینها که زیردست من بودند، نسبت به من بدى کردند و من که بنده تو هستم از همه اینها گذشتم. خدایا من بنده تو هستم و در درگاه تو مقصرم. خدایا از این بنده مقصر خودت بگذر» و همه آنها را در راه خدا آزاد مى‏کرد. اصل اول در اسلام «گذشت» است. بله، اسلام در مسائل اجتماعى نمى‏گذرد، مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۳۰ چون آن گذشت مربوط به شخص بود و این گذشت مربوط به اجتماع است. مثلًا کسى دزدى کرده است. مجازات دزد، دست بریدن است. صاحب مال نمى‏تواند بگوید من گذشتم. تو بگذرى، اجتماع نمى‏گذرد؛ این حق تو نیست، حق اجتماع است. على علیه‏السلام و دعواى دو نفر در حدیث است که روزى امیرالمؤمنین على علیه السلام- طبق همان قاعده‏اى که همیشه داشتند و در همان ایام خلافت خودش تنها راه مى‏رفت و حتى در جاهاى خلوت مى‏رفت و شخصاً اوضاع و احوال را تفتیش مى‏کرد- در یکى از کوچه باغ‏هاى کوفه راه مى‏رفت، یک وقت فریادى شنید: الْغَوْث! الْغَوْث! به فریادم برسید! به فریادم برسید! معلوم بود جنگ و دعوایى است، فردى دارد مى‏خورد و فردى هم دارد مى‏زند. به سرعت به طرف آن صدا دوید و فریاد مى‏کرد: یا الْغَوْث، یا الْغَوْث! دو نفر با هم زد و خورد مى‏کردند، یکى دیگرى را مى‏زد. تا امام رسید دعواى اینها تمام شد (شاید هم امام علیه السلام آنها را صلح داد). معلوم شد آن دو نفر با هم رفیق هستند. وقتى امام خواست کتک‏زننده را جلب کند و ببرد، کتک‏خورده گفت: من از او گذشتم. امام فرمود: بسیار خوب، تو گذشتى، این حق خصوصى خودت است، از حق خودت گذشتى؛ اما یک حقى هم سلطان دارد (سلطان یعنى حکومت) و یک مجازاتى هم حکومت باید بکند، این را دیگر تو نمى‏توانى بگذرى زیرا به تو مربوط نیست. از حق عمومى نمى‏توان گذشت و در موارد حق عمومى، اسلام هم نمى‏گذرد اما در حدود خصوصى [مى‏توان از حق خود گذشت.] این که کسى که به یک فرد مجرم و گنهکار کمک مى‏کرده بخواهد کمک خود را قطع کند، یک مسئله خصوصى است [و حق دارد این کار را بکند، ولى به او مى‏گویند] تو به اندازه خودت عفو کن و ترتیب اثر نده. این است که قرآن باز دستور به عفو و گذشت مى‏دهد و مى‏خواهد تا حد امکان از راه محبت و نیکى جبران کند. حال به آیه بعد مى‏پردازیم. کیفر تهمت زنندگان به زنان عفیف‏ من خیال نمى‏کنم در قرآن به اندازه‏اى که روى موضوع تهمت- مخصوصاً تهمت‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۳۱ زدن به زنان- تأکید شده، درباره موضوع دیگرى تأکید شده باشد: انَّ الَّذینَ یَرْمونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنوا فِى الدُّنْیا وَ الْاخِرَهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ آنان که به زنان عفیف غافل مؤمن تهمت مى‏زنند (زن غافل یعنى بى‏خبر از همه جا که در خانه خود نشسته)، در دنیا و آخرت مشمول لعنت الهى هستند و براى اینها عذاب بزرگى است یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ الْسِنَتُهُمْ وَ ایْدیهِمْ وَ ارْجُلُهُمْ بِما کانوا یَعْمَلونَ آن روزى که زبانها و دستها و پاهاى آنان علیه ایشان به اعمالى که مرتکب شده‏اند شهادت خواهند داد. عالَم آخرت عالَم زنده است‏ این یک منطقى است در قرآن که اینجا جاى آن نیست که درباره آن مفصّل صحبت کنم. قرآن در کمال صراحت مى‏گوید عالم آخرت عالم زنده است. همه چیز عالم آخرت زنده است و در آن دنیا هر چیزى و هر عضوى بر هر عملى که مرتکب شده است گواهى مى‏دهد: دست گواهى مى‏دهد من چه کردم، پا گواهى مى‏دهد من چه کردم، چشم و گوش هریک گواهى مى‏دهند من چه کردم، پوست بدن (حدیث است که کنایه از عورت است) گواهى مى‏دهد من چه کردم؛ حتى به زبان مُهر مى‏زنند: اى زبان! تو ساکت باش، بگذار خود اعضا و جوارح حرف بزنند؛ زبان هم [فقط] به گناهانى که خودش مرتکب شده است گواهى مى‏دهد. قرآن مى‏فرماید: در روزى که زبانهاى این افراد (چون گناه اینها گناه زبان بوده) و دستها و پاهایشان علیه ایشان به همان اعمالى که مرتکب شده‏اند گواهى بدهند. یَوْمَئِذٍ یُوَفّیهِمُ اللَّهُ دینَهُمُ الْحَقَّ در چنین روزى است که خدا آن جزاى حقى را که باید به اینها برسد، به طور کامل به آنها مى‏دهد. زن از نظر عفت، ناموس مرد است‏ مقصود این است: اگر زنى- العیاذ باللَّه- دامن آلوده از آب دربیاید، شرافت مرد لکه‏دار مى‏شود ولى خودتان مى‏دانید که اگر مردى آلوده شود به شرافت زن آنقدرها صدمه نمى‏زند، بلکه [اصلًا] صدمه نمى‏زند. این خود یک رمز روانى خاصى دارد. من در یک سلسله مقالاتى که چند سال پیش در یکى از مجلات زنانه راجع به‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۳۲ حقوق زن- علیه مطالب خود آن مجله- نوشتم «۱»، راز این مطلب را بیان کردم، و بسیارى از دستورهاى اسلام بر اساس همین مطلب است. اگر زنى آلوده شد، مردْ دیگر نمى‏تواند ادعاى شرافت کند، ولى چقدر زنان پاکى هستند که شوهرهایشان آلوده هستند؛ هیچ وقت مردم آن زن را آلوده حساب نمى‏کنند، مى‏گویند شوهرش آلوده است به او چه کار؟ شوهرش کثیف است به او چه کار؟ این یک مطلب. مطلب دوم این است که زن در جهات عفتى، ناموس مرد است ولى در جهات شخصى و فردى‏اش به مرد ارتباط ندارد؛ یعنى اگر زنى- العیاذ باللَّه- در مسائل عفت آلودگى داشته باشد دامن مرد آلوده مى‏شود، ولى اگر در زنى از نظر ایمان نقصى باشد، این، نقص مرد نیست. مثلًا اگر زنى مؤمن نباشد و در باطن کافر یا منافق باشد، این به مرد ارتباطى ندارد و لهذا قرآن به زن نوح و زن لوط مثَل ذکر مى‏کند که نوح و لوط دو پیغمبر بودند در حالى که زنهاى اینها مؤمنه نبودند و وابسته به مخالفین ایشان از نظر فکر و عقیده بودند. اینجا که قرآن مى‏گوید: «خبیثات مال خبیثین است» «۲» زنهاى ناپاک مال مردان ناپاک است و زنان پاک مال مردان پاک است، این ناظر به پاکى ناموسى است؛ یعنى مردِ ناپاک است که غیرت را از دست مى‏دهد و زن ناپاک را مى‏پذیرد و ناراحت نیست که زنش ناپاک باشد، ولى مرد پاک امکان ندارد که زن ناپاک را بپذیرد. این است که طبعاً یک نوع انتخاب صورت مى‏گیرد. این بیانِ حکم شرعى نیست، بلکه قرآن یک قانون طبیعى را بیان مى‏کند: طبعاً این طور است که پاکها سراغ پاکها مى‏روند و ناپاکها سراغ ناپاکها. شما ببینید جوانان پاک دنبال دخترهایى مى‏روند که پاک باشند و دخترهاى پاک هم شوهر پاک را مى‏پسندند، اما یک جوان آلوده و کثیف هیچ اهمیت نمى‏دهد که با دخترى ازدواج کند که دهها جوان دیگر- به اصطلاح خودشان- او را «تجربه» کرده‏اند. روح کثیف یک مرد کثیف، یک زن کثیف را مى‏پسندد و روح کثیف یک زن کثیف، یک مرد کثیف را مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۳۳ مى‏پسندد، ولى روح پاک یک مرد پاک، زن پاک را براى خود انتخاب مى‏کند و روح پاک یک زن پاک، مرد پاک را انتخاب مى‏کند. [قرآن خطاب به مردم زمان پیامبر اکرم مى‏فرماید] شما درباره پیغمبر و ناموس پیغمبر دارید چه حرفى مى‏زنید؟! محال و ممتنع است که چنین ناپاکیهایى در خاندان یک پیغمبر راه پیدا کند. کفر ممکن است در خاندان یک پیغمبر راه پیدا کند یا پسر یک پیغمبر کافر بشود، ولى فسق محال است. و صلّى اللَّه على محمّد و آله الطاهرین. باسمک العظیم الاعظم الاجلّ الاکرم یا اللَّه … خدایا دلهاى ما را به نور قرآن منوّر بفرما، نیتهاى ما را خالص کن، ما را با حقایق قرآن آشنا بگردان. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۳۴ تفسیر سوره نور (۴) اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم‏ یا ایُّهَا الَّذینَ امَنوا لا تَدْخُلوا بُیوتاً غَیْرَ بُیوتِکُمْ حَتّى‏ تَسْتَأْنِسوا وَ تُسَلِّموا عَلى‏ اهْلِها ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرونَ. فَانْ لَمْ تَجِدوا فیها احَداً فَلاتَدْخُلوها حَتّى‏ یُؤْذَنَ لَکُمْ وَ انْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعوا فَارْجِعوا هُوَ ازْکى‏ لَکُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلونَ عَلیمٌ. لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ انْ تَدْخُلوا بُیوتاً غَیْرَ مَسْکونَهٍ فیها مَتاعٌ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ ما تُبدونَ وَ ما تَکْتُمونَ «۱». در یکى از جلسات گذشته عرض کردم که قرآن کریم براى مسئله عفاف، یعنى پاکى و نزاهت روابط جنسى در میان افراد، اهمیت فراوانى قائل است و این مبنى بر یک سلسله حکمتها و فلسفه‏هاست که به آن اشاره کردم. راه تأمین عفاف از نظر اسلام‏ راهى که اسلام براى تأمین این منظور پیشنهاد کرده است شامل دو چیز است: اول‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۳۵ یک سلسله تدابیر براى آرام نگه داشتن غریزه، و دوم یک سلسله تدابیر دیگر به عنوان مجازات. آیات اوّلى که تفسیر کردیم مجازات فحشا را بیان کرد: الزّانِیَهُ وَ الزّانِى فَاجْلِدوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَهَ جَلْدَهٍ. ولى همان طورى که مى‏دانیم براى از بین بردن یک گناه، مجازات کافى نیست. مجازات هر اندازه شدید هم باشد، براى جلوگیرى از وقوع جرم و جنایت کافى نیست، حالْ جرم و جنایت چه از نوع بى‏عفتیها باشد، چه از نوع دزدیها و قتلها و چه از نوع بى‏احتیاطیها مثل بى‏احتیاطى در رانندگى. این اشتباه است که ما بخواهیم براى جلوگیرى از یک جرم یا جنایت فقط روى مجازات فشار بیاوریم. باید دید علل وقوع آن جرم و جنایت چیست؟ باید خود آن علل را از بین برد، آنگاه در مورد افراد غیرعادى- که به طور عادى علل و موجبات وقوع جرم وجود ندارد و فقط روى نوعى حالت طغیان، جرمى را مرتکب مى‏شوند- مجازات صورت گیرد. دو مثال‏ مثالى براى این مطلب مى‏زنم: از مقررات لازم، همین مسئله سرعت و سبقت در رانندگى است. دائماً توصیه مى‏شود که رانندگان در داخل شهر از فلان سرعت (مثلًا ۴۰ کیلومتر در ساعت) بیشتر نرانند. اگر کسى تخلف کرد و ما جریمه سنگینى برایش قائل شدیم، هر مقدار هم جریمه سنگین باشد چنانچه علل وقوع این جرم بررسى نشود مجازات کافى نیست، مخصوصاً در امر رانندگى که اصلًا خودش هم یک مجازاتى دارد یعنى «مجازاتُها مَعَها» است، براى این که آن کسى که سرعت و سبقت مى‏گیرد و دیوانه‏وار در شهر یا بیابان حرکت مى‏کند خودش بیش از همه در معرض خطر است؛ هم آن ماشین و ثروتش در معرض خطر است و هم جانش. ولى در عین حال نه خطر جانى [و مالى‏] خودِ عمل مانع او مى‏شود و نه مجازاتها، چرا؟ براى این که یک سلسله علل دیگر وجود دارد که از آن طرف او را هُل مى‏دهد. مجازات مى‏خواهد مانند یک افسار مانعش شود، اما آن عللِ دیگر او را تحت فشار قرار مى‏دهد. مثلًا شما یک راننده تاکسى یا کرایه را موعظه کنید که خیلى تند نرو، و یا برایش مجازات قائل شوید، اما اگر او در شرایطى قرار گرفته باشد که یک ماشین اجاره کرده و از صبح که بیرون مى‏آید چنانچه ۱۲۰ تومان درآمد نداشته باشد زن و مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۳۶ بچه‏اش نباید نان بخورند، چون باید ۶۰ تومان را به صاحب ماشین تحویل دهد و الّا فردا ماشین را در اختیارش نمى‏گذارد و ۳۰ تومان هم خرج بنزین و استهلاک و غیره کند، پس ۹۰ تومان باید براى این مخارج حساب کند و لااقل ۳۰ تومان دیگر باید دربیاورد که براى زن و بچه‏اش خرجى داشته باشد؛ اگر او را هزار جور موعظه کنید و بگویید جان خودت در خطر است، فلان مقدار تو را جریمه مى‏کنند و زندانت مى‏برند، در مقابل آن فشار که حتماً باید ۳۰ تومان به خانه ببرد و اگر نبرد روى دیدن زن و بچه‏اش را ندارد چکار مى‏تواند بکند؟ باز او از صبح زود پایش را روى گاز مى‏گذارد و به سرعت در خیابانها حرکت مى‏کند. به هرحال باید آن ۱۲۰ تومان دربیاید، یک جبر بر وجودش حکومت مى‏کند. این است که مجازات سرش نمى‏شود و موعظه هم در اینجا دیگر مؤثر نیست. پس اگر ما بخواهیم جلو او را بگیریم سنگین کردن مجازات کارى را درست نمى‏کند، از راه علل و موجباتش باید وارد شویم. وقتى از راه علل و موجبات وارد شدیم، مثلًا کارى کردیم که او با روزى ۷- ۸ ساعت به آرامى کار کردن، خرج زن و بچه‏اش را دربیاورد او هم دیوانه نیست که جان خود و سرمایه‏اى را که در اختیارش است به خطر بیندازد و یا خود را گرفتار زندان کند. این مسئله در دزدیها هست، در شرابخواریها هست، در زناها و آدمکشیها هست، در همه [جرمها و جنایتها] هست. پس موجبات را باید از بین برد. مثلًا از این طرف بگوییم شراب نخورید و دائماً در صفحه حوادث روزنامه‏ها [نتایج سوء آن را] بنویسند «۱» (و هر کسى که نگاه مى‏کند مى‏فهمد که این مطلب بسیار منطقى است)، اما از طرف دیگر تمام موجبات تشویق به شرابخوارى وجود داشته باشد؛ در تمام غزلها، تصنیفها و شعرها دعوت به میخوارگى و شرابخوارگى باشد و در تمام مجالس، این امر جزء تعیّن باشد و تشویق به شرابخوارى شود و مغازه مشروب‏فروشى از هر مغازه دیگرى زیادتر باشد «۲»، قدم به قدم که هر جوانى مى‏رود یک تابلوى دعوت وجود داشته باشد که از آن «و مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۳۷ غیره» ها در اینجا وجود دارد، تشریف بیاورید! اینها کار خودش را مى‏کند. مسئله عفاف و زنا هم از این قبیل است. اسلام براى زنا مجازات شدید قائل است ولى در عین حال دیدید که اسلام روى مجازات، زیاد تکیه نکرده است و لهذا طریق ثابت شدن را خیلى دشوار و مشکل قرار داده و نخواسته که افراد بروند تجسس کنند و ببینند چه کسى زنا مى‏کند و چه کسى زنا نمى‏کند. این کار را اسلام زشت مى‏داند. البته اگر زنا ثابت شد مجازات شدید برایش قائل شده است، اما نمى‏خواهد جلوى زنا را از راه مجازات بگیرد و نمى‏خواهد مردم را تشویق به تجسس و تحقیق کند، و اساساً اسلام با تجسس و تحقیق از گناه، مطلقاً مخالف است، با جاسوسى کردن براى کشف گناهان مردم مخالف است: وَ لا تَجَسَّسوا «۱». پس اسلام از چه راه با پیدایش گناه مبارزه مى‏کند؟ راههاى متعددى دارد. موعظه، امر به معروف، نهى از منکر، و خود تربیت که اصلًا مردم را این طور باید تربیت کرد، در جاى خود [مؤثر] است. یکى دیگر این است که اصول زندگى را بر اساسى قرار مى‏دهد که موجبات غِوایت و گمراهى و موجبات تشویق و تهییج به گناه پیدا نشود. مسئله عفاف از همین قبیل است. در جلسات گذشته گفتیم اسلام از طرفى کوشش مى‏کند غریزه از طریق ازدواج مشروع اشباع شود، با عزوبت و تجرد در حد اکثر مخالفت مى‏کند (در چند آیه بعد خواهیم خواند: وَ انْکِحُوا الْایامى‏ مِنْکُمْ وَ الصّالِحینَ مِنْ عِبادِکُمْ وَ امائِکُمْ «۲» ) و تشویق به ازدواج مى‏کند که حتماً و حتماً پسر و دختر باید ازدواج کنند (این مسئله «باید» باشد تا در آن آیه تشریح کنم) و به عبارت دیگر از یک طرف براى این که موجبات بى‏عفتى فراهم نشود ازدواج را تشریع کرده و با عزوبت و تجرد در هر شکلى مخالف است «۳»، ولى از طرف دیگر آیا مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۳۸ تنها ازدواج کافى است؟ همین قدر که یک مرد زن داشته باشد و یک زن شوهر داشته باشد، دیگر مثل بعضى حیوانات مى‏شود [که فقط به جفت خود توجه دارند؟] فرق انسان با حیوانات در غریزه جنسى‏ حیوانات چون به حکم غریزه عمل مى‏کنند، آنچنان آزاد آفریده نشده‏اند. بعضى از حیوانات مثل کبوتر جفت هستند. بعضى حیوانات دیگر مثل گوسفند و اسب و آهو این طور نیستند و در آنها حساب جفت در کار نیست، ولى هم جنس نر و هم جنس ماده یا خصوص جنس ماده جز براى باردار شدن اساساً آمادگى ندارند یا جنس ماده جنس نر را نمى‏پذیرد (مخصوصاً در وحشى‏ها، چون در اهلى‏ها خودِ اهلى بودن غریزه را قدرى تغییر مى‏دهد). حیوانهایى که جفت زندگى مى‏کنند، مثل کبوتر که دو کبوتر نر و ماده با هم جفت هستند، اصلًا خاصیت غریزى‏شان این است که فقط با یکدیگرند، نه آن کبوتر نر چشم به کبوترهاى ماده دیگر دارد و نه آن کبوتر ماده چشم به کبوترهاى نر دیگر دارد. ولى انسان در هر شهوتى از شهوات خود، روى خاصیت آزادى‏اى که دارد (یعنى همه کارهایش را با تکلیف باید انجام دهد نه با غریزه و حکم و اجبار طبیعت) [محدود به حدى نیست.] این است که اگر ازدواج هم بکند شرط لازم هست ولى شرط کافى نیست؛ یعنى مرد چشمش که به زن دیگر بیفتد باز رغبتش تهییج مى‏شود، خصوصاً در شرایطى که آن زنْ خودش را در یک وضع مهیّجى قرار بدهد، و همین طور زن نسبت به مرد دیگر. این است که اسلام در معاشرتهاى زن و مرد حدود و قیودى قائل است و این حدود و قیود را فقط و فقط براى این [وضع‏] کرده است که ارتباط زن و مرد به شکلى نباشد که تهییج‏آور باشد، یعنى شهوات یکدیگر را تحریک کنند. از آیاتى که بعد مى‏خوانیم مطلب کاملًا روشن مى‏شود. اذن‏ ما یک سلسله آیات مربوط به زنان پیغمبر در سوره احزاب داریم که آنها را در مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۳۹ اصطلاح فقه و حدیث آیات حجاب مى‏نامند. در این آیات دستور خاصى راجع به زنان پیغمبر بیان شده است. اما آیات [مورد بحث‏] در اصطلاح فقه و حدیث به نام آیات حجاب معروف نیست ولى در آنها دستور پوشش زن در مقابل مرد و همچنین دستور ستر عورت، هم براى زن و هم براى مرد، بیان شده است. ولى قبل از این آیات سه آیه دیگر داریم که مربوط به «اذْن» است که اگر مردى مى‏خواهد وارد خانه کسى شود، بدون اعلام و اذن قبلى حق ورود ندارد. این سه آیه اختصاص به موضوع زن ندارد ولى قسمت عمده‏اش به موضوع زن ارتباط دارد. آیه این است: یا ایُّهَا الَّذینَ امَنوا لا تَدْخُلوا بُیوتاً غَیْرَ بُیوتِکُمْ حَتّى‏ تَسْتَأْنِسوا وَ تُسَلِّموا عَلى‏ اهْلِها اى اهل ایمان! هرگز به خانه‏اى غیر از خانه شخصى خودتان (خانه خودتان مستثنى‏ است) و حتى به خانه پدر و مادر و خواهرتان- و به خانه برادرتان به طریق اولى‏- سرزده وارد نشوید مگر آن که قبلًا استیناس کنید و بر اهل آن خانه سلام کنید. ( «استیناس کنید» یعنى انس و الفت و آرامش اهل آن خانه را جلب کنید.) این یک نکته بسیار روشنى است که زندگى داخلى و خانوادگى هرکس مخصوص خودش است و هرکسى از هر کس دیگر براى داخل زندگى خود رودربایستى دارد و لهذا اگر کسى سرزده داخل زندگى انسان شود، انسان یک حالت فزع و دستپاچگى پیدا مى‏کند. قرآن مى‏گوید این کار را نکنید، سرزده به خانه کسى وارد نشوید، قبلًا استیناس کنید، یعنى کارى کنید که فزع آنها از بین برود، یعنى خبر و اطلاع بدهید. در قدیم معمول نبوده است که درِ خانه‏ها را ببندند (و الآن در بعضى دهات همین طور است). در شهرها معمول است که درِ خانه‏ها از پشت بسته است و اگر کسى سرزده هم بخواهد وارد شود در باز نیست؛ باید زنگ و یا کوبه در را بزند تا در را باز کنند. عرب جاهلیت هرگز رسم نداشت که وقتى مى‏خواهد داخل خانه کسى شود اطلاع بدهد و اجازه بگیرد و این اجازه گرفتن را دون شأن و کسر شأن خود مى‏دانست. اسلام این دستور را آورد که هیچ وقت به خانه کسى سرزده وارد نشوید (حالا ما که وارد نمى‏شویم چون اصلًا در بسته است، اگر در باز هم باشد وارد نشوید) وَ تُسَلِّموا عَلى‏ اهْلِها و سلام هم بکنید، بدون سلام وارد خانه کسى نشوید. وظیفه هر واردى است که بر مورود سلام کند و هرکس که به خانه کسى وارد مى‏شود باید بر اهل خانه سلام کند. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۴۰ پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله این سنت را برقرار کرد، فرمود هرطور هست وقتى داخل خانه کسى مى‏شوید قبلًا خبر بدهید که آنها خودشان را جمع و جور کنند و تا اجازه نداده و نگفته‏اند «بفرمایید» داخل خانه نشوید. منتها فرمود یک کارى کنید که هم فال باشد و هم تماشا. ممکن است وقتى شما مى‏خواهید وارد خانه‏اى بشوید اعلام کنید من مى‏خواهم داخل خانه شوم و به اصطلاح تَنَحنُح کنید. ولى چرا این کار را بکنید؟ ذکر خدا بگویید، مثلًا بگویید «اللَّه اکبر» و یا «سبحان اللَّه». امروز در میان ما معمول است که مى‏گوییم «یا اللَّه» و رسم خوبى هم هست، اگرچه کم‏کم در فرنگى‏مآبها «یا اللَّه» گفتن منسوخ شده، ولى باید بدانید که این سنتى است اسلامى. هم سلام کردن [در میان آنها] منسوخ شده است و هم «یا اللَّه» گفتن، و این چیز عجیبى است. پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله رسمشان همیشه این بود که هیچ خانه‏اى را بدون کسب اجازه داخل نمى‏شدند و این استیناس را بیشتر از همان راه سلام انجام مى‏دادند. حتى به خانه دخترش حضرت زهرا (سلام اللَّه علیها) بدون اجازه وارد نمى‏شد؛ پشت در خانه مى‏ایستاد و با صداى بلند فریاد مى‏کرد: السَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اهْلَ الْبَیْتِ. اگر جواب مى‏دادند و مى‏گفتند «بفرمایید» داخل مى‏شد و اگر جواب نمى‏دادند بار دوم صدا مى‏کرد، شاید نشنیده باشند: السَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اهْلَ الْبَیْتِ. اگر جواب نمى‏دادند، احتیاطاً- که نکند نشنیده باشند- بار سوم سلام مى‏کرد، و اگر بار سوم هم جوابى نمى‏آمد برمى‏گشت، مى‏گفت: یا نیستند یا وضعشان به گونه‏اى است که مقتضى نیست کسى را بپذیرند و دیگر بدش هم نمى‏آمد. ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرونَ این براى شما بهتر است و مصلحت شما این است، باشد بعدها متوجه فایده این کار بشوید؛ یعنى عمل کنید، بعد به فایده این کار پى مى‏برید. داستان ثَمُره بن جُندَب‏ در این زمینه داستانهایى هست که شنیده‏اید. داستان سَمُره بن جُندَب- که آدم بدذاتى بود و بعدها هم در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام و در دوره معاویه خیلى بدذاتى کرد- معروف است. او در زمان پیغمبرخدا صلى الله علیه و آله یک درخت خرما در باغ یکى از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله داشت. به حکم این که درخت او در آن زمین بود حق‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۴۱ مرور داشت و حق داشت از درختش خبر بگیرد. ولى چون این درخت در خانه مردم بود، طبق قاعده باید هروقت مى‏خواست داخل آن خانه بشود استیناس کند، کسب اجازه کند، «یا اللَّه» بگوید. ولى او یک آدم گردن‏کلفت قلدرى بود و این کار را نمى‏کرد و سرزده داخل خانه مردم مى‏شد (هرکس در داخل خانه خودش در یک وضعى است که نمى‏خواهد دیگران او را در آن وضع ببینند) و اسباب ناراحتى ایجاد مى‏کرد. صاحب آن باغ چند بار به او تذکر داد ولى او گوش نکرد. آمد خدمت رسول اکرم و شکایت کرد: یا رسولَ اللَّه! فلان کس را شما نصیحت کنید، سرزده داخل خانه من مى‏شود. حضرت او را خواستند و مطلب را به او فرمودند. گفت: خیر، من درختم آنجاست و حق دارم بروم. حضرت متوجه شدند که این آدم، آدم ناراحتى است. فرمودند: پس یک کار دیگر بکن، بیا این درختت را به من بفروش، من درختى بهتر از این در جاى دیگر به تو مى‏دهم. گفت: نمى‏خواهم، درخت خودم را مى‏خواهم. فرمودند: دو درخت به تو مى‏دهم. ولى باز نپذیرفت. سه درخت، چهار درخت و تا ده درخت [را حضرت به او پیشنهاد کردند،] باز قبول نکرد. فرمودند: من براى تو ضمانت درخت خرما در بهشت مى‏کنم. گفت: درخت بهشت را هم نمى‏خواهم؛ درخت، همین درخت و اجازه هم نمى‏گیرم. نشان داد که یک آدم قلدرى است. (همان طور که قبلًا عرض کردم اسلام اول با نرمش وارد مى‏شود ولى وقتى که فایده نبخشید خشونت اعمال مى‏کند.) حضرت فوراً به صاحب باغ دستور دادند: به باغ مى‏روى و درخت او را از ریشه مى‏کنى و جلویش پرت مى‏کنى! انَّهُ رَجُلٌ مُضارٌّ او مردى است مزاحم، لا ضَرَرَ وَ لا ضِرارَ عَلى‏ مُؤْمِنٍ «۱» در دین اسلام ضرر و ضرار وجود ندارد «۲». بعد قرآن مى‏فرماید: فَانْ لَمْ تَجِدوا فیها احَداً فَلا تَدْخُلوها حَتّى‏ یُؤْذَنَ لَکُمْ. حال اگر شما به خانه کسى رفتید و هیچ کس نبود تکلیف چیست؟ آیا مى‏توانید بگویید حال که کسى نیست تا به ما اجازه دهد پس قهراً زنى هم در آنجا نیست که اگر وارد شدیم بگوییم نامحرم وجود دارد و ما سرزده وارد شدیم، پس حق داریم وارد بشویم؟ نه، این که به خانه کسى بدون اجازه نباید رفت، تنها به خاطر وجود نامحرم نیست، مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۴۲ اصلًا در زندگى خصوصى مردم بدون اجازه نباید وارد شد، چون هرکسى در زندگى خصوصى ممکن است چیزهایى داشته باشد که نخواهد دیگران بدانند. مى‏فرماید: اگر کسى نبود، باز هم داخل نشوید مگر این که به شما اجازه داده شود؛ یعنى مگر این که قبلًا به شما اجازه داده باشند، مثل این که صاحبخانه کلید را به شما داده باشد یا به شما گفته باشد داخل این خانه برو. یک دستور مترقّى‏ حال اگر رفتیم و اجازه خواستیم و کسى هم داخل خانه بود ولى به جاى این که به ما بگوید «بفرمایید» گفت: «خواهش مى‏کنم برگردید، فعلًا نمى‏توانیم شما را بپذیریم» در این حالت چه کنیم؟ قرآن در کمال صراحت مى‏گوید: اگر صاحبخانه به شما گفت «نمى‏پذیرم» برگردید و به شما برنخورد. این دستورى است که حتى از زندگى امروز ما مردم، مترقى‏تر است و ما متوجه آن نیستیم. قرآن در اینجا به ما مى‏گوید نه رودربایستى بیجا از افراد داشته باشید و نه نازک‏نارنجى باشید و بیخود به شما بربخورد. اگر مى‏خواهید به خانه کسى وارد شوید، چنانچه قبلًا از شما دعوت کرده‏اند و وقت گرفته‏اید داخل مى‏شوید و اگر بدون اطلاع قبلى درِ خانه کسى را مى‏زنید، معنایش این است که من مى‏خواهم داخل خانه تو شوم. اولًا صاحبخانه- چون قبلًا وعده نگرفته- اگر واقعاً در شرایطى قرار گرفته که نمى‏تواند بپذیرد، بدون رودربایستى بگوید من در منزل هستم- نه این که نیستم- ولى متأسفانه الآن کار دارم و نمى‏توانم شما را بپذیرم (خیلى اتفاق مى‏افتد که انسان کار لازمى دارد و آن کسى هم که آمده کار چندان لازمى ندارد)، تو که از من وقت نگرفتى، حالا برو و یک وقت دیگر بیا، و این را صریح بگوید. اگر صاحبخانه صریح گفت، او هم باید آنقدر شهامت و شجاعت و مردانگى داشته باشد که بدش نیاید. سه حالت موجود در جامعه ما در خصوص مهمان سرزده‏ اما امروز شما مى‏بینید که کار برعکس است؛ نه صاحبخانه آن شهامت و صراحت و صداقت را دارد که بگوید من کار دارم و نمى‏توانم تو را بپذیرم، و نه آن کسى که وارد مى‏شود آنقدر انسانیت دارد که اگر صاحبخانه گفت تو را نمى‏پذیرم، به او برنخورد، مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۴۳ و لهذا الآن در جامعه ما رسم بر این است که یکى از این سه حالت رخ مى‏دهد: حالت اول این است که صاحبخانه به دروغ به بچه‏ها مى‏گوید: بگویید در خانه نیست، یعنى گناه کبیره مرتکب مى‏شود. این که مى‏گوید «در خانه نیست» دروغ است و دروغ گناه کبیره است. حال بعضى به خیال خودشان مى‏خواهند «توریه» کنند و حال آنکه توریه در جایى است که دروغ لازم است یعنى از نگفتنش مفسده برمى‏خیزد، مثل این که کسى آمده و یک کاردى هم به دست دارد و مى‏خواهد کسى را بکشد و مى‏پرسد فلان کس اینجاست یا نه؟ باید گفت اینجا نیست. در اینجا مى‏گویند براى این که عادت به دروغ گفتن نکنى در دلت غیر از آن چیز را خطور بده، بگو «نیست» و در دلت خطور بده که در «اینجا» نیست. نه اینکه انسان هر دروغى که دلش مى‏خواهد، بگوید و توریه کند! به بچه‏ها مى‏گوید: «بگویید نیست، ولى بچه‏ها! وقتى مى‏گویید نیست یعنى در این درگاهى اتاق نیست.» اینجا که مى‏توانى راست بگویى چرا توریه مى‏کنى؟ بگو هستم ولى نمى‏توانم بپذیرم. روزى ملّا نصرالدین، مهمانى را همراه خود تا درِ خانه آورد و خود به داخل خانه رفت. زنش با او دعوا کرد که چرا مهمان آوردى و ما چیزى نداریم که به او بدهیم و کار بدى کردى (مثل اغلب زنها که همیشه در این امور تحکّم مى‏کنند). ملّا گفت: چه بکنم؟ زن گفت: من که اصلًا پذیرایى نمى‏کنم. ملّا درماند که چه کند. به بچه‏ها گفت: بروید بگویید ملّا در خانه نیست. مهمان گفت: ما با هم آمدیم. ملّا که یادش رفته بود این طور گفته، خودش صدایش را بلند کرد و گفت: شاید خانه دو در داشته و از آن درِ دیگر بیرون رفته است! اغلب در این جور موارد، کارها ملّا نصرالدینى است، یعنى وقتى مى‏آیند مى‏گویند «آقا نیست» خود مهمان مى‏فهمد که او دروغ مى‏گوید، چون وقتى یک کسى دم در مى‏آید و مى‏گوید بروم ببینم آقا خانه هست یا نه، معلوم است تو که از داخل خانه مى‏آیى مى‏دانى هست یا نه؛ این «بروم ببینم آقا خانه هست یا نه» یعنى بروم ببینم آقا مى‏گوید که راستش را بگویم یا دروغش را بگویم. خود آن شخص مى‏فهمد قضیه این جور است، و تعجب است که با اینکه مهمان مى‏داند میزبان هم مى‏داند، باز هم این دروغ تکرار مى‏شود! مى‏آید و مى‏گوید آقا نیست. پس یک شکل قضیه این است که یک دروغ گفته مى‏شود. شکل دیگر قضیه این است که صاحبخانه مى‏گوید: «بفرمایید»، خیلى هم نفاق‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۴۴ به خرج مى‏دهد: خیلى خوش آمدید! صفا آوردید! اما در دلش دائماً فحش مى‏دهد که این چه بلایى بود که این ساعت رسید، ما هزار کار داریم، عجب مردم بى‏تربیت بى‏ادبى هستند، چه خروسهاى بى‏محلى و چه مزاحمهایى! بعد هم که مهمان بیرون رفت، جلو زن و بچه‏اش صد تا فحش مى‏دهد. دیگر آن بچه چه از آب درمى‏آید! بچه‏اى که مى‏بیند پدرش اینقدر شهامت ندارد که به مهمان بگوید: «آقا من نمى‏توانم تو را بپذیرم» و جلو مهمان خیلى کوچک و بزرگ مى‏شود و خوشامد مى‏گوید و پشت سرش فحش مى‏دهد. شکل سوم قضیه این است که صاحبخانه کارش را خوب انجام مى‏دهد و دم در مى‏آید و مى‏گوید: «آقا من متأسفم از این که نمى‏توانم شما را بپذیرم، الآن کار واجبى دارم» یا یک نفر را مى‏فرستد که به او بگوید: «ایشان الآن کار لازمى دارند و نمى‏توانند شما را بپذیرند.» این کار صاحبخانه خوب است، ولى ضعف اخلاق، مربوط به وارد و مهمان است، زیرا به او برمى‏خورد؛ هرجا که مى‏نشیند مى‏گوید: درِ خانه فلان کس رفتم و مرا نپذیرفت؛ نمى‏گوید من با اجازه قبلى نرفته بودم، نمى‏گوید او که نپذیرفت عذر داشت یا عذر نداشت. تو باید بنا را بگذارى بر این که او عذر داشته، و باید خوشت بیاید که میزبان تو یک شخص باشهامت و صریحى بوده که به تو دروغ نگفت و راست گفت. این هم شکل سوم. آنچه در جامعه ما عمل مى‏شود یا آن دو شکلِ مربوط به میزبان است و یا این یک شکلِ مربوط به مهمان است. حالت مورد پسند اسلام‏ ولى آن شکل چهارم که اسلام آن شکل را مى‏پسندد، در جامعه ما وجود ندارد و آن این است که اگر میزبان وقت ندارد و نمى‏تواند [مهمان سرزده را بپذیرد] در کمال صراحت بگوید: «آقا معذورم، نمى‏توانم شما را بپذیرم» و مهمان هم بدون این که به او بربخورد برگردد و برود. قرآن این شکل چهارم را دستور مى‏دهد، مى‏فرماید: وَ انْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعوا فَارْجِعوا و اگر به شما گفتند نمى‏توانیم شما را بپذیریم، برگردید، هُوَ ازْکى‏ لَکُمْ این برایتان پاکتر است (این شکل چهارم از آن سه شکل برایتان بهتر است) وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلونَ عَلیمٌ خدا به کارهاى شما آگاه و داناست. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۴۵ اماکن عمومى اجازه ورود نمى‏خواهد قرآن فرمود: اگر به خانه‏اى غیر خانه خودتان رفتید بدون اجازه وارد نشوید (خانه یعنى محل سکونت). آیا هر محل سکونتى و جایى که انسانهایى در آن هستند [همین حکم را دارد؟] اگر من مى‏خواهم وارد یک مغازه شوم (مثلًا پارچه‏فروشى) اول باید پشت در بایستم و اجازه بگیرم و بعد وارد شوم؟ یا اگر کسى مى‏خواهد داخل یک پاساژ بشود باید اجازه بگیرد و وارد شود؟ براى ورود به یک حمام، کاروانسرا یا آسیاب [باید اجازه گرفت‏] یا این [اجازه گرفتن‏] اختصاص دارد به خانه‏هاى مسکونى یعنى محل زندگى خصوصى؟ قرآن مى‏فرماید این [حکم‏] مربوط به محل زندگى خصوصى است ولو محل کار خصوصى، ولى اماکن عمومى این حکم را ندارد؛ در اماکن عمومى که در براى عموم باز است، دیگر احتیاجى به اجازه گرفتن نیست. یک مرد ساده‏لوحى [در نزدیکانمان‏] داشتیم که آدم خیلى مقدسى هم بود. او شنیده بود که نباید بدون اجازه به خانه‏ها وارد شد. شنیدم یک وقت در مشهد مى‏خواست وارد یکى از کاروانسراهاى بزرگ شود تا از همشهریهایش خبر بگیرد، پشت در کاروانسرا ایستاد و کسى را فرستاد که اجازه هست من داخل بشوم یا نه؟ در کاروانسرایى که درى به آن بزرگى دارد و مرتب گارى و اتومبیل مى‏آیند و مى‏روند، دیگر جاى اجازه گرفتن نیست. اینها اماکن عمومى است. این است که قرآن مى‏فرماید: لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ انْ تَدْخُلوا بُیوتاً غَیْرَ مَسْکونَهٍ بر شما باکى نیست که بدون اجازه داخل خانه‏هایى (یعنى جاهایى) که انسانهایى در آنجا هستند و کار و کاسبى و زندگى مى‏کنند ولى محل سکونت شخصى نیست بشوید، فیها مَتاعٌ لَکُمْ که در آنجا بهره‏اى بر شماست، یعنى کارى دارید. البته اگر کارى ندارید، بیخود مزاحم نشوید. باز: وَ اللَّهُ یَعْلَمُ ما تُبْدونَ وَ ما تَکْتُمونَ خدا مى‏داند که شما چه چیزهایى را ظاهر مى‏کنید و چه چیزهایى را مخفى. وجوب ستر عورت‏ از اینجا وارد به اصطلاح آیات نگاه و آیات پوشش مى‏شود: قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ یَغُضّوا مِنْ‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۴۶ ابْصارِهِمْ وَ یَحْفَظوا فُروجَهُمْ ذلِکَ ازْکى‏ لَهُمْ انَّ اللَّهَ خَبیرٌ بِما یَصْنَعونَ «۱» بگو به مؤمنین که چشمها را فروخوابانند و دامنهاى خودشان را حفظ کنند، این براى آنها پاکتر و پاکیزه‏تر است (یعنى این دستورهاى عفاف به منظور پاکیزگى داده شده است) و خدا داناست به آنچه که آنها انجام مى‏دهند. در این آیه مسائل زیادى است که باید بحث بشود. مفسرین راجع به «یَغُضّوا مِنْ ابْصارِهِمْ وَ یَحْفَظوا فُروجَهُمْ» خیلى بحث کرده‏اند. بعضى اعتقادشان این است که این دو جمله مربوط به عورت است، چون یکى از واجباتى که ما در اسلام داریم این است که چه بر مرد و چه بر زن واجب است که عورت خود را از غیر همسر خود بپوشاند. ستر عورت بر مرد و بر زن هردو واجب است. غیر از زن و شوهر که نسبت به عورات یکدیگر محرم هستند، دیگر هیچ کس نسبت به عورت دیگرى محرم نیست. پدر و مادر نسبت به پسر و دختر خودشان و برادرها نسبت به یکدیگر و خواهرها نسبت به یکدیگر محرم نیستند. پوشاندن عورت واجب است و نظر کردن به عورت غیرْ حرام است. این از مسلّمات دین مقدس اسلام است. قرآن در اینجا مسئله «ذلِکَ ازْکى‏ لَهُمْ» را بیان مى‏کند، مى‏گوید این دستورْ باز براى پاک بودن روح شماست. فلسفه این مطلب این است که اسلام نمى‏خواهد در مردم بیش از همان اندازه‏اى که طبیعت از ارضاى غریزه جنسى اقتضا مى‏کند موجبات اشتغال خاطر، اشتغال ذهن و تهییج شهوت را فراهم کند. هرچه را که انسان نمى‏بیند درباره‏اش هم نمى‏اندیشد. مردم به دلیل این که همیشه عوراتشان از یکدیگر پوشیده است- البته در سنت اسلامى نه در سنت فرنگى- هیچ وقت اتفاق نمى‏افتد که کسى درباره عورت دیگرى فکر کند. اصلًا این امرى است مغفولٌ عنه، یعنى هرگز مورد توجه نیست. فکر انسان، مغز انسان، قلب انسان، اندیشه انسان، مقدس‏تر و منزه‏تر از این است که درباره این گونه مسائل بیندیشد و ضرورتى ندارد که در این باره بیندیشد. براى این که قلبهاى شما، فکرهاى شما و مغزهاى شما پاک باشد که درباره این گونه مسائل نیندیشید که‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۴۷ عورت فلان‏کس این جور است و عورت دیگرى این جور است و هرگز چنین چیزى نباشد. [اسلام دستور به ستر عورت داده است‏] و چقدر هم از این جهت نتیجه گرفته است. نتیجه، همین است که ذهن و فکر اتباع خودش را همیشه پاک و عالى و برتر از این نگه داشته که در این باره اساساً بیندیشند، و آنها اصلًا در این باره فکر نمى‏کنند. سنّت ناپسند در اروپا از جمله سنن بسیار بسیار ناپسندى که تدریجاً در دنیاى اروپا رایج شده و مى‏شود و مخصوصاً در شمال اروپا خیلى رایج است و در جاهاى دیگر هم دارد رواج پیدا مى‏کند و افرادى نظیر برتراند راسل این سنت را تشویق مى‏کردند، مسئله کشف عورت و مبارزه با ستر عورت است. راسل در کتابى که در تربیت نوشته و اسم کتابش هم «در تربیت» است، اصرار دارد که باید اساساً مسئله ستر عورت از میان برود؛ و قرآن اصرار دارد که باید این قضیه محفوظ بماند و مخصوصاً این کلمه‏اى که بعد مى‏فرماید: ذلِکَ ازْکى‏ لَهُمْ انَّ اللَّهَ خَبیرٌ بِما یَصْنَعونَ، مى‏خواهد بگوید ما بهتر مى‏دانیم که این مطلب را بیان مى‏کنیم. پس بعضى معتقدند که این «یَحْفَظوا فُروجَهُمْ» یعنى دامن و عورت خودشان را از نگاه حفظ کنند، بپوشانند. «یَغُضّوا مِنْ ابْصارِهِمْ» چشم خودشان را بخوابانند و ببندند، از چه چیز؟ گفته‏اند از نگاه کردن به عورتها. ولى ما معتقدیم که این آیه اعمّ است، یعنى «یَحْفَظوا فُروجَهُمْ» شامل پوشاندن عورت هم هست ولى اختصاص به عورت ندارد. این که در روایتها هم آمده است: «هرجا حفظ فرج است مربوط به زناست الّا اینجا که مربوط به نظر است»، بعید نیست که مقصود این باشد که در اینجا شامل هردو هست. و درباره «یَغُضّوا مِنْ ابْصارِهِمْ» تقریباً جزم داریم که اختصاص به نظر به عورت ندارد، بلکه شاید بیشتر [عنایت‏] دارد به نظر به غیر عورت. «غضّ» یعنى کم کردن و «غضّ بصر» یعنى کم کردن نگاه و خیره نشدن، یعنى نگاه را به خاطر نگاه نینداختن [و انجام ندادن «۱».] در آیه بعد مى‏فرماید: وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ ابْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُروجَهُنَّ متقابلًا به زنان مسلمان هم بگو که عین همین مطلب را رعایت کنند؛ (اگر مقصود مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۴۸ عورت باشد) به عورت یکدیگر نگاه نکنند و دامن خودشان را از زنا (و یا به قول دیگران از نگاه کردن دیگران) حفظ کنند. هرچه در آیه قبل راجع به غضّ بصر و حفظ فرج گفتیم در اینجا هم هست. درباره زنها دستورهاى دیگرى هم راجع به پوشش آمده است، مى‏فرماید: وَ لایُبْدینَ زینَتَهُنَّ الّا ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى‏ جُیوبِهِنَّ وَ لا یُبْدینَ زینَتَهُنَّ الّا لِبُعولَتِهِنَّ … «۱» که خیلى مفصل است و در جلسه بعد این قسمت را براى شما بیان مى‏کنم. و صلّى اللَّه على محمد و آله الطاهرین. باسمک العظیم الاعظم الاجلّ الاکرم یا اللَّه … خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما، دلهاى ما را به نور ایمان منوّر بگردان، خیر دنیا و آخرت به همه ما کرامت کن، اموات همه ما را غریق رحمت خودت بفرما. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۴۹ تفسیر سوره نور (۵) اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم‏ وَ قُلْ لِلْمُؤمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ ابْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُروجَهُنَّ وَ لایُبْدینَ زینَتَهُنَّ الّا ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى‏ جُیوبِهِنَّ وَ لا یُبْدینَ زینَتَهُنَّ الّا لِبُعولَتِهِنَّ اوْ ابائِهِنَّ اوْ اباءِ بُعولَتِهِنَّ اوْ ابْنائِهِنَّ اوْ ابْناءِ بُعولَتِهِنَّ اوْ اخْوانِهِنَّ اوْ بَنى اخْوانِهِنَّ اوْ بَنى اخَواتِهِنَّ اوْ نِسائِهِنَّ اوْ ما مَلَکَتْ ایْمانُهُنَّ اوِ التّابِعینَ غَیْرِ اولِى الْارْبَهِ مِنَ الرِّجالِ اوِ الطِّفْلِ الَّذینَ لَمْ یَظْهَروا عَلى‏ عَوْراتِ النِّساءِ وَ لا یَضْرِبْنَ بِارْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ ما یُخْفینَ مِنْ زینَتِهِنَّ وَ توبوا الَى اللَّهِ جَمیعاً ایُّهَا الْمُؤْمِنونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحونَ «۱». این آیه و آیه قبل هردو درباره وظیفه زن و مرد در برخورد با یکدیگر، به علاوه مسئله ستر عورت است. در آیه اول که مربوط به مرد است و در جلسه قبل تلاوت شد، دو فرمان به مردها داده شده بود: یکى نهى از چشم‏چرانى کردن و دیگر امر به ستر عورت و یا به تعبیر بالاتر امر به خوددارى از زنا؛ یعنى حفظ کردن دامن، هم از مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۵۰ نگاه- که معنایش ستر عورت است- و هم از فحشا. پس مردان موظفند، هم چشمهاى خودشان را از چشم‏چرانى نگهدارى کنند و هم دامن خودشان را از فحشا نگهدارى کنند. آیه‏اى که درباره مردهاست کوتاهتر [از آیه مربوط به زنها] است و همین مقدار بیشتر نیست جز آن که بعد توصیه مى‏کند: این که ما مى‏گوییم چشمها را از نگاه کردن‏ها نگهدارى کنید و دامنها را از فحشا، خیال نکنید یک کارى است که ما بدِ شما را مى‏خواهیم؛ نه، پاکى شما را مى‏خواهیم و خداى شما بهتر مى‏داند و بهتر به کار شما آگاه است. در آیه دوم که مربوط به زنهاست، عین همین دو دستور آمده است با همان تعبیر، با این تفاوت که ضمایر، مؤنث است. مى‏فرماید: به زنها هم بگویید که چشمها را از چشم‏چرانى و از نگاه به آنچه نباید نگاه کرد حفظ کنند و دامنهاى خودشان را، هم از نگاه کردن دیگران و هم از فحشاحفظ کنند، یعنى همان دستور و همان عبارتى که در مورد مردان آمد. یکسانى مسئله چشم‏چرانى و ستر عورت در مورد زن و مرد اینجا دو مطلب باید عرض کنم. این دو مطلب در مورد خانمها، با این که هیچ فرقى با آنچه در مورد مردهاست نمى‏کند، تا اندازه‏اى کوچک شمرده مى‏شود: یکى این که زنها شاید این جور خیال کنند که فقط مردها مجاز نیستند که به زنها نگاه کنند (حال مطلقاً نمى‏توانند یا از روى ریبه و تلذذ نمى‏توانند، بعد بحث مى‏کنیم) و دیگر زن چنین ممنوعیتى نسبت به مرد ندارد و حال آن که هیچ فرق نمى‏کند، اگر جایز نیست براى هردو جایز نیست و اگر جایز است براى هردو جایز است؛ یعنى در همان حد که مرد ممنوع است، زن هم ممنوع است. ولى معمولًا خیال مى‏کنند که نه، فقط مرد است که نباید چشمش به زن بیفتد یا از روى تلذّذ نباید نگاه کند ولى زن اگر چشمش به مرد افتاد یا هرجور ورانداز کرد (تلذّذ و ریبه) اشکالى ندارد زیرا او زن است که به مرد نگاه مى‏کند! این طور نیست، قرآن هیچ فرقى در مسئله «نگاه» میان زن و مرد قائل نیست. البته بعضى از خانمها به این مسئله توجه دارند ولى شاید خیلى از آنان توجه ندارند. مطلب دوم- که این را البته بیشتر توجه دارند و شاید قلیلى توجه نداشته باشند- این است که خیال مى‏کنند زن به زن مطلقاً محرم است یعنى حتى به عورت‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۵۱ زن هم محرم است؛ فقط مرد است که نسبت به عورت مرد دیگر نامحرم است ولى زن نسبت به تمام بدن هر زن حتى عورت او محرم است. البته این را همان طور که عرض کردم غالباً مى‏دانند که چنین نیست ولى یک اقلیتى خیال مى‏کنند که زن به زن [مطلقاً] محرم است. نه؛ در مورد عورت، زن هم به زن محرم نیست، حتى مادر هم به دختر خودش محرم نیست، دختر هم به مادر محرم نیست، خواهر هم به خواهر محرم نیست. وظیفه پوشش براى زن‏ راجع به این دو مطلب، قرآن دستورى که به مرد مى‏دهد مشابه آن را به زن هم مى‏دهد و دستورى که به زن مى‏دهد مشابهش را به مرد هم مى‏دهد، ولى براى زنان یک وظیفه دیگرى قائل شده است که این وظیفه، دیگر براى مرد نیست و آن این که زن را مکلّف کرده است که باید خودش را بپوشاند ولى مرد را مکلّف نکرده است، یعنى این تکلیف متوجه زن است نه متوجه مرد. تعبیر قرآن این است: «زنان زینت خودشان را نباید آشکار کنند.» البته زینت ولو جدا هم باشد- مثل یک النگو که در کنارى افتاده- مقصود نیست، بلکه زینت در حالى که در بدن است مقصود است چون [آشکار کردن آن‏] مساوى است با دیدن خود زن. زنان نباید زینت خودشان را ظاهر کنند، اعمّ از اینکه از نوع زینتى باشد که بشود از بدن جدا کرد مثل النگو و یا انگشتر، یا زینتى که چسبیده به بدن است مثل چیزهایى که به بدن مى‏مالند مانند «گل‏گونه» به اصطلاح قدیم. زن زینت خود را نباید ظاهر کند مگر [در دو مورد.] دو استثناء در اینجا وجود دارد: یک استثناء در مورد خود زینت است، یعنى مگر بعضى از زینتها و به تعبیر قرآن زینت ظاهر «۱»، و استثناى دوم در مورد افراد است: و مگر براى بعضى از طبقات که در برابر آن طبقات- که غیر شوهر او هستند؛ در مورد شوهر که محرز است- زن مى‏تواند حتى زینت غیرظاهر را آشکار کند، و آنها پدران، پسران، برادرزادگان، خواهرزادگان، فرزندان شوهر [و چند طبقه دیگر هستند] که استثناها را بعد عرض مى‏کنیم. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۵۲ سرّ اختصاص این وظیفه به زن‏ قبل از این که من این آیه را تفسیر کنم، دو مطلب را باید توضیح دهم تا مطلب درست روشن بشود. یک مطلب این است که چرا زن مکلّف شده است که خود را بپوشاند و مرد مکلّف نشده است؟ چرا پوشش به عنوان وظیفه زن ذکر شده است نه به عنوان وظیفه مرد؟ سرّ این امر واضح و روشن است و آن این که زن و مرد نسبت به یکدیگر احساسات مشابه ندارند و از نظر وضع خلقت هم وضع غیرمشابهى دارند؛ یعنى این زن است که مورد تهاجم چشم و اعضا و جوارح و دست و همه بدن مرد است نه مرد مورد تهاجم زن. به طور کلى جنس نر و ماده در عالم این طورند، اختصاص به زن و مردِ انسان ندارد. جنس نر در خلقت، «گیرنده» خلق شده است و جنس ماده به عنوان موجودى که مورد تهاجم جنس نر قرار مى‏گیرد. در هر حیوانى هم که شما نگاه کنید، آن که به سراغ جنس دیگر مى‏رود همیشه جنس نر است؛ در کبوتر و مرغ خانگى و اسب و الاغ و گاو و گنجشک و شیر و گرگ و گوسفند [و غیره‏] این طور است. در هر حیوانى آن که وظیفه‏اش تهاجم است و غریزه تهاجم به او داده شده جنس نر است. جنس ماده در عین این که طالب جنس نر است ولى به این صورت نیست که او به سراغ جنس نر برود، و به همین دلیل است که در انسان هم جنس نر است که باید برود و خِطبه کند و دختر را خواستگارى کند و این پسر است که به خواستگارى دختر مى‏رود. خواستگارى کردن پسر از دختر یک امر بسیار عادى و یک امر بسیار طبیعى و فطرى است. خواستگارى پسر از دختر، امرى طبیعى و فطرى‏ این اواخر کسانى که ندانسته، یا بگویم تحمیق شده، دم از تساوى حقوق زن و مرد مى‏زنند- و تساوى را با تشابه اشتباه مى‏کنند و خیال مى‏کنند تفاوت جنس مرد و زن فقط و فقط در آلات تناسلى آنهاست و هیچ تفاوت دیگرى در کار نیست- مى‏نویسند: این عجب عادت بدى شده! چرا پسرها باید به خواستگارى دخترها بروند؟ نه، بعد از این رسم این جور باشد که دخترها هم به خواستگارى پسرها بروند! اولًا این امر مبارزه با قانون خلقت است. اگر قانون خلقت را- هرجا که‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۵۳ دو جنسى است- در همه جاندارها عوض کردید، اینجا هم مى‏توانید عوض کنید. ثانیاً این خودش یک امرى است که به این وسیله ارزش جنس ماده بالا رفته است؛ یعنى جنس نر جورى خلق شده است که طالب است و باید رضایت جنس ماده را به دست بیاورد و به همین دلیل جنس نر همیشه خود را در خدمت جنس ماده قرار مى‏دهد. در بسیارى از حیوانات و از آن جمله انسان نفقه جنس ماده بر عهده جنس نر است (در حیوانات لااقل در مدت باردارى یا در مدتى که جنس ماده روى تخم مى‏خوابد این طور است). احساسات جنس نر جورى آفریده شده است که همین قدر که جنس ماده به همسرى او رضایت دهد جنس نر حاضر است خود را در خدمت او قرار دهد، و اینها بر اساس حکمتهاى بسیار بزرگى در عالم است. فلسفه مَهر «مَهر» هم از همین قبیل است. این که گفته‏اند مرد یک چیزى را به عنوان «صُداق» قرار بدهد، بر اساس همین اصل و ناموس «۱» است؛ یعنى زن باید در مقامى خودش را معرفى کند که بگوید این تو هستى که به من نیاز دارى و نه من به تو، و جنس مرد باید در شکلى ظاهر شود که اوست که باید چیزى به زن نثار کند تا زن در مقابل او «آرى» بگوید. مرد باید به او هدیه ببخشد. قرآن هم صداق را به عنوان «نِحله» یعنى یک تعارف بیان مى‏کند. اشتباه مى‏کنند کسانى که مى‏گویند «مهر» یعنى ثمن، یعنى بها، یعنى پول براى خرید. نه، قرآن مى‏گوید این نِحله و هدیه است [همان طور که‏] وقتى شما مى‏خواهید کسى را راضى کنید به شکلى که نیاز شما را رفع کند، شما به او هدیه مى‏دهید نه او به شما. تعبیر دیگر قرآن «صداق» است. صداق یعنى [مرد] چیزى مى‏دهد به علامت این که علاقه من علاقه راستین است، صادقانه است، دروغین نیست، براى شهوترانى نیست، براى همسرى است، براى فریب دادن نیست، از روى حقیقت است. اساساً وضع زن با مرد در اصل خلقت متفاوت است و به همین دلیل، این زن است که خودآرایى مى‏کند براى جلب مرد. مرد هرگز با خودآرایى نمى‏تواند نظر زن‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۵۴ را به خود جلب کند. زن و زیور، زن و آرایش دو موجود توأم با یکدیگرند. زن موجودى است ظریف و لطیف. در هر جنسى- حتى در غیر انسان هم- جنس ماده همیشه ظریف‏تر و مظهر جمال و زیبایى و آرایش است، و وقتى مى‏خواهند فتنه ایجاد نشود، به آن که مظهر جمال است باید بگویند خودت را نشان نده نه به آن که مظهر خشونت و قوّت است، آن که جلب نظرى ندارد؛ به آن که جلب نظر مى‏کند مى‏گویند اسباب غوایت و گمراهى فراهم نکن. دختر نمایى برخى پسران، پدیده مخصوص عصر ما در دنیاى امروز [به کار دیگرى روى آورده‏اند] و البته این یک چیزى است که من به طور قطع و یقین مى‏گویم امرى نیست که دوام داشته باشد و آخر سرشان به سنگ خواهد خورد و به ناموس خلقت برمى‏گردند. این که زنها کوشش مى‏کنند براى مردنمایى و برعکس، پسرها و مردها کوشش مى‏کنند در جهت زن نمایى و دختر نمایى، یکى از آن هوسهاى کودکانه زودگذر بشر است و بیشتر در ناحیه پسرها دیده مى‏شود. این دیگر یک پدیده مخصوص زمان ماست و از نظر من یک پدیده زودگذر است. خوششان مى‏آید که مثل دخترها لباس بپوشند و ژستهاى آنها را بگیرند، مثل آنها آرایش کنند به طورى که گاهى انسان وقتى برخورد مى‏کند نمى‏فهمد این پسر است یا دختر، و به قول بعضى «مطالعات عمیق‏ترى لازم است تا آدم بفهمد این پسر است یا دختر»! این یک امرى است برخلاف خلقت و اصول فطرت. بشر از این جور هوسهاى احمقانه و کودکانه زیاد دارد ولى دوام پیدا نخواهد کرد. پس یک مطلب این است که حال که امر دائر بوده است که مرد و زن در معاشرت با یکدیگر آنچه را که «آزادى مطلق» نامیده مى‏شود نداشته باشند، یعنى به هر شکل با یکدیگر تماس نداشته باشند، چرا زن مکلّف به پوشیدن شده نه مرد؟ رازش همین بود که عرض کردم. آرامش روانى، اولین فایده پوشش زن‏ مسئله دیگر این است که اصل مطلب براى چیست؟ چه لزوم و ضرورتى دارد؟ چرا باید مسئله محرم و نامحرم مطرح باشد؟ چرا باید زن خودش را از غیر محارم خود مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۵۵ بپوشاند؟ رمز و سرّ این مطلب چیست و چه فایده‏اى دارد؟ اولین خاصیتش خاصیت روانى است، یعنى آرامش روانى. در هر جامعه‏اى که روابط زن و مرد بر اساس عفاف بود- عفاف در همین حدود اسلامى که عرض مى‏کنم- یعنى زنان در خارج دایره و کادر ازدواج، خودآرا و خودنما نبودند و وسیله تهییج مردان را فراهم نکردند و مردان هم در خارج از دایره ازدواج دنبال لذت‏جویى و کامجویى به وسیله چشم، دست، لامسه و غیر لامسه نبودند قلبها و روحها آرام و سالم است، و در هر جامعه‏اى که برعکسِ [این حالت‏] است اولین ناراحتى اجتماعى، ناراحتیهاى روانى است. گروهى از فرنگیها گفتند خیر، وقتى زن و مرد از یکدیگر دور باشند ناراحتیها و عقده‏هاى روانى به وجود مى‏آید. ولى تجربه همین یک قرن گذشته و کمتر از یک قرن گذشته کاملًا ثابت کرد که مسئله برعکس است: به هر اندازه که آزادى در مسائل جنسى بیشتر است التهاب در افرادْ زیادتر و بیشتر است، چون غریزه جنسى انسان (مانند چند غریزه دیگر مثل غریزه جاه‏طلبى، غریزه علم‏طلبى و غریزه عبادت) صرفاً ظرفیت جسمانى ندارد، ظرفیت روحى هم دارد. غرایزى که صرفاً ظرفیت جسمانى دارند مثل خوردن، داراى یک ظرفیت محدودى هستند. انسان یک مقدار محدود مى‏تواند غذا بخورد، از آن بیشتر نمى‏تواند؛ اگر بگویند باز هم مى‏خواهى، برایش مجازات است. ولى مالکیت چطور؟ مالکیت هم مثل خوردن است؟ آیا ظرفیت مالکیت براى انسان یک ظرفیت محدود است؛ یعنى اگر انسان مثلًا مالک صد هزار تومان شد و شکمش از نان پر شد، دیگر روحش هم از مالکیت‏خواهى پر مى‏شود؟ نه، وقتى صد هزار تومان را دارا شد مى‏خواهد دویست هزار تومان داشته باشد، وقتى دویست هزار تومان دارا شد تشنه‏تر است براى پانصد هزارتومان، میلیونر که شد تشنه‏تر مى‏شود براى میلیاردر شدن؛ و آن که از همه مردم دنیا ثروتمندتر است، از همه مردم دنیا براى ثروت تشنه‏تر است. جاه‏طلبى چطور؟ آن هم همین طور است. یک آدمى که هیچ چیز ندارد، براى این که رئیس یک انجمن بشود دلش [لک‏] مى‏زند ولى آیا رئیس انجمن که شد دیگر ظرفیتش پر مى‏شود و مى‏گوید همین کافى است؟ نه، بعد دلش مى‏خواهد توسعه بیشترى پیدا کند، مثلًا شهردار یک منطقه یا یک شهر کوچک بشود. بعد، از آن بالاتر [را مى‏خواهد.] اگر به یک نفر تمام دنیا را بدهند و بگویند تو سلطان جمیع‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۵۶ عالم هستى، باز دغدغه بیشترى دارد که آیا مى‏شود یک کُره دیگرى را هم تصاحب کنیم و بر آن کره هم حکومت کنیم؟ غریزه جنسى انسان هم همین طور است … «۱» مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۵۷ تفسیر سوره نور (۶) اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم‏ اللَّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ مَثَلُ نورِهِ کَمِشْکوهٍ فیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فى زُجاجَهٍ الزُّجاجَهُ کَانَّها کَوْکَبٌ دُرِّىٌّ یوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبارَکَهٍ زَیْتونَهٍ لا شَرْقِیَّهٍ وَ لا غَرْبِیَّهٍ یَکادُ زَیْتُها یُضى‏ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نورٌ عَلى‏ نورٍ یَهْدِى اللَّهُ لِنورِهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْامْثالَ لِلنّاسِ وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَىْ‏ءٍ عَلیمٌ «۱» سوره مبارکه نور را به دلیل همین آیه «سوره نور» مى‏گویند؛ چون آیه نور در این سوره آمده است اسم آن «سوره نور» شده است. این آیه کریمه از نظر تفسیر، یکى از آیات مشکله قرآن مجید است و مخصوصاً قرآن کریم در آخر همین آیه جمله‏اى ذکر مى‏کند که نشان مى‏دهد این آیه بسیار بسیار قابل تدبّر و تأمل است و هرکسى به اندازه ظرفیت خود چیزى از این آیه کریمه مى‏فهمد، چون در آخر آیه بعد از ذکر مثَل مى‏فرماید: وَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْامْثالَ لِلنّاسِ خدا مثلها را براى مردم ذکر مى‏کند. در بعضى آیات دیگر مى‏فرماید: «خدا مثلها را براى مردم ذکر مى‏کند ولى به عمق این‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۵۸ مثلها نمى‏رسند مگر عالمان.» این نشان مى‏دهد که مثلهاى قرآن عمقهایى دارد که هرکس نمى‏تواند ادعا کند که من به عمق آنها رسیده‏ام. حال ما به کمک آنچه مفسرین بزرگ گفته‏اند و در روایات آمده است، یک سلسله مطالبى درباره این آیه عرض مى‏کنیم. اطلاق «نور» به خدا تعبیر آیه این است: اللَّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ خدا نور آسمانها و زمین است. با توجه به این که آسمانها و زمین که در قرآن ذکر مى‏شود نه به عنوان قسمتى از مخلوقات عالم است بلکه به عنوان همه این مخلوقات و بلکه همه مخلوقات عِلوى و سِفلى و غیب و شهادت است، معناى آیه این مى‏شود که خدا نور تمام جهان است. پس در ابتداى این آیه به خداوند متعال کلمه «نور» اطلاق شده است. آنچه بشر ابتدائاً از کلمه «نور» مى‏فهمد همین نورهاى محسوس است که هنوز هم صد درصد حقیقت آن از نظر فیزیکدانان کشف نشده است. قدر مسلّم این است که در جهانِ ماده یک چیزى به نام «نور» وجود دارد، اگرچه از نظر علمى شناخت آن دشوار باشد. بعضى از اجسام نیّرند و نور مى‏پراکنند مثل خورشید، بسیارى از ستارگان، چراغها و لامپهایى که خودمان داریم که اگر این نورها نمى‏بود جهان سراسر تاریک بود و به اصطلاح «چشم، چشم را نمى‏دید» ولى این نور که هست فضا روشن است. این را مى‏گویند نور حسى و مادى. آنچه مسلّم است این است که مقصود از این که «خدا نور آسمانها و زمین است» این نور نیست، این نور یکى از مخلوقات خداوند است. در اول سوره مبارکه انعام مى‏خوانیم: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْارْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النّورَ ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ «۱» سپاس خداى آفریننده آسمانها و زمین و قراردهنده نور و ظلمت را … خدا خالق این نور است [نه خود این نور.] این یک مطلبى است که دیگر از نظر قرآن جاى بحث نیست، چون نه تنها خود این نور مخلوق خداست بلکه قرآن دائماً درباره منبع این نور یعنى خورشید و ستارگان بحث مى‏کند که اینها خودشان‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۵۹ مخلوقات ذات اقدس الهى هستند. اگر کسى درباره خدا چنین تصورى کند- که به تصور «پیرزنى» معروف است که خیال مى‏کنند خداوند یک قلمبه نور است در بالاى عرش، و نور را هم چیزى نظیر نور برق و خورشید و غیره تصور مى‏کنند- و واقعاً چنین اعتقادى داشته باشد، در توحید و در ایمانش خلل است. این نور چیزى است که ما به چشم مى‏بینیم [در حالى که‏] قرآن درباره خدا مى‏گوید: لا تُدْرِکُهُ الْابْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْابْصارَ «۱» خدا به چشم دیده نمى‏شود. اگر کسى خدا را- العیاذ باللَّه- موجودى از جنس این نور بداند، مسلّم در توحیدش خلل است چون مجسّم است و خدا را جسم و قابل ابصار و دیدن فرض کرده است، و توحید چنین فردى ضعیف و ناقص است و اساساً اگر [مسلمان‏] باشد در اسلامش خلل است «۲». ولى کلمه «نور» مصداقش منحصر به نور حسى نیست. لفظ «نور» وضع شده است براى هر چیزى که روشن و روشن‏کننده باشد، یعنى پیدا و پیداکننده باشد. ما به نور حسى از آن جهت «نور» مى‏گوییم که خودش براى چشم ما، هم پیداست و هم پیداکننده. هر چیزى که پیدا و پیداکننده باشد مى‏توانیم به آن «نور» بگوییم- و مى‏گوییم- ولو این که جسم و حسى نباشد. مثلًا درباره علم مى‏گوییم «علم نور است» و در حدیث است: الْعِلْمُ نورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فى قَلْبِ مَنْ یَشاءُ «۳» ؛ حرف درستى هم هست، واقعاً علم نور است، چون علم روشن و روشن‏کننده است، علمْ خودش در ذات خودش روشنایى است و جهان را بر انسان روشن مى‏کند. اما مسلّم است که علم از نوع نور برق و نور خورشید و غیره نیست، اصلًا علم از نوع جسم و جسمانى نیست ولى در عین حال ما به علم «نور» مى‏گوییم، به عقل «نور» مى‏گوییم. عقل خودش یک نور است. قرآن کریم به ایمان «نور» اطلاق کرده است: اوَمَنْ کانَ مَیْتاً فَاحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نوراً یَمْشى بِهِ فِى النّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها «۴» آیا آن که مرده بود و ما زنده‏اش کردیم و براى او نورى قرار دادیم که با آن نور در میان مردم راه مى‏رود [مانند کسى است که در تاریکیها فرو رفته و راه خروجى از آن ندارد؟] مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۶۰ آن نور همان نور ایمان و روشنایى قلب است، ولى ایمان که دیگر از قبیل نور چراغ موشى و چراغ رکابى و چراغ برق و یا نور خورشید و امثال اینها نیست. ایمان خودش یک حقیقت غیر جسمانى است که خاصیتش روشن کردن است، چون انسان را در باطنش نوعى آگاهى مى‏دهد، هدف و مقصد را به انسان نشان مى‏دهد. ایمان چون به انسان مقصد مى‏دهد و انسان را به سوى مقصد سعادت‏بخش مى‏کشاند، به آن هم «نور» مى‏گوییم. عرفا به خود عشق «نور» مى‏گویند. مولوى مى‏گوید: عشق قهّار است و من مقهور عشق چون قمر روشن شدم از نور عشق‏ وقتى که ما نور را به این معنا گرفتیم، یعنى حقیقت پیدا و پیداکننده، حقیقت روشن و روشن‏کننده، و دیگر بیش از این در آن نگنجاندیم که پیدا براى چشم یا براى عقل یا براى دل، و به این جهت کارى نداشتیم که چگونه پیداست و پیداکننده، به این معنا درست است که ما خداى متعال را هم «نور» بدانیم. «خدا نور است» یعنى حقیقتى است در ذات خود پیدا و پیدا کننده. کلمه «نور» در دعاها و روایات‏ به این معنا دیگر هیچ چیزى در مقابل خدا نور نیست، یعنى همه نورها در مقابل خدا ظلمت‏اند چون آن چیزى که در ذات خودش پیدا و پیداکننده است فقط خداست؛ سایر اشیاء اگر پیدا و پیداکننده هستند در ذات خودشان تاریکند، خدا آنها را «پیدا» و «پیداکننده» کرده است. در آیه قرآن مى‏خوانیم: هُوَ الْاوَّلُ وَ الْاخِرُ وَ الظّاهِرُ … «۱» خدا ظاهر است. «ظاهر است» یعنى پیداست. خدا خالق اشیاء است یعنى پدیدآورنده و پیداکننده اشیاء است، و لهذا مى‏بینیم که کلمه «نور» را در دعاها و در روایات به عنوان اسمى از اسماء الهى ذکر کرده‏اند؛ نور از اسماء خداست. در اوایل دعاى کمیل دو جمله هست که مؤید همین مطلب است. به خداوند متعال عرض مى‏کند: یا نورُ یا قُدّوسُ اى نور و اى بسیار بسیار منزّه و دور از نقص! شاید علت این که «یا قدّوس» پشت سر عبارت «یا نور» آمده است این است که کسى توهّم نکند خدا نور است آن طور که مانویان خیال مى‏کردند، یعنى خدا نور مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۶۱ جسمانى است؛ خدا منزّه از این نسبتهاست، نور هست ولى نه از این نورها. در چند جمله قبل جمله عجیبى است: وَ بِنورِ وَجْهِکَ الَّذى اضاءَ لَهُ کُلُّ شَىْ‏ءٍ تو را قسم مى‏دهیم به نور چهره‏ات که همه چیز به نور چهره تو روشن است، به فروغ چهره تو روشن است. به قدرى این تعبیر، عالى و لطیف و عارفانه است که من نمى‏توانم برایش نظیرى پیدا کنم. تعبیر خیلى عجیبى است: وَ بِنورِ وَجْهِکَ الَّذى اضاءَ لَهُ کُلُّ شَىْ‏ءٍ. عرفا و شعرا از محبوب تعبیر به «شاهد» مى‏کنند (و این اختصاص به زبان فارسى ندارد، در زبان عربى هم هست). شاهد یعنى آن کسى که در محفل بزم حاضر است. این تعبیر را مى‏آورند که اى محبوب! تو که بیایى چهره تو محفل ما را روشن مى‏کند، اگر چهره تو نباشد محفل ما تاریک تاریک است. حافظ مى‏گوید: این همه عکس مى و نقش مخالف که نمود یک فروغ رخ ساقى است که در جام افتاد امیرالمؤمنین علیه السلام هم مى‏فرماید: وَ بِنورِ وَجْهِکَ الَّذى اضاءَ لَهُ کُلُّ شَىْ‏ءٍ تو را سوگند به نور چهره‏ات که همه چیز به آن روشن است؛ اگر نور چهره تو و نور ذات تو نباشد همه چیز تاریک است (یعنى همه چیز به تو روشن است). «همه چیز تاریک است» معنایش این است که هیچ چیز نیست، همه چیز در تاریکىِ عدم است نه این که اشیاء در یک تاریکى هستند نظیر تاریکى‏اى که ما در شب در آن هستیم؛ اگر نور ذات تو نباشد همه اشیاء در تاریکىِ «نیستى» هستند. همه عالم به نور اوست پیدا کجا او گردد از عالم هویدا روایتى است در توحید صدوق که شخصى غیرمسلمان آمد خدمت امیرالمؤمنین على علیه السلام و گفت: یا على! خدا کجاست؟ على علیه السلام به او جواب عملى داد، فرمود: هیزم بیاورید. هیزم آوردند (گویا شب هم بوده است). فرمود: آتش بزنید. تا آتش زدند همه جا روشن شد. فرمود: این نور، کجاست؟ در کجاى اینجاست؟ گفت: همه جا. فرمود: این نور مخلوقى از مخلوقهاى خداست، تو نمى‏توانى بگویى کجاست، مى‏گویى تا هر جا که روشن کرده همه جا هست، خدا هم همه جا هست و تا هرجا که روشن کرده، [هست‏] و هرجا که هست او روشن کرده و جا هم جایى است که او روشن کرده و ماوراء ندارد: وَ بِنورِ وَجْهِکَ الَّذى اضاءَ لَهُ کُلُّ شَىْ‏ءٍ. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۶۲ پس یک بحث این است که آیا ما مى‏توانیم به خداوند متعال کلمه «نور» را اطلاق کنیم یا نه؟ بله مى‏توانیم، به دلیل این که هم ائمه دین اطلاق کرده‏اند، هم ظاهر آیه قرآن در اینجا همین است و هم از نظر به اصطلاح دلیل عقلى مانعى ندارد. ولى باید بدانیم که اگر مى‏گوییم خدا نور است، نه مقصود این است که- العیاذباللَّه- از نوع نورهاى حسى است که از مخلوقات خدا هستند، بلکه فقط به معنى این است که ذات الهى ذات پیدا و پیداکننده است؛ پیداترین پیداها و روشن‏ترین روشنها اوست و هر چیزى که روشن است از پرتو او روشن است، هر چیزى که پیداست از پرتو او پیداست. به این معنا خدا نور است. خداست آنچه که پیداست به خود و به ذات خود، چیزى او را پیدا نکرده است، چیزى است که هر چیز دیگر به او پیداست و به نور او پیداست و از فروغ او پیداست. به این معنا خداوند متعال نور است و مى‏توانیم به خداوند کلمه «نور» را اطلاق کنیم. بعلاوه، یک خصوصیت دیگر در نور است و آن مسئله هدایت و راهنمایى است که لازمه روشنى است و به علاوه یک مسئله دیگر که بعد عرض مى‏کنم. نکته‏ نکته‏اى در اینجا عرض کنم و آن این است که ما به خداوند «نور» مى‏گوییم ولى هرگز «نور اعظم» نمى‏گوییم که معنایش این است که نورهایى داریم که یکى بزرگتر است و دیگرى کوچکتر و خدا نور بزرگتر است؛ نه، در آنجا که مى‏گوییم خدا نور است [یعنى‏] همه چیز [غیر او] ظلمت است. بله، به خدا که کارى نداشته باشیم و اشیاء را نسبت به یکدیگر بسنجیم، یکى نور است و یکى نور نیست، مثلًا علم نور است، ایمان نور است، همین قوه باصره نور است، قوه عاقله نور است. خدا به این معنى «نور النور» است «۱». خدا نه نور بزرگتر است، بلکه نور همه نورهاست؛ یعنى همه نورها نسبت به خداوند، ظلمت است و خداوند نور بودن را به آنها داده است. از این که بگذریم، اشیاء دیگر هرکدام به سهم خودشان سهمى از نور دارند: ایمان خودش نور است، علم نور است، و از این قبیل. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۶۳ عرض کردیم که خود قرآن مجید به برخى امور اطلاق «نور» کرده است، از جمله به قرآن اطلاق «نور» کرده که قرآن نور خداست، یعنى نورى است که مخلوق خداست: قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبینٌ. یَهْدى بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ الَى النّورِ بِاذْنِهِ وَ یَهْدیهِمْ الى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ «۱» قرآن نور است و به سوى نور که معرفت خداوند است هدایت مى‏کند. پس معرفه اللَّه نور است. اگر از افرادى که فهمشان یک مقدار سطح پایین است بپرسند: معنى «اللَّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْارْض» چیست؟ خیال مى‏کنند نور حسى [مقصود] است، به آنها مى‏گوییم: خداوند نور دهنده آسمانها و زمین است. اما اگر کسى بتواند مطلب را خوب بفهمد به او مى‏گوییم: خدا نه تنها نوردهنده است، بلکه خودش هم واقعاً نور است و نور از اسماء خداوند است، ولى معناى نور آن نیست که انسان خیال کند محصور و منحصر به نور حسى است. این جمله اول آیه. مثلى براى نور خدا جمله دوم مثَلى است براى نور خدا نه براى خود خدا. اول مى‏فرماید: اللَّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ خدا خودش نور آسمانها و زمین است، ولى خداوند در مخلوقات خودش نورهایى براى هدایت آنان فرستاده است. در اینجا مثَلى براى «نور خدا» ذکر شده است، آن نورى که خداوند به وسیله آن مردم را هدایت مى‏کند، که در این مثل خیلى سخنان گفته شده است. مثل مى‏زند به یکى از آن ابزارهاى قدیمى براى نور. خداوند خانه‏اى یا خانه‏هایى بزرگ و بلندمرتبه و معابد و مشاهدى را مثال مى‏آورد که در آنجا مشکاتى هست (مشکات یعنى چراغدان). مقصود از چراغدان آن جایى است که در داخل دیوار تهیه مى‏کرده‏اند براى این که چراغ را در آنجا بگذارند. چراغى را قرآن مثَل مى‏آورد که خود این چراغ در داخل یک جسم شفاف [مانند] یک قندیل و یا در داخل یک شیشه‏اى قرار گرفته باشد. مى‏دانیم وقتى نور در داخل یک شیشه قرار مى‏گیرد، یا به علت این که نورها متعاکس مى‏شوند و یا از جهت این که احتراق کامل‏تر مى‏شود، نور بیشتر مى‏شود. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۶۴ پس قرآن چراغى را فرض مى‏کند که آن چراغ با شیشه و قندیلش در یک چراغدانى در اتاقى هست و این چراغ از روغن زیتون- که بهترین روغن براى احتراق بوده است- آنهم بهترین زیتون استفاده مى‏کند، زیتونى که خودش آنچنان آماده براى احتراق است که گویى قبل از آن که آتشى با آن تماس بگیرد خودش مى‏خواهد لمعان داشته باشد و نور بدهد. در آن زمان در میان مصنوعات بشر چیزى که از هر چیز دیگر روشن‏تر و نورانى‏تر و بهترین وسیله باشد، همین وسیله بوده است. خدا براى نور خودش مثَل چنین چراغى را- که در آنچنان وضعى که از این روغن استفاده مى‏کند و در چنین خانه‏اى باشد- آورده است. بعد مى‏فرماید: ما مثَلى ذکر مى‏کنیم و تدبّرش را به عهده مردم مى‏گذاریم. و ما مکرر عرض کرده‏ایم که دأب قرآن دعوت کردن مردم به تفکر است نه تنها از راه این که بگوید بروید فکر کنید، بلکه خود قرآن گاهى از یک طرف دعوت به تدبّر در خود قرآن مى‏کند و از طرف دیگر موضوع را به شکلى ذکر مى‏کند که افکار برانگیخته شوند و درباره آن موضوع زیاد فکر کنند تا بهتر به عمق مطلب برسند؛ بلاتشبیه مثل این که شما براى آن که ذهن فرزندتان ورزیدگى پیدا کند، بعضى از مسائل را به صورت معما برایش طرح مى‏کنید تا او برانگیخته شود و فکرش را به کار بیندازد و بیشتر تأمل کند. نظر ابوعلى سینا و غزالى درباره این آیه‏ با این مثَل، همین هدفى که قرآن در نظر داشته در واقع عملى شده؛ یعنى نه تنها مفسرین وادار شده‏اند که درباره این مثل بیندیشند، غیرمفسرین هم درباره این مثل قرآن به فکر فرورفته‏اند که منظور قرآن از این چراغ و شیشه و چراغدان و آن روغن و درخت پربرکت و آن روغنى که خود به خود و بدون آتش (و در واقع بدون معلّم) مى‏خواهد برافروخته شود و نور بدهد، چیست؟ مثلًا ابوعلى سینا که مفسر نیست و فنّش تفسیر نبوده، درباره این آیه فکر کرده و یک چیزى به نظرش رسیده و گفته است. غزالى مفسر نیست ولى یک کتاب درباره این آیه نوشته است. هم غزالى و هم ابن‏سینا معتقدند که این مثَل، مثَل انسان است؛ این نورى که قرآن مى‏گوید: مثَل نور خدا مثَل چراغدانى است که در آن چراغى باشد و چراغ در قندیلى قرار گرفته باشد الى آخر، مثل براى انسان است، البته با اختلاف فى‏الجمله‏اى که بین تقریر مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۶۵ بوعلى سینا و تقریر غزالى هست. یکى از کارهاى فلسفه، انسان‏شناسى و روان‏شناسى است و فیلسوف در مسائل روانى بیشتر از هرچیزى تکیه‏اش روى قوه عاقله است و معتقد است جوهر انسان قوه عاقله اوست و کمال انسان هم فقط کمال قوه عاقله است و سعادت انسان هم در کمال قوه عاقله است، حال چه عقل عملى باشد و چه عقل نظرى و در درجه اول عقل نظرى. لهذا وقتى قائل شده‏اند که این مثل درباره انسان است، آن را راجع به جوهر اصلى انسان که قوه عاقله است دانسته‏اند. آنگاه آن را بر مراحل و مراتبى که خودشان در باب قوه عاقله تشخیص مى‏داده‏اند تطبیق کرده‏اند که مثلًا مقصود از «مشکات» به قول آنها «عقل هیولانى» است، یعنى عقل در مرحله قوه و استعداد محض؛ منظور از زجاجه و شیشه و آنچه که نور را مضاعف و زیاد مى‏کند مرحله «عقل بالملکه» است؛ مقصود از مصباح مرحله «عقل بالفعل» است و مقصود از آن درخت، درخت فکر است، تا آخر. حال کار ندارم به این که حرف آنها چقدر مى‏تواند درست باشد؛ البته اندکى بعید است. بوعلى سینا نمى‏گوید من تفسیر مى‏کنم. آنچه که خودش در باب مراتب عقل انسان گفته، تعبیرات قرآن را آنجا پیاده کرده بدون این که بگوید من مى‏خواهم آیه قرآن را تفسیر کرده باشم. ولى غزالى جورى بیان کرده که خواسته آیه قرآن را تفسیر کرده باشد. بعضى دیگر گفته‏اند خداوند از مثال به مشکات و مصباح و زجاجه و … در مجموع یک منظور بیشتر ندارد؛ یعنى یک نور بسیار بسیار روشن. اگر در شب، در یک فضایى مثل این مسجد باشیم که چراغدانى باشد و نورانى‏ترین چراغ «۱» در آن جا وجود داشته باشد چه حالتى دارد؟ دیگر هیچ شک و ابهام و تردیدى نیست. گفته‏اند مقصود آیه این است: نور الهى، هدایت الهى در این حد روشن و واضح و هویداست که چنان چراغى در شب تاریکى در یک فضاى دربسته وجود داشته باشد. تفسیر این آیه در روایات‏ در روایات ما این آیه دو جور تفسیر شده است و این خود نشان مى‏دهد که این آیه‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۶۶ قابل تطبیق بر انحایى از تفسیرهاست. در بعضى از روایات این مثل را مثل انسان دانسته‏اند ولى در روایات این را در عقل انسان پیاده نمى‏کنند، در ایمان انسان پیاده مى‏کنند. این مشکات و زجاجه و مصباح و … را در روایات تشبیه کرده‏اند به تن انسان، سینه انسان، قلب انسان و نور ایمان انسان، که نور ایمان در قلب انسان چگونه قرار مى‏گیرد و روح انسان در کالبد او چگونه قرار مى‏گیرد. این مثل را براى انسان ذکر کرده‏اند ولى از نظر ایمان. در بعضى روایات دیگر، این مثل براى انسان است ولى نه براى هر فرد انسان مؤمن، بلکه براى کانون هدایت انسانها یعنى دستگاه نبوت، آنهم نبوت ختمیه، به دلیل این که در آخر آیه مى‏فرماید: یَهْدِى اللَّهُ لِنورِهِ مَنْ یَشاءُ. معلوم است که سخن از نورى است که خدا به وسیله آن مردم را هدایت مى‏کند. در روایت این طور تطبیق شده است که آن چراغدان، سینه و کالبد وجود مقدس خاتم‏الانبیاء صلى الله علیه و آله است و آن چراغ (مصباح) نور ایمان و نور وحیى است که در قلب مقدس اوست، و بعد این که دارد «الْمِصْباحُ فى زُجاجَهٍ»، چون چراغ را به یک قندیل منتقل مى‏کنند، نظر به جنبه انتقالش دارد و مقصود اقتباس نور ایمان و ولایت و نور معنا از پیغمبر صلى الله علیه و آله نسبت به على علیه السلام است. مقصود از «زجاجه» على علیه السلام است و آن درخت پربرکت که از روغن او این همه نورانیتها پیدا شده است ابراهیم علیه السلام است، و چون در اینجا دارد که آن درخت نه شرقى است و نه غربى- روایت مى‏گوید- مقصود این است: ما کانَ ابْراهیمُ یَهودِیّاً وَ لا نَصْرانِیّاً ابراهیم نه به راست متمایل بود نه به چپ، نه طریقه انحرافى یهود را داشت و نه طریقه انحرافى مسیحیت را، بلکه برحق و در جاده حق بود: وَ لکِنْ کانَ حَنیفاً مُسْلِماً «۱». پس این هم به اصطلاح نوع دیگرى تفسیر براى این آیه کریمه و براى این مثل است، و همان طور که عرض کردم این آیه آیه‏اى نیست که من بتوانم ادعا کنم که صد درصد مقصود از مثل این است که من مى‏گویم. خدا مثلى ذکر کرده براى این که ما تأمل و تدبّر کنیم و این مثل هم آنچنان مثل جامعى است که مى‏تواند مثلى باشد براى هدایت خدا تمام جهان را؛ یعنى تمام جهان تشبیه شده است به یک خانه‏اى که آن خانه، تاریک مطلق نیست بلکه در آن خانه یک چراغ نورانىِ نورانى وجود دارد مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۶۷ و آن نور خداست، و این نکته بسیار حساسى است چون ما یک مطلب دیگرى در قرآن داریم و آن این است که تمام ذرات عالم تسبیح‏گوى خدا هستند؛ یعنى تمام ذرات عالم، آگاه از وجود خالقشان هستند. و صلّى اللَّه على محمّد و آله الطاهرین. باسمک العظیم الاعظم الاجلّ الاکرم یا اللَّه … خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما، دلهاى ما را به نور ایمان منور بگردان، خیر دنیا و آخرت به همه ما کرامت کن، اموات همه ما را غریق رحمت خودت بفرما. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۶۸ تفسیر سوره نور (۷) اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم‏ اللَّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ مَثَلُ نورِهِ … تفسیر این آیه کریمه در دو قسمت بحث شد: یک قسمت در اطلاق نور بر ذات مقدس الهى که فرمود: اللَّه نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ، و قسمت دوم درباره تمثیلى که آیه کریمه ذکر فرموده است؛ در واقع خانه‏اى یا خانه‏هایى را در نظر مى‏گیرد که با چراغى- با همان ترتیبى که در جلسه پیش عرض کردم- روشن است و این را مثلى نه براى ذات خدا بلکه براى نور خدا در خلق ذکر مى‏کند. راجع به مفاد این مثل مطالبى عرض کردم و وعده دادم که تتمه آن را در این جلسه عرض کنم. مطلبى در باب خداشناسى‏ همان طورى که قبلًا عرض کردم، این آیه کریمه از آیاتى است که چون ناظر [به خداشناسى است‏] «۱» طبعاً بیشترْ نظرها را به خود جلب کرده است، اعمّ از مفسرین یا مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۶۹ غیرمفسرین. مطلبى است که شاید تا اندازه‏اى مفاد این آیه را روشن کند و آن این که مخصوصاً در روایات ما مطلبى در باب «معرفه اللَّه» یعنى در باب خداشناسى آمده است که در ابتدا به نظر بسیار سخت و دشوار و مشکل مى‏رسد و آن این است که هر چیزى به خدا شناخته مى‏شود و خدا به ذات خودش شناخته مى‏شود، و بلکه در روایات ما تعبیر عجیبى آمده است، ظاهراً عبارت این است: کُلُّ مَعْروفٍ بِغَیْرِهِ مَصْنوعٌ یعنى هر چیزى که او را فقط و فقط به وسیله شى‏ء دیگر باید شناخت، او مخلوق است و خدا نیست. و این جمله عجیبى است که «خدا به ذات خودش شناخته مى‏شود و غیرخدا به خدا شناخته مى‏شود» در صورتى که ما این طور فکر مى‏کنیم- و خیال مى‏کنیم که راه منحصر هم این است- مى‏گوییم ما عالَم را به خود عالَم مى‏شناسیم، یعنى مخلوق را به خود مخلوق مى‏شناسیم و خدا را به وسیله مخلوق مى‏شناسیم. حتى بعضى از نویسندگان اسلامى- که ابتدا از مصریها شروع شد و بعد به غیرمصریها سرایت کرد- گفتند اساساً راه شناختن خدا منحصراً مخلوقات هستند و خدا را فقط از راه مخلوق (یعنى پس از شناختن مخلوق) باید شناخت، و حتى این انحصار را به گردن قرآن گذاشتند. این مطلب به این صورت یعنى به صورت «فقط و انحصار» مسلّم حرف غلطى است. [البته‏] براى مردم مبتدى این طور است؛ یعنى براى متذکّر کردن مبتدیها به خدا، راه ابتدایى و کلاس اول همین است، که خود قرآن هم این کار را کرده است و مخلوقات را آیات و نشانه‏هاى خدا مى‏داند. ولى از این راه، انسان فقط یک نشان اجمالى و مبهمى از خدا پیدا مى‏کند بدون آن که به آنچه که نامش معرفت خدا و شناسایى خداست دست یابد «۱». اصل هدایت‏ مطلب دیگر این است که در قرآن کریم به یک اصلى برخورد مى‏کنیم و آن اصل هدایت است؛ یعنى قرآن هیچ موجودى را کور و گمراه نمى‏داند، همه موجودات را بینا و راه‏یافته مى‏داند. بگذریم از انسان که به حکم این که مکلّف است راهى را خودش پیدا کند یک گمراهى نسبى در سطح تکلیف پیدا مى‏کند؛ در نظام تکوین‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۷۰ این گونه است. در آیات قرآن به مسئله هدایت همه موجودات تصریح مى‏کند؛ از زبان موسى علیه السلام نقل مى‏کند که وقتى فرعون به او گفت: خداى تو کیست، خدایت را به ما معرفى کن، گفت: رَبُّنَا الَّذى اعْطى‏ کُلَّ شَىْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏ «۱». در این جمله به دو برهان اشاره شده است: یکى برهان نظم که خدا به هر مخلوقى آنچه را که براى آن مخلوق امکان داشت و شایستگى آن را داشت داد، یعنى نظام موجود، [و دیگر برهان از راه اصل هدایت.] «ثُمَّ هَدى‏» مطلب دیگرى است، یعنى بعد هم هر موجودى را نسبت به آینده و هدف و کمال خودش روشن کرد و راهنمایى نمود. در سوره سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْاعْلى‏ هم مى‏خوانیم: الَّذى خَلَقَ فَسَوّى‏. وَ الَّذى قَدَّرَ فَهَدى‏ «۲». و من در بین مفسرین، تنها فخر رازى را دیدم که متوجه این نکته شده است و ظاهراً این تعبیر از او باشد که: براى اولین بار قرآن این نکته را براى مردم بیان کرد که اصل نظام مخلوقات، یک شاهد بر وجود حق است و اصل هدایت موجودات، شاهد دیگرى بر وجود حق است. جهان از آن جهت که یک ماشین است یک حساب دارد، [و جهان از آن جهت که هدایت مى‏شود حساب دیگرى دارد. به عبارت دیگر نظام مخلوقات یک اصل است‏] و این که یک نیروى مرموز ناشناخته‏اى «غریزه‏مانند» هر موجودى را به جلو مى‏کشاند اصل دیگرى است. حال، هدایت موجودات و این که خداوند هر موجودى را به مقصدى از مقصدها هدایت کرده، چگونه است؟ این هم درست مثل مسئله معرفت است؛ یعنى هر موجودى اول به سوى خدا هدایت مى‏شود، بعد به سوى مقصد دیگر؛ یعنى خداوند «غایهالغایات» است و هر مقصدى مقصد بودن خودش را از خدا دارد. این که خدا نور آسمانها و زمین است و هر چیزى نورانیت خودش را از خدا دارد همان مطلب است که هر چیزى به خدا شناخته مى‏شود و خدا به خود، هر چیزى به خدا ظاهر است و خدا به خود ظاهر است؛ و هرچیزى به وسیله خدا «مهتدى‏ الیه» است، یعنى اشیاء به سوى آن چیز راه یافته مى‏شوند و آن شى‏ء مقصد واقع مى‏شود، جز خدا که به ذات خودش مقصد و مقصود همه کائنات و همه‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۷۱ موجودات است، و به همین دلیل است که قرآن همه موجودات و همه ذرات را داراى نوعى حیات و زندگى و شعور مى‏داند. در دو سه آیه بعد تصریح مى‏کند: الَمْ تَرَ انَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ الطَّیْرُ صافّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ. این امر نتیجه منطقى همین مطلب است. نتیجه منطقى «اللَّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ» همین است که: انْ مِنْ شَىْ‏ءٍ الّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهونَ تَسْبیحَهُمْ «۱» و «۲». همان طورى که موجودات درجات و مراتب دارند، به تناسب درجاتشان هدایتها هم فرق مى‏کند. جماد در حد خودش هدایت دارد، نبات در حد خودش، حیوان در حد خودش، و انسان از نظر فردى و اجتماعى درجات هدایتى دارد در حد خودش. در جلسه پیش عرض کردم که چه در روایات و چه در غیر روایات، یعنى کلمات مفسرین و علما، راجع به این که این مثل ناظر به چیست، بیانات مختلفى شده است. بعضى این مثل را براى کلّ جهان دانسته‏اند یعنى مجموع این استعاره و تمثیل را یک چیز در نظر گرفته‏اند که این دار وجود و هستى یک خانه تاریک نیست، خانه‏اى است که پرنورترین چراغها در آن وجود دارد (آن مثالِ چراغ را به عنوان مصداق پرنورترین چراغهاى عصر ذکر کرده است)، پس جهان هستى تاریک و کور نیست؛ و بعضى این مثل را در مورد انسان پیاده کرده‏اند. راجع به انسان هم مطالبى عرض کردیم، حالا یک بیان مختصرى که جامع همه اینها باشد عرض مى‏کنیم. انواع هدایت‏ مى‏گویند هدایت چند نوع است: «هدایت طبیعى» که در طبیعت بى‏جان هم وجود دارد. «هدایت حسى» یعنى همین حواس ما چراغهاى هدایتى است که در وجود مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۷۲ انسان یا حیوان هست. «هدایت غریزه» که در هر حیوانى یک سلسله غرایز وجود دارد که او را به سوى مقصدش رهبرى مى‏کند. «هدایت عقل»: خود قوّه عاقله یک نور است که به انسان داده شده است تا از این نور با تفکر و تدبّر استفاده کند. دین، خودش یک نوع هدایت دیگرى است که آن را «هدایت وحى» مى‏نامند. این مثل را بعضى راجع به هدایت عمومى موجودات پیاده کرده‏اند و بعضى در مورد انسان. (از این گروه برخى گفته‏اند مقصود تمام هدایتهایى است که در انسان هست از حس و عقل و غریزه و حتى هدایت وحى، و برخى آن را مخصوص «هدایت عقل» دانسته‏اند که گفتیم در بیان بوعلى چنین است). بعضى هم آن را در مورد «هدایت وحى» پیاده کرده‏اند که در روایات، این مطلب آمده است که «مشکات» قلب پیغمبر اکرم است و «مصباح» همان نور وحى است که بر ایشان نازل شده است، تا آخر، که قبلًا عرض کردم. هیچ مانعى ندارد که این آیه که در مقام بیان نور «هدایت الهى» است که جهان را پر کرده است، شامل همه اینها باشد؛ مخصوصاً که عرض کردیم دو بیان در روایات آمده است که هردو این آیه را در مورد انسان پیاده کرده‏اند، یکى در مورد هر فرد انسان یعنى یک مؤمن، و یکى در مورد جامعه انسانى از نظر هدایت وحى. هردوى اینها بیانات بسیار عمیقى است خصوصاً با توجه به آیه بعد که مى‏فرماید: فى بُیوتٍ اذِنَ اللَّهُ انْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فیهَا اسْمُهُ. در یک روایت که جلسه قبل مقدارى از آن را عرض کردم، از یک تعبیرى در آیه استفاده شده است. در آیه این طور آمده است که مثَل نور الهى و هدایت الهى مثَل یک مشکات (چراغدان) است که در آن چراغى قرار بگیرد و آن چراغ در یک قندیل و شیشه‏اى قرار بگیرد. طبعاً این سؤال به وجود مى‏آید که چرا اصلًا قرآن این طور تعبیر کرده است؟ مى‏توانست بگوید: «کَمِشْکوهٍ فیها زُجاجَهٌ، فِى الزُّجاجَهِ مِصْباحٌ (فیها مِصْباحٌ)» چراغدانى و در آن قندیل و شیشه‏اى و در داخل آن شیشه چراغى باشد؛ اما مى‏گوید: مشکاتى که در آن چراغى باشد، و بعد مى‏گوید: و چراغ در شیشه‏اى. روایات ما این آیه را این طور تفسیر کرده‏اند که مقصود این است که چراغ ابتدا در مشکاتى باشد و بعد این چراغ از مشکات به زجاجه‏اى منتقل شود، و سرّ این که آیه این طور ذکر شده این است که مقصود از «مشکوه» مشکات نبوت است و مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۷۳ مقصود از «زجاجه» ولایت و امامت است و مقصود از آن درخت مبارک و پربرکتى که این مشکات و این زجاجه و این مصباح از او پیدا شده شجره ابراهیم است و [اینها] نتیجه دعاى ابراهیم است. این مطالبى که راجع به این آیه عرض کردم در واقع حواشى‏اى بود راجع به مطالبى که در جلسه قبل عرض کرده بودم. آیه بعد مى‏فرماید: فى بُیوتٍ اذِنَ اللَّهُ انْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَ الْاصالِ. رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ اقامِ الصَّلوهِ وَ ایتاءِ الزَّکوهِ یَخافونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فیهِ الْقُلوبُ وَ الْابْصارُ «۱» در خانه‏هایى که خدا مجاز شمرده و اجازه داده است که آن خانه‏ها بالا برده شوند و تعظیم و تکریم شوند و نام خدا در آن خانه‏ها برده شود، در آن خانه‏هاست که صبحگاهان و شامگاهان مردانى خدا را تسبیح مى‏گویند که در عین اشتغال به کارهاى دنیایى- که وظیفه‏شان هم هست- یک لحظه از خداى خود غافل نمى‏مانند. مقصود از «بیوت» چیست؟ مقصود از این «فى بُیوتٍ» (در خانه‏هایى) چیست؟ شاید همه مفسرین گفته‏اند مقصود این است که آن چراغى که ما مثال زدیم، در خانه‏هایى اینچنین باشد. طبعاً این سؤال به وجود مى‏آید که آن چراغ را در هر خانه‏اى ذکر مى‏کرد کافى بود، چرا این همه قید در آن آمده است که آن چراغ در خانه‏اى باشد که آن خانه چنین و چنان باشد؟ این خودش مؤیّد همین است که آن مثَل، مثَل انسان است؛ و در روایتى که در تفسیر صافى نقل مى‏کند فرموده‏اند: هِىَ بُیوتاتُ الْانْبِیاءِ وَ الرُّسُلِ وَ الْحُکَماءِ وَ ائِمَّهِ الْهُدى‏ این، خانه‏هاى پیغمبران و مرسلین و حکما و ائمّه است، خانه‏هاى اکابر معنوى بشر است. حال چه فرق است بین خانه‏اى که مال یکى از اولیاى خدا باشد و خانه‏اى که مال دیگران باشد؟ بلکه از نظر ساختمان و خشت و گل و آجر و سیمان و غیره همیشه خانه دیگران بر خانه اینها ترجیح داشته است، چرا خانه‏هاى اینها را ذکر مى‏کند؟ خود آیه نشان مى‏دهد و در روایات هم آمده است که مقصود از این خانه‏ها، خانه‏هاى گلى و ظاهرى نیست؛ مقصود همان انسانها و بدنهاى آنهاست، یعنى اینها انسانهایى هستند که بدنشان مسجد و معبد روحشان است. در روایات ما هم [همین‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۷۴ تعبیر] هست. قُتاده یکى از مفسرین و فقهاى زمان خودش است (البته از مفسرین اهل تسنن) و در کوفه بوده است. او در سفرى که به مدینه مى‏رود، خدمت امام باقر مشرّف مى‏شود و از امام سؤالاتى مى‏کند و جوابهایى مى‏شنود و در مقابل سؤالات امام درمى‏ماند و در خودش خیلى احساس حقارت مى‏کند. بعد به امام عرض مى‏کند که من با عالمهاى زیادى روبرو شده‏ام ولى در مقابل هیچ کس به اندازه شما خودم را گم نکرده و مضطرب نشده‏ام. حضرت فرمود: مى‏دانى که در مقابل چه کسى قرار گرفته‏اى؟ بَیْنَ یَدَىْ بُیوتٍ اذِنَ اللَّهُ انْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فیهَا اسْمُهُ در مقابل آنهایى قرار گرفته‏اى که خدا آنان را «بیوت» نامیده است، یعنى این کسى که در مقابل توست یکى از آن بیتهاست. بعد خود او منصفانه اقرار کرد و گفت: یابنَ رسولِ اللَّه! تصدیق مى‏کنم که مقصود از آن «بیوت» که در قرآن آمده است، خانه‏هاى سنگى و گلى نیست، «خانه‏هاى انسانى» است. از اینجا یک نکته‏اى در باب توحید استفاده مى‏شود و آن این است: اعمّ از این که این خانه‏ها را خانه‏هاى گلى بگیریم یا خانه‏هاى انسانى- که البته مقصود خانه‏هاى انسانى است- قرآن مى‏گوید این، خانه‏هایى است که خدا اجازه داده است آن خانه‏ها شأنشان بالا باشد، تعظیم شوند، مورد احترام واقع شوند. اگر مقصود خانه‏هاى گلى هم باشد، ما مى‏دانیم که به طور کلى در دین مقدس اسلام تعظیم و احترام مسجد بر همه واجب است و بى‏احترامى به مسجد حرام است، تنجیس مسجد حرام است و اگر مسجدى تنجیس شد، بر همه کسان دیگر واجب کفایى است که زود آنجا را تطهیر کنند. اگر کسى به ما بگوید این برخلاف اصل توحید است، مسجد گل و خاک و آجر و سنگ است، خود کعبه هم همین طور، چهارتا سنگ روى همدیگر گذاشته‏اند و چیز دیگرى نیست، مگر سنگ هم مى‏تواند احترام داشته باشد که بشر به سنگ احترام بگزارد؟ [مى‏گوییم‏] نه، سنگ هرگز احترام ندارد، خدا و عبادت خدا احترام دارد. معبد از آن جهت که معبد است احترام دارد. معبود به ما اجازه داده است که معبد را احترام کنیم. احترام معبد به اجازه معبود، احترام معبود است. این شرک نیست، عین توحید است. حال آیا این احترام اختصاص به معبد دارد؟ نه. آیا اگر معبود به ما اجازه تعظیم و احترام عابد را از آن جهت که عابد است بدهد و ما عابد را از آن جهت که عابد مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۷۵ است تعظیم و تجلیل و تکریم کنیم، این شرک است؟ نه، این هم عین توحید است. بنابراین آیا تعظیم و احترام پیغمبر اکرم یا ائمه اطهار و حتى کمتر از آنها شرک است؟ نه، اینها «بُیوتٌ اذِنَ اللَّهُ انْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فیهَا اسْمُهُ» هستند. همان طور که خدا اجازه تعظیم و احترام خانه گلى را که معبد است داده، این خانه انسانى که معبد روح اوست، به درجاتى از آن خانه گلى بالاتر است و بلکه خانه گلى که احترام دارد به اعتبار عابدهایش است. کعبه احترام خودش را از ابراهیم و اسماعیل و بعد انبیا و دیگران دارد، احترامش را از این دارد که «اوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ» «۱» اولْ معبد جهان است. چون اول معبد و اول نقطه‏اى است که براى عبادت و پرستش خدا تأسیس و ایجاد شده، احترامش را از عبادت دارد. پس معبد هم احترام خودش را از عابد و عبادت دارد. در روایات شیعه زیاد داریم، در روایات اهل تسنن هم [تعبیراتى وجود دارد] که مؤیّد آن است که مقصود از این بیوت، همان انسانهایى هستند که واقعاً سراسر وجودشان عبادت است و اصلًا خودشان مسجدند. وقتى انسان نگاهش براى خدا باشد، شنیدن و گفتن و فکر کردن و قدم برداشتن و خوردن و آشامیدن و خوابیدنش براى خدا باشد، این بدن جز «معبد» اسم دیگرى ندارد. ببینید على علیه السلام در دعاى کمیل به خداى خودش چه عرض مى‏کند: یا رَبِّ یا رَبِّ یا رَبِّ! قَوِّ على‏ خِدْمَتِکَ جَوارِحى وَ اشْدُدْ عَلَى الْعَزیمَهِ جَوانِحى وَ هَبْ لِىَ الْجِدَّ فى خَشْیَتِکَ وَ الدَّوامَ فِى الْاتِّصالِ بِخِدْمَتِکَ پروردگارا، پروردگارا، پروردگارا! به اعضا و جوارح على نیرو بده که بیشتر در خدمت تو باشد، عزم على را بر این خدمت راسخ‏تر کن، به من ببخش این را که جداً از تو بترسم، به من ببخش خدمت «على‏الاتّصال و بالدّوام» را که یک لحظه از من در غیر خدمت نگذرد. این همان چیزى است که او داشت و خدا هم به او داد. یک چنین شخصى تمام اندامش معبد است، آنهم بزرگترین معبد. کعبه هرگز نمى‏تواند ادعا کند که من معبدى نظیر این معبد هستم. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۷۶ نتیجه: مقصود آیه انسان است‏ بنابراین «آیه مثَل» را چه مفسرین و چه روایات، در مورد انسان پیاده کرده‏اند؛ آن مشکات و آن مصباح و آن زجاجه را مربوط به هدایتهاى انسانى مى‏دانند، حال یکى در مورد هدایت عقل گفته، یکى در مورد هدایت وحى و یکى حتى شامل هدایت حس هم دانسته است. آن چراغ هدایت در چه خانه‏اى است؟ در خانه وجود انسان. هدایت وحى بالخصوص در خانه اولیاى خداست: فى بُیوتٍ اذِنَ اللَّهُ انْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فیهَا اسْمُهُ. یک وقتى کسى مطلبى را از مرحوم آقا سید مهدى قوام که واقعاً مرد وارسته‏اى بود- خدا رحمتش کند- نقل مى‏کرد که من خیلى خوشم آمد. گفت: یک جلسه‏اى بود که به اصطلاح براى تبرّى تشکیل داده بودند و آن مرحوم منبر رفت و این آیه را عنوان کرد و چقدر با ذوق لطیف و عالى [درباره آن بحث کرد:] وَ مَنْ اظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ انْ یُذْکَرَ فیهَا اسْمُهُ «۱» ستمگرتر از آن که مانع مى‏شود از این که یاد خدا و نام خدا در مساجد برده شود کیست؟ بعد این را تطبیق کرد بر این که هر کسى بدن و اندامش مسجدى است براى روح او، و مانع شدن از این که این بدن و این مسجد جاى ذکر خدا باشد به هر شکلى، ظلم و ستم است. یک شکل آن این است که «کشتن یک مؤمن خراب کردن یک مسجد است» و بالاترینش کشتن اولیاى خداست که خراب کردن بزرگترین مساجد است. در این خانه‏ها، صبح و شام [تسبیح خدا مى‏شود.] مفسرین گفته‏اند مقصود این است که على‏الدوام تسبیح و تنزیه خدا مى‏شود، نه فقط صبح و شام و بقیه‏اش به غفلت مى‏گذرد. مسبّح چه کسانى هستند؟ تعبیر قرآن را ببینید: رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ. مقصود از کلمه «رجالٌ» همان طور که مفسرین گفته‏اند این نیست که «نه زنها»، بلکه به اصطلاح «الغاء خصوصیت» مى‏شود، و بعلاوه عنایت روى این است که یعنى «باهمّتانى». گاهى وقتى که ما مى‏خواهیم افرادى را «باهمّت» ذکر کنیم کلمه «رجل» مى‏آوریم، دیگر فرقى نمى‏کند که از جنس مذکّر باشند یا از جنس مؤنّث. بزرگ همّتانى که تجارت و خرید و فروش، آنها را از یاد حق باز نمى‏دارد. البته تجارت و بیع به عنوان مثال است، یعنى شغل و کار؛ تدریس و مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۷۷ معلمى و وعظ و خطابه و بنّایى و معمارى و طبابت و غیره هم از همین قبیل است. مردهایى که کارشان آنها را از یاد خدا باز نمى‏دارد. تفاوت منطق عرفانى قرآن با برخى عرفانها از اینجا تفاوت منطق عرفانى قرآن با خیلى از عرفانها روشن مى‏شود. قرآن نمى‏گوید مردانى که از کار و تجارت و بیع و بنّایى و معمارى و آهنگرى و نجّارى و معلّمى و خلاصه «وظایف» دست بر مى‏دارند و به ذکر خدا مشغول مى‏شوند؛ مى‏فرماید آنها که در همان حالى که اشتغال به کارشان دارند خدا را فراموش نمى‏کنند، یگانه چیزى که هیچ وقت او را فراموش نمى‏کنند خداست. یک چنین آدمى واقعاً بدن او مسجد است، چون همیشه در این بدن یاد خدا و ذکر خدا و تسبیح خداست. همه کارهاى درستى که دیگران مى‏کنند او هم مى‏کند؛ دیگران مثلًا پشت میز اداره‏شان حاضر مى‏شوند، خدمتى به مردم مى‏کنند، او هم مثل دیگران حاضر مى‏شود و خدمتش را انجام مى‏دهد، اما تفاوت در این است که او در عین اشتغال به کارش یک لحظه از خدا غافل نیست. ممکن است شما بگویید مگر چنین چیزى ممکن است که انسان در آنِ واحد، هم به کارى مشغول باشد و هم از چیز دیگرى غافل نباشد؟ بله، مخصوصاً اگر انسان، کامل بشود؛ ولى غیرکاملش هم همین طور است. مثالى برایتان عرض مى‏کنم: زمانى که براى انسان یک سرور فوق‏العاده‏اى دست مى‏دهد [یک لحظه از یاد آن غافل نمى‏ماند.] مثلًا جوانى را در نظر بگیرید که طالب و عاشق و شیفته دخترى است و دائماً فعالیت مى‏کند و در پى خواستگارى اوست. بعد از مدتها یک جواب مثبت مى‏گیرد. او هرکارى که انجام بدهد، یک چیز را هرگز فراموش نمى‏کند، همیشه یک خوشحالى و سرور در قلبش وجود دارد و یگانه چیزى که حتى در خواب هم یک لحظه از ذهنش دور نمى‏شود آن معشوق و محبوب و آن مژده‏اى است که به او داده‏اند. در نقطه مقابل، اگر خداى ناخواسته بر انسان مصیبت بزرگى وارد شود، مثلًا پدرى یا مادرى داغ عزیز ببیند، به هرکارى که خودش را وادار مى‏کند، در عین این که آن کار را انجام مى‏دهد آن غمى که بر قلبش سایه انداخته هرگز از قلبش دور نمى‏شود. مؤمن واقعى کسى است که نسبت به یاد خدا این طور است؛ آن چیزى که هرگز فراموش نمى‏کند یاد خداست، بلکه هرکارى را که انجام‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۷۸ مى‏دهد به حکم خدا و به امر خدا انجام مى‏دهد و همان یاد خداست که او را وادار به این کار و آن کار مى‏کند. «معامله‏گرى» وقتى که شکل کسب و استمرار پیدا مى‏کند نامش «تجارت» است، مثل عمل آنهایى که کارشان تجارت و معامله‏گرى است. ولى یک وقت انسان عملى را به تنهایى [و نه به طور مستمر] انجام مى‏دهد، مثل این که شما مى‏خواهید خانه‏تان را بفروشید؛ این تجارت نیست، «بیع» است. قرآن مخصوصاً از مال دنیا مثال آورده، چون بیش از هر چیز ممکن است سبب غفلت انسان شود: تجارت (داد و ستدهاى مستمر) و بیع (یک خرید و فروش اتفاقى) هرگز آنها را از یاد خدا غافل نمى‏کند و نیز از نماز و از زکات دادن؛ و دائماً خوف خدا و خوف آن روزى که در آن روز دلها در تپش است و چشمها در اضطراب، بر روحشان حکمفرماست. خداوند به همه توفیق عنایت بفرماید. باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا اللَّه … اللّهم اقض حوائجنا و اکف مهمّاتنا و اشف مرضانا و عاف أحیانا و ارحم موتانا و ادّ دیوننا و وسّع فى ارزاقنا و اجعل عاقبه امورنا خیراً و وفّقنا لما تحبّ و ترضى. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۷۹ تفسیر سوره نور (۸) اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم‏ لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ احْسَنَ ما عَمِلوا وَ یَزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ «۱». در آیات پیش به این نتیجه رسیدیم که خداوند متعال اصل همه هدایتهاست و براى نور هدایت خودش مثالى ذکر کرد و فرمود: یَهْدِى اللَّهُ لِنورِهِ مَنْ یَشاءُ خدا هرکس را که بخواهد به این نورش هدایت مى‏کند. یکى از آثارِ این که انسان از نور هدایت الهى استفاده کند، این است که عمل انسان ارزش پیدا مى‏کند؛ یعنى چه؟ انسان یک سلسله اعمال و کارهایى در دنیا انجام مى‏دهد و بلکه تمام زندگى انسان تلاش و حرکت و کار است. شما از اول صبح که بیدار مى‏شوید، چه به خودتان نگاه کنید و چه به مردم دیگر، مى‏بینید یک دنیا تلاش و حرکت و جنبش و دوندگى و کارهاست. اگر بپرسید براى چه؟ البته مقصدها خیلى فرق مى‏کند، ولى‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۸۰ همه در نهایت امر یک چیز مى‏خواهند و آن سعادت خودشان است. انسان، بالفطره طالب سعادت خودش است نه طالب شقاوت خودش، و اگر دنبال کارهایى مى‏رود که منجر به شقاوتش مى‏شود، آن کار را نه به قصد این که به شقاوت برسد انجام مى‏دهد بلکه در همان حال نیز به خیال خودش سعادتش در این راه است. پس انسان به طور قطع و مسلّم از عمل و کار و تلاش خودش سعادت خودش را طالب است و هیچ کس قصدش این نیست که از تلاش و حرکت و فعالیتش شقاوت نصیبش بشود. البته گاهى انسان تلاشهاى زیادى در همین دنیا مى‏کند به خیال این که به سعادت نائل بشود، بعد از مدتى خودش مى‏فهمد که تمام این تلاشها بیهوده بوده است و یا مى‏بیند که از این تلاشها نتیجه معکوس گرفته است و اگر تلاش نمى‏کرد براى سعادتش بهتر بود. نقش ایمان در سعادت انسان‏ یکى از آثار ایمان به خدا و روشن شدن به نور خدا این است که عمل انسان ارزش واقعى پیدا مى‏کند، یعنى وضعى پیدا مى‏کند که واقعاً عمل و تلاش انسان موجب سعادت انسان مى‏شود، آنهم سعادت ابدى. اینجا مسئله‏اى طرح مى‏شود که در آیه بعد بیشتر بر آن تصریح شده است و آن این است که آیا کار خوب و کار بد انسان بستگى به ایمان انسان دارد یا ندارد؟ آیا کار خوب به هرحال خوب و سعادت‏بخش است ولو انسان به نور الهى روشن نشده باشد و کار بد هم براى انسان به هرحال بد است ولو آنکه انسان ایمان داشته باشد و به نور الهى روشن باشد؟ این یک مسئله‏اى است که زیاد مطرح مى‏شود و مخصوصاً جوانهاى امروز این سؤال را زیاد مطرح مى‏کنند، به این صورت که مى‏گویند چه دلیلى هست و چه لزومى دارد که براى این که عمل انسان مقبول درگاه خدا واقع بشود انسان حتماً مسلمان و با ایمان باشد و به خدا اعتقاد داشته باشد یا به تعبیرى که در این آیات هست به نور الهى روشن شده باشد؛ کار خوب به هرحال خوب است، خدا هم که غنى است، پس براى خدا چه فرق مى‏کند که بنده‏اى که کار خوب و یا کار بد مى‏کند او را بشناسد یا نشناسد؛ خدا چون خداست و بزرگ و عظیم و غنى و بى‏اعتناست، نباید بین بندگان- چه آن بنده‏اى که او را مى‏شناسد و در درگاه او سر تعظیم فرود مى‏آورد، نماز مى‏خواند و روزه مى‏گیرد، و چه آن بنده‏اى که اساساً او را نمى‏شناسد مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۸۱ و بلکه با او مخالف و نسبت به او یاغى است ولى در عین حال هردو کار خوب مى‏کنند- فرق بگذارد. پس در روز قیامت نباید مسئله ایمان، حسابى داشته باشد، فقط باید عمل حساب داشته باشد؛ بنابراین اگر یک آدم مادى مسلکِ منکر خدا و منکر همه پیغمبران خدا کار خیرى کرده، مثلًا خدمتى به بشریت کرده است، خدا باید او را به بهشت ببرد، همان طور که اگر یک بنده‏اى که او را مى‏شناسد کار خوب بکند باید او را به بهشت ببرد، و غیر از این هم نمى‏تواند باشد؛ اگر غیر از این باشد باید بگوییم خدا- العیاذ باللَّه- مثل آن رؤسایى است که میان افرادى که مى‏آیند تعظیم مى‏کنند و تملّقش را مى‏گویند و آن افرادى که پیش او نمى‏آیند تعظیم کنند و تملّق بگویند فرق مى‏گذارد، در صورتى که ما مى‏گوییم رئیس خوب آن رئیسى است که هیچ فرقى میان افراد از این نظر نگذارد، فقط به کار افراد توجه کند، اگر دید کار فرد خوب است به او پاداش بدهد. این صورت اشکال. این موضوع را خیلى از افراد به صورت اشکال و ایراد سؤال مى‏کنند و من خودم در آخرین بخش کتاب عدل الهى همین مسئله را مطرح و مفصل درباره این موضوع بحث کرده‏ام. اکنون به مناسبت این سه آیه، مقدارى از این مطالب را عرض مى‏کنم. ما مى‏بینیم قرآن تنها روى عمل تکیه نمى‏کند، روى عمل و ایمان هردو تکیه مى‏کند. مى‏بینید قرآن همیشه مى‏گوید: الَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالحاتِ آنان که ایمان دارند و عملشان صالح است. قرآن براى سعادت بشر، نه به ایمانِ تنها اتکاء مى‏کند که بگوید اگر ایمانت درست بود دیگر اهل سعادت هستى، عملت هرچه بود، بود و نه به عمل تنها تکیه مى‏کند که بگوید: «الَّذینَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَواءٌ امَنوا اوْ لَمْ یُؤْمِنوا» کسانى که عمل صالح انجام مى‏دهند، خواه ایمان داشته باشند یا نداشته باشند؛ بلکه قرآن مى‏گوید ایمان و عمل صالح هردو. البته عده‏اى هم از آن طرف بوده‏اند که مى‏گفته‏اند عمل هیچکاره است و هرچه هست ایمان است. در میان خودمان هم هستند افرادى که عمل را تحقیر مى‏کنند و مى‏گویند عمل در سعادت انسان اثر ندارد و فقط ایمان مؤثر است. عده‏اى هم از این طرف مى‏گویند باید عمل اثر داشته باشد نه ایمان، و عجیب این است که مدعى هستند خود قرآن هم در بعضى آیات همین مطلب را تأیید کرده است؛ مى‏گویند مگر مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۸۲ خود قرآن نمى‏گوید: انَّ اللَّهَ لا یُضیعُ اجْرَ الْمُحْسِنینَ «۱» خدا کار نیکوکاران را ضایع نمى‏کند (نمى‏گوید آن نیکوکار مؤمن باشد یا نباشد) و یا: انّا لا نُضیعُ اجْرَ مَنْ احْسَنَ عَمَلًا «۲» هرکسى که کار خیرى بکند ما اجرش را ضایع نمى‏کنیم. این سؤال بیشتر از اینجا مطرح مى‏شود که مى‏گویند ما افرادى را سراغ داریم که اینها خدمات بزرگى به بشریت کرده و مى‏کنند و حال آن‏که مسلمان نیستند و بعضى از آنها نه تنها مسلمان نیستند و ایمان به اسلام و پیغمبر اسلام ندارند، بلکه اساساً به خدا ایمان ندارند و خدا را نمى‏شناسند و خدانشناس هستند. مثلًا آن کسى که پنى‏سیلین را کشف کرد چه خدمت بزرگى به بشریت کرد، چقدر بیماریها بود که قبل از کشف پنى‏سیلین غیرقابل علاج بود و چقدر بچه‏ها مثلًا به همین بیمارى دیفترى مى‏مردند و معالجه نمى‏شدند، اما بعد از کشف پنى‏سیلین معالجه مى‏شوند. همین طور آن کسى که واکسن ضد کزاز را کشف کرد، و دیگران. آیا مى‏شود گفت خدا عمل این اشخاص را به جرم این که ایمان نداشته‏اند نادیده مى‏گیرد؟ یک اصل قرآنى‏ حال ببینیم قضیه از چه قرار است و مطلب چگونه است. خدا یک اصلى را در قرآن بیان کرده است که این اصل ما را کاملًا روشن مى‏کند. در سوره بنى‏اسرائیل مى‏فرماید: مَنْ کانَ یُریدُ الْعاجِلَهَ عَجَّلْنا لَهُ فیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُریدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلیها مَذْموماً مَدْحوراً. وَ مَنْ ارادَ الْاخِرَهَ وَ سَعى‏ لَها سَعْیَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَاولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکوراً. کُلًاّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّکَ وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظوراً «۳». مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۸۳ خلاصه این آیه‏ها این است که هرکسى در هر راهى که تلاش کند و به سوى هر مقصدى که برود و فعالیت کند، خدا اجرش را در همان مقصد ضایع نمى‏کند. خدا این عالَم و این دستگاه هستى را به صورت یک دستگاه آماده براى کشت کردن و محصول برداشتن ساخته است. شما از یک مزرعه چه انتظارى دارید؟ انتظار دارید که آنچه را کشت مى‏کنید بردارید. اما از مزرعه- هر اندازه خوب و عالى باشد- این انتظار غلط است که انسان یک چیزى را کشت کند و چیز دیگرى بردارد. شما اگر در یک مزرعه مساعد و آماده، گندم بکارید گندم برمى‏دارید. جو بکارید جو برمى‏دارید، درخت میوه بکارید میوه برداشت مى‏کنید، اگر گلابى غرس کنید گلابى برمى‏دارید و اگر حنظل بکارید حنظل، اگر خار بکارید خار برداشت مى‏کنید و اگر گل بکارید گل. معنى یک مزرعه عالى و نمونه این نیست که به هرحال گل بدهد اعم از این که من خار بکارم یا چیز دیگر؛ برنج یا گندم محصول بدهد، من ارزن بکارم یا جو. انسانها در تلاشهایشان مقصدى دارند. درست است که همه طالب سعادت هستند ولى سعادتشان را در چه چیزى جست و جو مى‏کنند؟ یک وقت هست انسان در این دنیا تلاش مى‏کند، عمل مى‏کند، زحمت مى‏کشد براى محصولى و نتیجه‏اى که مى‏خواهد در همین دنیا بگیرد و اصلًا به خدا و آخرت هم کارى ندارد، یعنى بذرى که مى‏پاشد فقط بذر دنیایى است، کارى مى‏کند براى نتیجه‏اى در همین دنیا. اما یک وقت هست انسان کارى مى‏کند نه براى نتیجه مادى در این دنیا، بلکه براى این که قرب به حق پیدا کند، به خدا نزدیک شود و در جهان دیگر محصولى بردارد. قاعده این است که اگر کسى بذرى براى آن جهان کاشته است در آن جهان به او بدهند و اگر بذرى براى این جهان کاشته است در این جهان به او بدهند. قرآن مى‏گوید: «کُلًاّ نُمِدُّ» ما مدد خودمان را، هم به آنان که خداخواه و آخرت‏خواه هستند و مقصدشان بالاتر از مادیت است مى‏رسانیم و هم به آنها که نمى‏خواهند تا آنجا بروند و مى‏خواهند محصول و نتیجه را در همین جا بگیرند؛ با یک تفاوت و آن این که چون دنیا دار تزاحم علل و اسباب است خدا تضمین نمى‏کند که هر کسى که براى دنیا و مقصد دنیا تلاش کند صد درصد به آن مى‏رسد، چون ممکن است به موانعى بربخورد، بذرى را بپاشد براى این که در دنیا نتیجه بگیرد ولى بذرش در همین جا فاسد و خراب بشود و آفتى به آن برسد. نه درباره افراد تضمین مى‏کنیم که به همه صد درصد [محصول و نتیجه‏] بدهیم و نه در همه اعمال تضمین مى‏کنیم که در همه اعمال صد درصد [محصول و نتیجه‏] بدهیم. بذرى‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۸۴ که براى مقصد دنیاست خیلى از اوقات به آفت برمى‏خورد، ولى بذرى که براى خدا و براى تقرّب به حق و براى آخرت پاشیده شود، دیگر تخلف‏پذیر نیست. آن بذر مطابق با مزاج هستى است و تخلف نمى‏پذیرد، و بلکه بیش از مقدارى که شخص کاشته است محصول مى‏دهد. حال من از شما مى‏پرسم این اصل کلى چطور است؟ آیا این اصل کلى یک اصل منطقى است یا منطقى نیست؟ در آیات دیگرى هم این مطلب به صورت دیگرى آمده است. در سوره شورى‏ مى‏فرماید: مَنْ کانَ یُریدُ حَرْثَ الْاخِرَهِ نَزِدْ لَهُ فى حَرْثِهِ وَ مَنْ کانَ یُریدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِى الْاخِرَهِ مِنْ نَصیبٍ «۱» . اصلًا این تعبیر کشت و زراعت کردن از خود قرآن است: هرکسى که بخواهد بذر را به قصد آخرت بپاشد «۲» و قصدش کشت آخرت باشد به او مى‏دهیم، زیادترش را هم مى‏دهیم و هرکسى هم که قصدش دنیا باشد (نمى‏گوید که مى‏دهیم و بیشتر از آن چیزى به او مى‏دهیم) او را هم محروم نمى‏کنیم: نُؤْتِهِ مِنْها «۳». به نظر شما این اصل و این مطلب یک حرف منطقى است یا حرفى است که منطقى نیست؟ به نظر نمى‏رسد که کوچکترین ایرادى بشود به این مطلب گرفت و اگر غیر از این بود منطقى نبود. حال سخن قرآن در مورد این که عمل چه کسى مقبول است و عمل چه کسى مقبول نیست، این است که آن کسى که در دنیا تلاش مى‏کند حتماً هدفى دارد، اگر شهرت و معروفیت و محبوبیت است، پیشرفت کشورش است، بلندشدن آوازه هم‏نژادان و مردم کشورش است، به نتیجه‏اش هم مى‏رسد، اما [در] کارى که براى این مقصد انجام شده است دیگر توقع نداشته باشید که انسان به آن مقصدِ دیگر برسد؛ یعنى او کار را کرده نه براى این که به خدا نزدیک شود بلکه براى این که به مردم نزدیک شود، به مردم هم نزدیک مى‏شود اما نمى‏تواند بگوید به خدا هم‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۸۵ نزدیک مى‏شود. مگر مى‏شود که انسان براى مسافرتى راه بیفتد و مثلًا قصدش این باشد که به طرف قم برود ولى به طرف شمال تهران حرکت کند و بعد بگوید من به طرف شمال مى‏روم ولى بالاخره به قم مى‏رسم. اگر انسان به طرف شمال حرکت کرد به شمال مى‏رسد و اگر به طرف جنوب حرکت کرد به جنوب مى‏رسد. از هر جاده‏اى که انسان حرکت کند به نهایت آن جاده و به شهرهایى که آن جاده به آنها منتهى مى‏شود مى‏رسد و غیر از این نیست. ایمان، شرط قبول عمل‏ ایمان از این نظر شرط [قبول عمل‏] است، نه این که- العیاذ باللَّه- خدا مى‏گوید عمل کسانى را که پیش من تملّق مى‏کنند قبول مى‏کنم و عمل دیگران را با این که یکسان است، رد مى‏کنم؛ نه، آن کسى که ایمان ندارد، اصلًا خدا را نمى‏خواهد، پس خدا هم مال او نیست. آن کسى که ایمان ندارد آخرت را نمى‏خواهد؛ وقتى آخرت را نمى‏خواهد دیگر نمى‏شود آن را به او داد. در آخرت به انسان آنچه را که خواسته است مى‏دهند؛ معنى ندارد که آنچه را که نخواسته و به سوى آن نرفته است به او بدهند. بله، براى این که اصل عمل کسى مقبول باشد شرطش این نیست که انسان حتماً مثلًا مسلمان و شیعه باشد. اگر کسى به خدا ایمان داشته باشد و خدا را بشناسد و به آخرت اعتقاد داشته باشد و کارى را براى خدا و آخرت انجام بدهد، آن کارش فى حدّ ذاته در درگاه الهى قابل قبول است مگر آن که آفتى ایجاد کند و آن را از بین ببرد که نام آن آفت «عناد» و «کفر» است، که آن را بعد توضیح مى‏دهم. آن کسى که پنى‏سیلین را کشف کرده و به افراد بشر خدمت کرده است، هر منظورى که از این خدمت داشته، خدا او را به همان منظورش مى‏رساند، نه به منظورى که نداشته است. محال است- و معنى هم ندارد- که انسان به منظور و مقصودى که ندارد برسد، یعنى در راهى که نرفته است به مقصد آن راه برسد. پس این که عرض کردیم روشن شدن به نور خدا- یا بگویید ایمان به حق- به عمل انسان ارزش مى‏دهد، به این دلیل است که عمل انسان را در همین دنیا دگرگون مى‏کند. دو نفر که یک عمل را انجام مى‏دهند، آن که به نور خدا روشن است و آن که به نور خدا روشن نیست، اینها به ظاهر یک جور عمل را انجام داده‏اند ولى در باطن تفاوت این عمل و آن عمل از زمین تا آسمان است: الَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۸۶ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ «۱». این آیه را دو جور تفسیر مى‏کنند و هر دو جورش هم درست است و اساساً معنى ندارد که ما آیات قرآن را همیشه به یک معنى خاص حمل کنیم. یک جا که مى‏بینیم آیه در آنِ واحد دو معنى درست را تحمل مى‏کند، هردو مقصود است. این از خصایص و جزء معجزات قرآن است که گاهى تعبیرات خودش را طورى مى‏آورد که آن را چند جور مى‏توان معنى کرد و هرچند جورش هم درست است. گاهى شاعرى شعرى مى‏گوید که چند جور قابل معنى است و چه بسا از خودش هم بپرسید مى‏گوید هرطور که بخواهید بخوانید همان درست است. این شعر سعدى که در اول «بدایع» است، معروف است و آن را چند جور مى‏توان خواند: از درِ بخشندگىّ و بنده نوازى مرغِ هوا را نصیب و ماهىِ دریا یعنى خداى بخشنده و بنده‏نواز، هم مرغ هوا را نصیب انسان کرده و هم ماهى دریا را. ولى این شعر را هفت هشت جور دیگر هم مى‏شود خواند، از جمله این که: از درِ بخشندگىّ و بنده‏نوازى مرغ، هوا را نصیب و ماهى، دریا یعنى هوا را نصیب مرغ کرده و دریا را نصیب ماهى. از درِ بخشندگىّ و بنده‏نوازى مرغِ هوا را نصیبِ ماهى دریا یعنى خدا مخلوق‏نواز است و گاهى به یک ماهى، مرغ هوا را مى‏رساند. از درِ بخشندگىّ و بنده‏نوازى مرغِ هوا را نصیب، ماهى دریا یعنى ماهى دریا را نصیب مرغ هوا کرده. اگر اینها را تلفیق بکنید چند جور دیگر هم مى‏شود خواند، البته با این تفاوت که اینجا در خواندن باید تغییرى بدهیم، یک دفعه مى‏گوییم «مرغِ هوا را نصیب و ماهىِ دریا» و یک وقت مى‏گوییم «مرغ، هوا را نصیب و ماهى، دریا» ولى آیات قرآن را هیچ لزومى ندارد که چند جور بخوانیم، یک جور هم که مى‏خوانیم چند جور معنى مى‏دهد. الَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ. هر فرد یا ملتى به مقصد راهى که مى‏رود مى‏رسد نه مقصد دیگر عدالت یعنى حسن روابط اجتماعى، و ظلم گسیختگى روابط اجتماعى است. حال‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۸۷ اگر یک ملتى مسلمان و با ایمان باشند، خداشناس به قول خودشان باشند، خودشان را ملت قرآن حساب کنند و فریاد «اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّه» و «اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللَّه» و «اشْهَدُ انَّ عَلِیّاً وَلِىُّ اللَّه» آنها به آسمان بلند باشد، اما آن اصلى که قرآن مى‏گوید «لِیَقومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ» «۱» اصلًا در میانشان برقرار نباشد و وقتى روابط اجتماعى آنها را مى‏بینید سراسر فساد و دروغ و تهمت و فحشا و ظلم و ستم است، قرآن نه تنها مدعى نیست که چنین ملتى قابل بقاست بلکه مدعى است که اینها قابل بقا نیستند، و همه اینها از آن اصل ریشه مى‏گیرد که هر فردى و هر ملتى اگر از راهى بروند، به مقصدى که در نهایت آن راه قرار گرفته است مى‏رسند ولى اگر به راهى نروند، انتظار رسیدن به مقصد آن راه را هم نباید داشته باشند. یک فرد ماتریالیست یا یک ملت ماتریالیست اگر راه دنیاى خودش را درست طى کند (قرآن مى‏گوید) به مقصد دنیاى خودش مى‏رسد، اما یک ملت خداشناس اگر همان راه دنیا را غلط طى کند به مقصودش نمى‏رسد. به همین دلیل یک ماتریالیست وقتى که به طرف خدا نرفته و راهِ به سوى خدا یعنى راه تقرّب به حق و راه بهشت را و این که سعادت آن جهانى را هم داشته باشد نرفته است اصلًا توقع چه چیزى را دارد؟! همین طور که ما در دنیا نباید انتظار سعادت راهِ نرفته را داشته باشیم، در آخرت هم نباید چنین انتظارى داشته باشیم. این است که بعد از آیه نور که همه نظرش- بر طبق روایات و آنچه که از خود آیه استفاده مى‏شود- به هدایت الهى است و در ذیل آیه هم مى‏فرماید: یَهْدِى اللَّهُ لِنورِهِ مَنْ یَشاءُ، مى‏فرماید: لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ احْسَنَ ما عَمِلوا وَ یَزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ. (تعبیرهاى قرآن خیلى عجیب است!) «یَجْزِیَهُمُ اللَّهُ» یا به «یَهْدِى اللَّهُ» برمى‏گردد و یا به «فى بُیوتٍ اذِنَ اللَّهُ انْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَ الْاصالِ …»؛ فرق نمى‏کند، چه بگوییم خدا آنها را هدایت مى‏کند براى این منظور و چه بگوییم اهل هدایت آن طور درست عمل مى‏کنند و خدا را فراموش نمى‏کنند به این منظور: لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ احْسَنَ ما عَمِلوا، این نور خدا براى این است که خدا عمل آنها را به نیکوترین وجهى که عمل کرده‏اند (یعنى به نیکوترین نحو عملى که یک عمل‏کننده انجام بدهد) پاداش دهد. و این همان مطلبى است که عرض کردم؛ یعنى ایمان چنین ارزشى به عمل انسان‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۸۸ مى‏دهد که آن حداکثر پاداشى که باید بگیرد مى‏گیرد؛ چطور مى‏گیرد؟ از نظر آخرت معلوم است که قرب خدا و حیات ابدى و بهشت جاویدان و مغفرت گناهان هست. اما از نظر دنیا چطور؟ آیا میان دنیا و آخرت تضاد است؟ قرآن هرگز میان آخرت و دنیا تناقض قائل نمى‏شود. آیا بین دنیا و آخرت تضاد و تناقض هست یا نیست؟ من یک مثلى برایتان عرض مى‏کنم، شما ببینید اسمش تضاد است یا تضاد نیست. خود ما مثلى داریم که مى‏گوییم «چونکه صد آمد نود هم پیش ماست.» مولوى مثل دیگرى ذکر مى‏کند، مثال مى‏زند به قطار شتر، مى‏گوید شما یک وقت هست که طالب و خریدار یک قطار شتر هستید و یک وقت هست که طالب پشم و پشکل شتر هستید. اگر شما طالب پشم و پشکل شتر هستید، پشم و پشکل گیرتان مى‏آید ولى دیگر قطار شتر به تبع گیرتان نمى‏آید، اما اگر کسى برود و قطار شتر را بخرد پشم و پشکل هم گیرش مى‏آید. مى‏گوید: آخرت قطّار اشتر دان عمو در تبع دنیاش همچون پشک و مو شما آخرت را بخواهید- نه این که آخرت را بخواهید تا دنیا را به شما ندهند- دنیا هم هست، اما اگر دنیا را بخواهید دیگر آخرت نیست. اگر قطار شتر مى‏خواهى پشم و پشکل هم فراوان است، اما اگر فقط پشم و پشکل مى‏خواهى دیگر قطار شتر گیرت نمى‏آید، قطار شتر مال دیگران است. کِى انسان از عمل خودش حداکثر بهره را مى‏برد و به سعادت جاویدان اخروى، قرب به ذات حق، دورى از عذاب الهى و دنیاى سعادتمند نائل مى‏شود؟ آن وقتى که به نور خدا روشن باشد و براى خدا کار کند؛ مى‏شود: لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ احْسَنَ ما عَمِلوا یعنى حداکثرِ آنچه که به یک عملى مى‏شود پاداش داد، پاداش داده مى‏شود و دیگر جاى خالى نیست؛ دنیایش هست، آخرتش هم هست. تفضّل خدا بعد مى‏فرماید: وَ یَزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ از فضل خودش یک چیز اضافه هم مى‏دهد؛ یعنى علاوه بر این که حداکثر پاداش را مى‏دهد، اضافه بر پاداش هم از فضل خودش مى‏دهد. منطقى در قرآن هست تقریباً به همین [مضمونِ‏] «وَ یَزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ» و به‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۸۹ عبارات مختلف و آن این که اگر کسانى در راه خدا باشند، این که عملشان حداکثرِ پاداش داده مى‏شود به جاى خود، و این که آنچه مى‏خواهند به آنها داده مى‏شود نیز به جاى خود: وَ مَنْ ارادَ الْاخِرَهَ وَ سَعى‏ لَها سَعْیَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَاولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکوراً «۱»، لَهُمْ ما یَشاؤنَ فیها، علاوه بر آن «وَ لَدَیْنا مَزیدٌ» «۲» . در اینجا چون راه فطرى و راه طبیعت بشر است، یک چیزهایى هم که نخواسته‏اند مافوق خواسته به آنها تفضّل مى‏شود. [تعبیر دیگر چنین است‏]: مَنْ کانَ یُریدُ حَرْثَ الْاخِرَهِ نَزِدْ لَهُ فى حَرْثِهِ «۳». تعبیر دیگرى در چند جاى قرآن هست که آن خیلى عجیب است. در بعضى آیات، قرآن مى‏گوید اگر کسى کار بد بکند به همان اندازه که کار بد کرده به او کیفر مى‏دهند، ولى اگر کار خوب بکند چند برابر کار خوب به او پاداش مى‏دهند: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ امْثالِها «۴» کسى که کار خوب بکند ده برابر به او پاداش مى‏دهند. منطق دیگرى در قرآن هست که خیلى لطیف و عالى است و آن این است: وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَزِدْ لَهُ فیها حُسْناً «۵» (این خیلى عجیب است!) اگر کسى کار نیک و زیبا بکند ما به زیبایى کارش مى‏افزاییم، یعنى ما گریم و پرداختش مى‏کنیم. وقتى کار در مسیر خلقت و رضاى الهى قرار بگیرد اینچنین است. شما کارى را در مسیر رضاى الهى انجام بدهید، بسا هست این کار شما معایب و نواقصى دارد، اما خدا به فضل و لطف خودش آن معایب و نواقص را برطرف مى‏کند و زشتیهاى عمل شما را از بین مى‏برد و تبدیل به زیبایى مى‏کند. خدا نسبت به کار نیک مشّاطه‏گرى مى‏کند، بدیهایش را مى‏پوشاند و به جایش خوبى مى‏آورد. پس دو مطلب است: یکى این که یک کار خوب که انسان مى‏کند خدا آن را ده تا کار خوب حساب مى‏کند. این، جنبه کمّیت کار است، یعنى لطف الهى بر کمّیتش مى‏افزاید. یکى هم جنبه کیفیت کار است که انسان یک کار نیمه زیبا انجام مى‏دهد، بعد مى‏بیند خدا تمامْ زیبا به او تحویل مى‏دهد. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۹۰ اینها همه فرع بر این است که انسان به آن نور هدایتى که سراسر عالم را گرفته است روشن باشد، کور و تیره و گمراه نباشد. این معجزه‏ها همه از همان روشنى ایمان و روشن بودن به مقصد اصلى خلقت پیدا مى‏شود، لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ احْسَنَ ما عَمِلوا که خدا به آنها پاداش بدهد به نیکوترین وجهى که عمل کرده‏اند. مقصود این است که آن عملى که انجام داده‏اند، به حدّ احسنى که مى‏شد آن را انجام دهند، آن طور به آنها پاداش مى‏دهد. این آن عملى است که انجام داده و خواسته‏اند، وَ یَزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ و به فضل خودش باز بر پاداش اضافه مى‏کند. وَ اللَّهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ خدا آن که را که بخواهد بدون حساب و بدون اندازه روزى مى‏دهد. روزى فقط نان و آب نیست، همان فضل و رحمت الهى است. خدا هر که را که بخواهد [روزى بى‏حساب مى‏دهد.] البته خواستن خداوند از روى قرعه‏کشى و به گزاف نیست. خدا چه کسانى را مى‏خواهد؟ همانهایى که خودش بیان کرده که مشیّت او چگونه حکمفرماست. دو آیه بعد را فقط اشاره مى‏کنم و تفصیلش را جلسه آینده عرض مى‏کنم. سه مَثل براى عمل کافران‏ این آیه راجع به عمل اهل ایمان بود. اما راجع به عمل کافران (آنها که مؤمن نیستند و چنین نیست که مؤمن نیستند و قاصرند، بلکه مؤمن نیستند و مقصّر و معاندند) قرآن براى آنها سه مثل ذکر کرده است که دو مثل آن در اینجا آمده است و هریک از این سه مثل یک مطلب اساسى را بیان مى‏کند. گاهى مى‏گوید اعمال اینها در حکم تلّى از خاکستر است که در روزى که تندباد شدیدى مى‏وزد، هر ذره آن را یک جا مى‏برد، که به این مضمون آیات دیگرى هم هست، البته نه به صورت مثال: وَ قَدِمْنا الى‏ ما عَمِلوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثوراً «۱». پس گاهى به این صورت مى‏گوید که عمل کافران، یک چیزى هست- نه این که چیزى نیست- ولى یک باد مى‏آید و آن را پراکنده مى‏کند و هر ذره‏اش را به جایى مى‏برد و نیست و نابود مى‏کند. مثل دیگرى که براى اعمال کافران ذکر کرده مَثل سراب است. در بیابانها و مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۹۱ بالخصوص بیابانهاى شنزار، خیلى اوقات به هنگام تابیدن آفتاب، انسان از دور نگاه مى‏کند و خیال مى‏کند یک دریاست که در آن، آب دارد موج مى‏زند و اگر تشنه باشد به سوى آب مى‏رود، ولى هرچه نزدیک مى‏شود مى‏بیند آب از او دور مى‏شود تا کم‏کم مى‏فهمد که خیال بوده و از انعکاس نور یک چنین وضعى پیدا شده و اصلًا آبى وجود ندارد. به این مى‏گویند «سراب» که صورت و شکل و ظاهر و خیالِ آب هست ولى خود آب نیست. گاهى نیز قرآن اعمال کافران را تشبیه مى‏کند به تاریکیهایى که انسان در یک شب ظلمانى در میان امواج طوفانى دریا گرفتار است و همین طور موج از پسِ موج حرکت مى‏کند و هوا هم ابرى است، هیچ نورى وجود ندارد و به قدرى تاریک است که حتى انسان هرچه دستش را نزدیک به چشمش مى‏آورد که ببیند، دست خودش را هم نمى‏بیند. این سه مثل هرکدام ناظر به یک چیز بالخصوص است: یکى مثَل کارهاى بد کافران است که: ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ «۱»؛ یکى مثَل است براى کار خوبشان که خیال مى‏کنند کار خوب انجام داده‏اند، بعد مى‏بینند سراب بوده است نه آب؛ و یکى دیگر مثَل است براى کار خوبى که اول هم یک چیزى بوده ولى بعد کارى انجام داده‏اند که آن را بکلى نیست و نابود کرده‏اند. باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا اللَّه … خدایا دلهاى ما را به نور ایمان منوّر بفرما، اعمال ما را مقبول درگاه خودت قرار بده، نیات ما را خالص بفرما، اموات ما غریق رحمت خودت بفرما. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۹۲ تفسیر سوره نور (۹) اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم‏ وَ الَّذینَ کَفَروا اعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقیعَهٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْانُ ماءً حَتّى‏ اذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفّیهُ حِسابَهُ وَ اللَّهُ سَریعُ الْحِسابِ. اوْ کَظُلُماتٍ فى بَحْرٍ لُجِّىٍّ یَغْشیهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ اذا اخْرَجَ یَدَهُ لَمْ‏یَکَدْ یَریها وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نوراً فَما لَهُ مِنْ نورٍ «۱». بحث این آیات درباره سرنوشت عمل کافر است که اگر کافر عملِ به اصطلاح خیرى به عقیده خودش بکند چه سرنوشتى پیدا مى‏کند و اگر عمل شرى مرتکب شود چه سرنوشتى پیدا مى‏کند. یکى دو مطلب به عنوان مقدمه باید عرض کنم: معنى «کافر» یکى این که وقتى قرآن مى‏گوید «کافر»، مقصود از کافر چیست؟ آیا مقصود از کافر، هر غیر مؤمن است؟ هر غیر مسلمانى را ما مى‏توانیم بگوییم «کافر» و آنچه قرآن در مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۹۳ اینجا تحت عنوان «کافر» مى‏فرماید شامل همه غیر مسلمانها مى‏شود، یا این که کافر معنى خاصى دارد که غیر مسلمانِ به تقصیر را شامل مى‏شود و غیر مسلمانِ به قصور را شامل نمى‏شود؟ علما اصطلاحى دارند که این اصطلاح ریشه قرآنى هم دارد؛ جاهل را مَقْسم قرار مى‏دهند و مى‏گویند جاهل بر دو قسم است: یا قاصر است و یا مقصّر، و طبعاً هر خلافکارى این طور است. یک نفر خلافکار و مجرم یک وقت قاصر است و یک وقت مقصّر. «قاصر» یعنى کوتاه و «مقصّر» یعنى کوتاهى‏کننده. اگر کسى چیزى را نمى‏دانست و یا جرمى را مرتکب شد، یک وقت علت این کار قصور یعنى دست‏نارسى و کوتاهى است، یعنى او تقصیر ندارد، مقصّر نیست و راهى غیر از این نداشته است «۱»؛ و یک وقت او مقصّر است و آن، وقتى است که انسان یک چیزى را دانسته و فهمیده، اما به خاطر هواپرستى و نفس‏پرستى، على‏رغم آنچه خودش مى‏داند و مى‏فهمد عمل مى‏کند. قرآن خودش اصطلاحى در این زمینه‏ها دارد ولى نه به نام قاصر و مقصّر، بلکه از قبیل «المستضعفین». مستضعفین یعنى ضعیف‏شمرده‏شدگان، دست‏نارسان. در بعضى جاهاى دیگر تعبیر دارد: «مُرْجَوْنَ لِامْرِ اللَّه» «۲» یعنى درباره یک طبقه‏اى شما اساساً قضاوت نکنید که عاقبت اینها چیست، بگویید به خدا واگذار است، خدا خودش مى‏داند که بعد با آنها چه بکند، که البته این خودش یک نوید رحمت است. چنین اشخاصى ممکن است مسلمان نباشند. الآن نقاطى در جهان وجود دارد مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۹۴ – در آفریقا، آمریکا، اروپا، مشرق‏زمین و خیلى از نقاط دیگر- که بسا هست مردم نام اسلام را نشنیده‏اند و بسا هست در بعضى مناطق که سیاستهاى بالخصوصى حکومت مى‏کند، اصلًا از اول نگذاشته‏اند آنها نام دین و نام خدا را بشنوند. اینها هم به یک معنا کافرند یعنى مسلمان نیستند، اما کسى اینها را کافر معاند و کافر جاحد نمى‏گوید. کافر معاند یعنى آن فردى که اسلام بر او عرضه شده و او درک کرده و فهمیده، ولى به خاطر این که منفعت و جاه‏طلبى و تعصبش اقتضا نمى‏کرده [که آن را بپذیرد،] در عین حال که خودش را مواجه با حق دیده است، در مقابل حق و حقیقت قیام کرده است. اصل معنى کفر این است. هر غیرمسلمانى را، ولو کسى که اسلام بر او عرضه نشده است تا عکس‏العمل مخالف در مقابلش نشان بدهد، به یک معنا مى‏توانیم بگوییم کافر، ولى به یک معناى دیگر [نمى‏توانیم بگوییم‏] و قرآن هرجا «الَّذینَ کَفَروا» مى‏گوید ناظر به آن طبقه نیست، بلکه ناظر به طبقه‏اى است که حقیقت بر آنها عرضه شده است و آنها در مقابل حقیقت عناد مى‏ورزند. «کفر» یعنى پرده‏کِشى. آنها مى‏خواهند روى حقیقت، ساتر و پرده بیندازند؛ یعنى مقصّر هستند و از روى تقصیر [حقیقت را نمى‏پذیرند.] درباره همینهاست که قرآن مى‏فرماید: وَ جَحَدوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها انْفُسُهُمْ «۱» یعنى در حالى که در عمق روحشان یقین دارند، مع‏ذلک جحود مى‏ورزند. حقیقت اسلام تسلیم است‏ حقیقت اسلام تسلیم است نه دانستن و ندانستن. دانستن و کشف حقیقت کردن، براى این که یک نفر مسلمان باشد کافى نیست. وقتى حقیقت براى انسان کشف شد باید عکس‏العملش در مقابل حقیقتِ کشف‏شده این باشد که «امَنّا وَ سَلَّمْنا وَ صَدَّقْنا»؛ این مى‏شود اسلام، و الّا من از شما مى‏پرسم: آیا شیطان کافر است یا کافر نیست؟ بدون شک کافر است. قرآن هم مى‏گوید: وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ «۲» . ولى از شما مى‏پرسم: آیا شیطان- که قرآن او را کافر مى‏خواند- خدا را مى‏شناسد یا نمى‏شناسد؟ مى‏داند خدایى هست یا نه؟ او از همه بهتر مى‏داند. خدا را آنچنان‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۹۵ مى‏شناخت که مى‏گفت: فَبِعِزَّتِکَ «۱» (به عزّت خودت قسم). آیا شیطان پیغمبران و عباد مخلَص خدا را مى‏شناسد یا نمى‏شناسد؟ خیلى هم خوب مى‏شناسد، چون مى‏گفت: الّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ «۲» . یک عده عباد را سراغ داشت که آنها را «عباد مخلَص» مى‏نامید و مى‏گفت: دیگر دستم به آنها نمى‏رسد. بندگان مخلَص خدا را آنچنان مى‏شناسد که مى‏گوید: ولى من به آنها دسترسى ندارم، هیچ روزنه و نقطه ضعفى در آنها نیست که من در آنها نفوذ پیدا کنم. ائمّه را چطور؟ ائمّه را مثل انبیا، خوب مى‏شناسد. آیا به معاد اعتقاد دارد یا نه؟ یعنى آیا علم دارد که روز قیامتى هست یا نه؟ به آن هم علم و یقین داشت، مى‏گفت: فَانْظِرْنى الى‏ یَوْمِ یُبْعَثونَ «۳» خدایا مرا تا روز قیامت مهلت بده. این عنصرى که خدا و پیغمبران را مى‏شناسد و به معاد هم اعتقاد جازم دارد- این سه رکنى که ما همیشه شرط اسلامیّت مى‏دانیم- در عین حال قرآن مى‏گوید کافر است، چون ملاک کفر این نیست که انسان بداند یا نداند، و ملاک اسلام هم این نیست که انسان بداند یا نداند. ملاک اسلام این است که انسان بداند و در مقابل حقیقت تسلیم باشد، و ملاک کفر این است که انسان بداند، حقیقت بر او عرضه شده باشد و او در مقابل حقیقت بایستد و مخالفت کند. پس این که قرآن در یک جا مى‏فرماید: اعمال کافران مانند تلّى از خاکستر است که باد تندى بوزد، در یک جا مى‏فرماید: مانند سرابى است که «تشنه» او را آب خیال مى‏کند، و در یک جا به ظلمتهایى تشبیه مى‏کند که در اعماق دریاها وجود دارد، همه درباره انسانهایى است که حقیقت بر آنها عرضه شده و در عین حال در مقابل حقیقت ایستاده‏اند. قرآن در یک جا تابلوى عجیبى را مجسّم مى‏کند: وَ اذْ قالُوا اللَّهُمَّ انْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِندِکَ فَامْطِرْ عَلَیْنا حِجارَهً مِنَ السَّماءِ «۴» . مى‏گوید یاد کن آن وقتى را که دست به آسمان بلند مى‏کردند و مى‏گفتند: خدایا اگر سخن این محمّد که مدعى نبوت است حق است و او واقعاً پیغمبر است و راست مى‏گوید و از مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۹۶ ناحیه توست «۱»، سنگى از آسمان بفرست و ما را ببر که نبینیم. کفر معنایش همین است. مى‏گوید: اگر این حقیقت است، مرا ببر که نبینم. اما آن طبقات دیگر، یعنى کافرانى که کافرند به معنى این که مسلمان نیستند ولى قاصران‏اند و به تعبیر خود قرآن «مستضعفان» اند، «مُرْجَوْنَ لِامْرِ اللَّه» هستند- که شاید اکثریت کافرها و غیرمسلمانها از این قبیل باشند، خدا عالم است- در آنها بحثى نیست [و کافر واقعى شمرده نمى‏شوند.] فلان زن یا بچه، فلان دهاتى یا بى‏سواد، یک گوشه‏اى افتاده و اساساً [حقیقت به او نرسیده است‏] و گاهى حتى افراد دانشمندى [چنین هستند.] شک دکارت‏ در کتاب عدل الهى این داستان را که در شرح حال دکارت مى‏نویسند، نقل کرده‏ام. دکارت فیلسوف معروفى است که فلسفه خودش را از شک شروع کرد، یعنى در راهى که از نظر فلسفه مى‏رفت کم‏کم احساس کرد که به بن‏بست رسیده است، یکدفعه همه خطها را کور کرد و گفت: از نو و از همان اول شروع مى‏کنم. یکمرتبه شک کرد و گفت: مى‏خواهم در همه چیز شک کنم تا ببینم یقین را از کجا پیدا مى‏کنم. نه تنها در امور مذهبى شک کرد، در سایر امور نیز شک کرد، گفت: شاید خدا نباشد، پیغمبرانى نباشند، اصلًا شاید دنیایى وجود نداشته باشد، رنگ و حجم و جسم و حرارت وجود نداشته باشد، همه اینها خیال باشد. مگر نه این است که انسان گاهى در خواب یک دنیاى بسیار وسیع و عظیمى را مى‏بیند که در عالم خواب شک نمى‏کند که آنچه مى‏بیند حقیقت است اما وقتى بیدار مى‏شود مى‏بیند همه آنها خیال بوده است؟ بعد گفت: ولى در هرچه شک کنم در یک چیز نمى‏توانم شک کنم و آن این که «شک مى‏کنم»؛ در این که «شک مى‏کنم» نمى‏توانم شک بکنم، پس شکى وجود دارد و شخص شک‏کننده‏اى وجود دارد که من هستم. پس اگر هیچ چیز در جهان وجود ندارد، من و شکّم وجود داریم. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۹۷ بعد گفت: پس یک نقطه پیدا کردم. حالا پایم را روى این نقطه مى‏گذارم و این را پله اول قرار مى‏دهم و قدم به قدم جلو مى‏روم. بعد آمد درباره خودش بررسى کند، گفت: من که هستم، شکّ من هم که وجود دارد؛ آیا اگر هیچ چیز وجود نداشته باشد، من و شکّ من مى‏تواند وجود داشته باشد، یا یک چیز دیگرى هم باید وجود داشته باشد تا من و شکّم وجود داشته باشیم؟ دید نه، باید چیز دیگر هم وجود داشته باشد. قدم به قدم جلو رفت- که داستانش مفصل است- و دید خدا را نمى‏تواند انکار کند، خدا وجود دارد، روح وجود دارد، جسم وجود دارد، و کم‏کم خیلى از چیزهایى را که قبلًا هم قبول داشت قبول کرد و خیلى از چیزها را قبول نکرد. رفت سراغ مذاهب (اینجاست که انسان احساس مى‏کند که او واقعاً مرد باانصافى است). مذاهب محیط خودش را یک یک بررسى کرد و معتقد شد که مذهب مسیح در میان مذاهب موجود بهترین مذهب است، ولى گفت: من نمى‏گویم مذهب مسیح بهترین مذهب جهان است، چون من نمى‏دانم در جهان چه مذاهبى وجود دارد «۱»؛ شاید در جهان مذاهب دیگرى وجود داشته باشد که بر مذهب مسیح ترجیح داشته باشد. من فعلًا مى‏گویم بهترین مذهب موجودى که من مى‏شناسم این است. و عجیب این است که وقتى مى‏خواهد مثالى براى یک نقطه دورافتاده ذکر کند که او بى‏خبر است از این که در آن نقطه چه مذهبى وجود دارد، مى‏گوید مثلًا ممکن است در ایران یک مذهبى وجود داشته باشد که از مذهب مسیح بهتر باشد. یک چنین آدمى که تعصب ندارد و درِ دلش را به روى حقیقت باز کرده، گیرم به حقیقت هم نرسد، از مستضعفین و قاصران است و او را نمى‏توان کافر به آن معنا شمرد، یعنى کسى که حقیقت برایش کشف شده و در مقابل حقیقت عکس‏العمل مخالف نشان مى‏دهد، عناد و جحود و کفر مى‏ورزد. شرط مقبول واقع شدن عمل‏ بعد از دانستن این مطلب، درباره مقبول واقع شدن اعمال انسان در درگاه الهى و به تعبیر قرآن بالا رفتن عمل انسان توضیح مى‏دهیم. اصلًا معنى مقبولیت [عمل، همان بالا رفتن آن است.] قبول کردن خدا مثل قبول کردن‏هاى ما نیست که یک امر مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۹۸ قراردادى باشد. ماهیت و واقعیت اعمالى که انسان مرتکب مى‏شود، به درجه اخلاص انسان، نیّت انسان و پاکى روح انسان بستگى دارد. یک وقت هست که عمل به سوى خدا بالا مى‏رود (الَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ) «۱» و یک وقت هست که عمل انسان بالا نمى‏رود بلکه پایین مى‏رود (… انَّ کِتابَ الْفُجّارِ لَفى سِجّینٍ) «۲». در روایت هست یک نماز ما مى‏خوانیم؛ یک وقت هست که این نماز ما یک تجسم نورانى پیدا مى‏کند، بالا مى‏رود و پرده‏هاى هفتگانه (هفت حجاب) را پاره مى‏کند. یک وقت هم هست که نماز ما به صورتى است که- در حدیث است- ملائکه‏اى که مأمور بالا بردن هستند، وقتى که آن را به یک مقام بالاتر عرضه مى‏کنند، آن مقام بالاتر مى‏گوید: لَفّوهُ فى خِرْقَهٍ این را در یک پارچه‏اى بپیچید و بکوبید به سر خواننده‏اش. خیلى نمازها هست که به جاى این که بالا برود پایین مى‏رود «۳». در روایت است که انسان گاهى یک عمل خیر را به قصد قربت انجام مى‏دهد، مثلًا به قصد قربت و واقعاً «قربهً الى اللَّه» از یک نفر دستگیرى مى‏کند. این عمل او مى‏شود یک عمل نورانى و در مقامات بالا جاى مى‏گیرد. ولى بعد شیطان وسوسه مى‏کند، با این که در حین عمل قصد ریا نداشته و ریا هم نکرده و عملش پاک بوده اما ریاى بعد از عمل مى‏کند. در مجلسى مى‏نشیند، یک خیال در ذهن اوست. این خیال مثل یک گربه‏اى که او را در یک جوال کرده باشند و مى‏خواهد بیرون بیاید، مى‏خواهد زود خودش را بیرون بیندازد و به مردم بگوید که «بله، اطلاع پیدا کردیم فلان کس گرفتار است، ما هم به نوبه خودمان کمک کردیم.» دستور مى‏رسد یک درجه عمل او را پایین بیاورید. [این کار تکرار مى‏شود.] دفعه سوم دستور مى‏رسد که آن عمل را از بالا بردارید و بگذارید در سجّین، در جهنم، یعنى عملى مى‏شود در ردیف شرابخوارى. همان عملى که در ابتدا بالا رفت، مى‏گویند آن را پایین بیاورید. پس اعمال انسان یک نظام واقعى دارد. براى این که عمل انسان بالا رود باید مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۴۹۹ قصد انسان بالا رفتن باشد. این همان است که به آن «قصد قربت» مى‏گوییم. براى این که عمل انسان بالا برود باید نیّت انسان خالص باشد و قصد بالا رفتن داشته باشد، و الّا محال است انسان قصد بالا رفتن نداشته باشد و عمل او بالا برود. این است که گفتیم انسان لااقل باید ایمان به خدا و ایمان به آخرت- که شرط قصد قربت است- داشته باشد، و الّا آدمى که اصلًا به خدا ایمان ندارد و قصد قربت هم ندارد، نباید انتظار داشته باشد که عمل او بالا برود. وقتى او عمل را بالا نفرستاده، عمل چگونه بالا برود؟! این درست مثل این است که کسى سنگى را به طرف پایین انداخته و مى‏گوید چرا سنگ به طرف بالا نمى‏رود؟ سنگ را به طرف بالا نینداخته که بالا برود. آفات عمل صالح‏ این مقدار [ایمان به خدا و ایمان به آخرت‏] شرط اصلى [مقبولیت و بالا رفتن عمل‏] است ولى یک چیزهایى هست که به منزله آفت‏اند، یعنى یک عمل راست و درست را خراب و فاسد مى‏کنند؛ از جمله همین مسئله عناد و کفرى است که عرض کردم. اگر انسان با حقیقت عناد بورزد، خاصیت عناد این است که اعمال گذشته انسان را حبط مى‏کند. یک نفر مسیحى مؤمن ممکن است عملى را به قصد قربت انجام دهد و مسلّم عملش در نزد خدا ضایع نمى‏شود، اما اگر همان فرد در جاى دیگر معاند باشد یعنى تا سخن از پیغمبر اسلام بیاید فوراً عکس‏العمل مخالف نشان بدهد، این کفرش آن عملش را ضایع و باطل مى‏کند. همچنین یک نفر سنى ممکن است یک عمل را به قصد قربت انجام بدهد و عملش پاک و پاکیزه بالا برود اما اگر مسئله امامت امیرالمؤمنین بر او عرضه شد و قبول نکرد یعنى عناد ورزید، قطعاً اعمالش همه به هدر رفته است. نه تنها عناد این کار را مى‏کند، خیلى چیزهاى دیگر هم خود ما داریم [که اعمالمان را هدر مى‏دهد.] نباید خیال کرد این مسئله فقط مربوط به آنهاست. لازم نیست عناد تنها در مورد نبوت یا امامت یا توحید باشد، در موارد دیگر هم همین طور است. ممکن است انسان به نحو دیگرى معاند باشد. فرض کنید کسى یک مسئله‏اى از من مى‏پرسد و من جوابى مى‏دهم. از یک نفر دیگر هم همان مسئله را مى‏پرسد و او جواب دیگرى مى‏دهد. بعد به من مى‏گویند: فلان کس جواب مسئله را مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۵۰۰ این طور داد. تا به من گفتند، با این که من خودم بهتر از دیگران مى‏فهمم که او درست گفته اما حاضر نیستم خودم را بشکنم و بگویم: ببخشید، من اشتباه کردم، ایشان درست فرمودند، بلکه شروع مى‏کنم به توجیه و تأویل کردن و مى‏خواهم به هر نحوى شده حرف او را خراب کنم و حرف خودم را به کرسى بنشانم. این هم خودش درجه‏اى از عناد است. در این صورت نمى‏تواند نماز من نماز درستى باشد در حالى که من اینقدر خودخواه و معاندم که حاضر نیستم نسبت به این که مسئله‏اى را دیگرى بهتر از من جواب داده تسلیم باشم و [به اشتباه خود] اعتراف کنم. حسادت هم همین طور است. پیغمبر اکرم فرمود: انَّ الْحَسَدَ لَیَأْکُلُ الْحَسَناتِ کَما تَأْکُلُ النّارُ الْحَطَبَ «۱» حسد، حسنات انسان را مى‏خورد آنچنان که آتش هیزم را؛ یعنى انسان حسناتى انجام مى‏دهد و در دیوان اعمالش حسنات زیادى هست، بعد مرتکب یک حسادت مى‏شود، تمام آنها محو و نابود مى‏شود. در حدیثى پیغمبر اکرم در مورد بعضى از اعمال و اذکار فرمود: هرکس این عمل را مرتکب بشود یا این ذکر را بگوید، خداوند متعال براى او درختى در بهشت غرس مى‏کند. یکى از حاضرین عرض کرد: یا رسولَ اللَّه! پس ما در بهشت خیلى درخت داریم. فرمود: بلى، اگر آتشى از اینجا نفرستید و آنها را آتش نزنید. جزاى عمل کافر پس اگر کافر ایمان به خدا نداشته باشد و به قیامتى معتقد نباشد و کارى را براى عالم بالا انجام ندهد عملش بالا نمى‏رود، و اگر [اهل کتاب بود و] کارى را براى عالم بالا انجام داد ولى کفر عنادى و کفر جحودى داشت، خود این کفر جحودى عملش را بعد از این که مأجور بوده از بین مى‏برد، همین طور که اعمال ما را مثلًا حسادت از بین مى‏برد. اعمال خیرى که [چنین کافرى‏] مرتکب مى‏شود اگر به قصد خدا نباشد و قصد قربت [در کار] نباشد توخالى و پوچ و سراب است؛ خیال مى‏کند کارى کرده ولى وقتى که چشم به آن جهان باز کرد مى‏بیند تمام این اعمالى که او آنها را خیر و مفید به حال خودش خیال مى‏کرد، بى‏روح و بى‏معنى و مرده است، اینها همه سراب‏اند و او خیال مى‏کرده آب است. دیگر واى به حال انسانى که کافر باشد، مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۵۰۱ کفرش هم کفر جحودى و عنادى باشد و گناه هم مرتکب بشود، کافر در حال کفر مرتکب گناه بشود، آن دیگر «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ» است. قرآن براى این دسته مثل عجیبى ذکر مى‏کند: [مثل آنها مثل‏] تاریکى اندر تاریکى است؛ مى‏فرماید: اوْ کَظُلُماتٍ فى بَحْرٍ لُجِّىٍّ. دریایى را در نظر مى‏گیرد که آن دریا «لُجّى» باشد یعنى قسمتى از آن یا همه آن، عمق بسیار زیادى داشته باشد. چرا قرآن مثال به دریاى عمیق ذکر مى‏کند و مى‏گوید ظلماتى در عمق دریایى عمیق؟ براى این که اگر ما بخواهیم مثالى ذکر کنیم براى جایى که در آنجا نور به هیچ وجه وجود نداشته باشد و انسان را در جایى ببرند که هیچ نور وجود نداشته باشد، آنجا عمق یک دریاى عمیق است که انسان را در عمق آن دریا فرو ببرند. امروز بهتر از گذشته ثابت شده است که نور در آب نفوذ مى‏کند، یعنى نور همین طور که هوا را روشن مى‏کند آب را هم روشن مى‏کند چنان که شما کف حوضى را که آب صاف داشته باشد مى‏بینید، چون نور همان طور که مثلًا در بلور نفوذ مى‏کند در آب نفوذ مى‏کند و تا کف حوض مى‏رسد. اما مى‏گویند در دریاهاى خیلى عمیق، از عمق چند هزار متر بیشتر، دیگر اساساً نور هیچ نفوذى ندارد، آنجا ظلمت مطلق است. در قدیم خیال مى‏کردند در طبقات زیرین اقیانوسها دیگر جاندارى وجود ندارد، چون نور به هیچ وجه به آنجا نمى‏رسد و فشار آب هم خیلى زیاد است، ولى امروز کشف شده که با این که نور خورشید به آنجا نمى‏رسد در عین حال جاندار وجود دارد. خدا مخلوقاتى را که آنجا هستند طورى خلق کرده که خودشان از اندرون خودشان نور تولید مى‏کنند و مایحتاج نورى در وجود خودشان تولید مى‏شود. بنابراین مثال براى جایى که در آنجا نور هیچ وجود نداشته باشد که بتوان فرض کرد انسانى را به آنجا ببرند، یکى «بحر لجّى» است. قرآن نمى‏گوید «بحر» (دریا) که شامل همه دریاها بشود و بگویند بعضى دریاها نور تا ته آنها مى‏رسد، بلکه مى‏گوید: «بحر لجّى» دریاى خیلى عمیق؛ اشاره به بعضى دریاها که عمقشان در حدى است که نور در آنجا نفوذ نمى‏کند. ولى قرآن مى‏خواهد بگوید که عواملى از ظلمت بر وجود این گروه از کافران احاطه پیدا کرده است که هرکدام به تنهایى اینها را در ظلمت فرو مى‏برد. صرفِ این‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۵۰۲ نیست که اینها در ظلمت هستند، بلکه به اصطلاح در ظلمتِ چند قبضه هستند و چند عامل روى همدیگر وجود دارد که هرکدام به تنهایى مانع رسیدن نور است: در دریایى عمیق باشند، آنجا که نور نمى‏رسد؛ بعلاوه سطح دریا هم آرام نباشد، دائماً امواجى روى امواج قرار بگیرد که از سطح عادى دریا مثل دو کوه بالا آمده باشد که باز مانع بیشترى براى رسیدن نور است؛ از این هم بالاتر، هوا هم ابرى باشد که ابر هم مانع رسیدن نور خورشید یا ماه و ستاره و امثال اینها باشد. این دیگر چقدر ظلمت اندر ظلمت است: ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ. اینها را مثل مى‏آورد که آنچنان ظلمتهایى روى ظلمتهایى بر این کافران احاطه پیدا کرده است که اینها در حکم آدمى هستند که در قعر چنین دریایى باشد که چند عامل روى همدیگر قرار گرفته و مانع رسیدن نور شده است؛ درست عکس آن مثَلى که در آیه نور خواندیم، که گفتیم آن مثَل را چند جور توجیه کرده‏اند و از جمله- در روایت داشتیم- مثَل مؤمن هم هست: مَثَلُ نورِهِ کَمِشْکوهٍ فیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فى زُجاجَهٍ الزُّجاجَهُ کَانَّها کَوْکَبٌ دُرِّىٌّ یوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبارَکَهٍ زَیْتونَهٍ لا شَرْقِیَّهٍ وَ لا غَرْبِیَّهٍ یَکادُ زَیْتُها یُضى‏ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نورٌ عَلى‏ نورٍ یَهْدِى اللَّهُ لِنورِهِ مَنْ یَشاءُ. آنجا انسانهایى را فرض مى‏کند که در جوّى قرار گرفته‏اند که نور است بالاى نور (نور فطرتشان، نور نبوت)، روشنایى در روشنایى است. بشر دیگرى هم هست که در ظلمتِ فوق ظلمت است: نور فطرت خودش را خاموش کرده است، این خودش یک ظلمت؛ ظلمت عناد آمده روى آن را گرفته است، ظلمت دیگر؛ و ظلمت ناشى از گناه و معصیتهاى متوالى که همان موجها و طغیانهاى روحى انسان است (مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ) ظلمت دیگرى؛ چون هر ظلمتى نقطه مقابل یک نور است. نور نبوت، نور وحى، هدایت وحى؛ آنجا که هدایت وحى نباشد ظلمت است. نور فطرت، هدایت فطرت؛ آنجا که چراغ فطرت خاموش شده باشد ظلمت است. نور عمل صالح (چون عرض کردیم «وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ» خاصیت عمل صالح این است که به قلب انسان نور مى‏دهد)؛ وقتى که انسان عمل صالح انجام ندهد نقطه مقابلش ظلمت است. هرچه بر آن طبقه، نور فوق نور احاطه کرده، بر این طبقه‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۵۰۳ ظلمت فوق ظلمت [حاکم است.] پس، از این دو مثلى که قرآن در اینجا ذکر کرده است، یک مثل این بود که مثل اعمال کافران مثل سراب است. اینجا نظر به کارهاى خیرشان دارد که اینها به آن امید بسته‏اند. بیچاره‏ها! شما خیال [باطل‏] مى‏کنید. تا ایمانتان به خدا درست نباشد و تا به نور خدا روشن نباشید اعمال شما روح پیدا نمى‏کند، اعمال شما حالت آب را پیدا نمى‏کند که تشنگى شما را برطرف کند. مثل دوم براى گناهان اینهاست. مفسرین هم راجع به این که چرا قرآن دو مثل آورده است وجوهى ذکر کرده‏اند و شاید بیشتر همین وجه را- که بهتر هم همین است- گفته‏اند که مثال اول براى کار خوب آنهاست و مثال دوم براى کار بدشان که ظلمت در ظلمت است. عرض کردیم که براى اعمال کافران یک مثل دیگر هم در قرآن ذکر شده. مثال مى‏زند به تلّى از خاکستر که باد تند بوزد و آن را از بین ببرد. جلسه پیش عرض کردیم که این مثل، مثل کارهاى خوبى است که آنها به قصد قربت هم انجام داده‏اند و واقعاً هم کارى کرده‏اند ولى بعد عناد و کفرشان یا چیز دیگرى سبب شده است که آن عمل از هم پاشیده شود. به هرحال قرآن این منطق را دارد (چه براى کافر و چه براى مسلمان) که: وَ قَدِمْنا الى‏ ما عَمِلوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثوراً «۱» . قرآن مى‏گوید بسا هست که انبارى از عمل نیک وجود دارد ولى ما مى‏آییم آن را مثل غبار پراکنده مى‏کنیم (البته خداوند هرگز عمل خوب را با قید خوب بودن خراب نمى‏کند) یعنى نظام تکوینى ما این است: آنها گناهانى مرتکب مى‏شوند که اثر آن گناهان این است که اعمال خیرشان را بکلى از میان ببرد و نیست و نابود کند. این، سه مثَلى بود که قرآن براى اعمال کافران ذکر مى‏کند، و همان طور که عرض کردم مقصود از کافران در اینجا هر غیرمسلمانى نیست، بلکه آنان که در مقابل حقیقت مى‏ایستند و مخالفت و قیام و مبارزه مى‏کنند. آیه دیگر باز صحنه‏اى از نور را ذکر مى‏کند، برعکس این دو آیه که صحنه‏اى از محرومیت از نور (محرومیت از نور وحى و محرومیت از نور فطرت) را که اسمش ظلمت است ذکر کرد؛ و این آیه سراغ انسان نمى‏رود، آنهم انسانى که با حقیقت‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۵۰۴ مخالفت مى‏کند، بلکه سراغ همه ذرات عالم مى‏رود که همه ذرات عالم به نور الهى روشن هستند و هر موجودى در عالم خودش خداى خودش را مى‏شناسد و تسبیح‏گوى خداى خودش است؛ و این قرآن بود که براى اولین بار گفت که اگر گوش شنوا و قلب بینا و آگاه داشته باشید، مى‏بینید که در سراسر هستى غلغل خداشناسى و ذکر و تسبیح خدا وجود دارد. تفسیرش را ان‏شاءاللَّه جلسه آینده عرض مى‏کنم. و صلّى اللَّه على محمّد و آله الطاهرین. باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا اللَّه … خدایا دلهاى ما را به نور ایمان منوّر بگردان، به ما توفیق بده که اعمال خودمان را طورى انجام بدهیم که قابلیت مقبولیت درگاه تو را داشته باشد. خدایا ما را از هر موجبى از موجبات فساد و حبط عمل و از هرگونه کفر و عناد و ستیزه‏جویى با حقیقت و حسادت و امثال اینها که اعمال ما را تباه و فاسد مى‏کند دور نگه دار، نیتهاى ما را خالص بفرما، اموات ما غریق رحمت خودت بفرما. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۵۰۵ تفسیر سوره نور (۱۰) اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم‏ الَمْ تَرَ انَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ الطَّیْرُ صافّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِما یَفْعَلونَ «۱». مخاطب، رسول اکرم است. مى‏فرماید: آیا مشاهده نمى‏کنى- یعنى مشاهده مى‏کنى و مى‏بینى- که هرکه در آسمانهاست و هر که در زمین است و هم مرغان در حالى که در آسمان بال گشاده و صف کشیده‏اند، همه تسبیح‏گوى او هستند. کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِما یَفْعَلونَ و هرکدام از اینها به نماز خود (یا به خواندن و دعاى خود) و به تسبیح خود آگاه است و خدا هم به آنچه آنها مى‏کنند آگاه است. آیاتى که در این چند جلسه تفسیر کردیم، از اول آیه نور تا اینجا، مى‏بینیم همه ارائه صحنه‏هاى مختلف نور و ظلمت است، و البته ظلمت چیزى نیست جز همان بهره نگرفتن از نور، و فقط در مورد انسانهایى صادق است که از یکى از پرتوهایى که خداى متعال فرستاده است و انسان موظف و مکلف است که خود را به آن پرتو مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۵۰۶ روشن کند [استفاده‏] نمى‏کنند. انسان مکلف و موظف است که از پرتو نور وحى و نبوت، به کمک نور فطرت خودش بهره‏گیرى کند، و وقتى از این نورها استفاده نکند آنگاه در ظلمت قرار مى‏گیرد؛ و نور خدا سراسر هستى را فرا گرفته است: اللَّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ. سراسر هستى روشن به نور خداست و سراسر هستى آگاه از وجود خداوند است (چون در روشنایى است نه در تاریکى) و شناساى خالق و بارئ خودش است. در این آیه مطلبى را ذکر مى‏فرماید که این مطلب به عبارات مختلف در قرآن مجید آمده است «۱». تسبیح و تحمید موجودات‏ یکى از حرفهایى که قرآن روى آن تکیه کرده است مسئله تسبیح و تحمید موجودات- هر دو- است. قرآن در بعضى از بیانات خودش مى‏گوید تمام ذرات وجود، خدا را تسبیح مى‏کنند و حمد مى‏کنند؛ یعنى طبق منطق قرآن مثلًا چوب و فلز خدا را تسبیح مى‏کنند، ذرات هوا تسبیح‏گوى خدا هستند، هر مولکول از مولکولهاى آب و هر ذره از ذرات اتمى و هر ذره کوچکتر از اتم خدا را تسبیح مى‏کند. حال ما اول باید ببینیم اصلًا قرآن چنین حرفى را مى‏زند یا نمى‏زند. ابتدا آیات را مى‏خوانیم. بعد ببینیم بشر به حسب عقل و فهم و عرفان خودش چقدر توانسته خود را به این منطق قرآن نزدیک کند. پس ما دو مرحله داریم: یکى این که آیا قرآن چنین مطلبى را بیان کرده یا نکرده است. دوم این که بشر در تلاش و تکاپوى خودش چقدر خود را به این حقیقت نزدیک کرده است. قرآن این مطلب را با عبارات مختلف در جاهاى مختلف گفته است. من مقدارى را که در نظر دارم و حفظ هستم برایتان عرض مى‏کنم. یکى در سوره بنى‏اسرائیل است که شاید از همه جا عام‏تر و صریح‏تر بیان فرموده است؛ مى‏فرماید: مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۵۰۷ وَ انْ مِنْ شَىْ‏ءٍ الّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهونَ تَسْبیحَهُمْ «۱» هیچ چیزى نیست (انْ مِنْ شَىْ‏ءٍ یعنى ما مِنْ شَىْ‏ءٍ) مگر آن که خدا را تسبیح مقرون به حمد مى‏کند، ولى شما تسبیح آنها را نمى‏فهمید؛ یعنى نگو من گوشم را که پاى این چوب یا سیمان یا درخت و همین طور ذرات بدن خودم مى‏گذارم نمى‏شنوم که او خدا را تسبیح مى‏کند. طبق گفته قرآن هر سلول از سلولهاى پوست و گوشت و استخوان و خون من و هر مویى از موهاى بدن من دائماً در تسبیح حق تعالى است، در حالى که من نمى‏شنوم. قرآن مى‏گوید بله، شما نمى‏شنوید؛ و بلکه «نمى‏فهمید» تعبیر مى‏کند؛ نمى‏گوید «لا تَسْمَعونَ»، مى‏گوید: «وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ» و میان ایندو فرق است. اگر «لاتَسْمَعونَ» باشد [یعنى‏] ممکن است ما بفهمیم چنین چیزى هست ولى نمى‏شنویم. مثل این که ما الآن مى‏فهمیم که در این فضا امواج رادیویى از ایستگاههاى مختلف رادیویى دنیا هست ولى نمى‏شنویم. اما قرآن مى‏گوید «ولى این مطلب را نمى‏فهمید»؛ نه تنها نمى‏شنوید بلکه نمى‏فهمید، فهم نمى‏کنید، هنوز فهمتان کوتاه است. فرق تسبیح و تحمید قبل از این که به آیات دیگر بپردازم، فرق میان «تسبیح» و «حمد» را عرض کنم که مى‏فرماید: الّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ. چون تسبیح و حمد کار ماست، اقلًا بفهمیم وقتى در نماز مى‏گوییم: سُبْحانَ رَبِّىَ الْعَظیمِ وَ بِحَمْدِهِ که خلاصه‏اش این است: «تسبیح پروردگار عظیم مى‏کنم و حمد پروردگار عظیم» یا مى‏گوییم: سُبْحانَ رَبِّىَ الْاعْلى‏ وَ بِحَمْدِهِ یعنى تسبیح مى‏کنم پروردگار برتر را و حمد مى‏کنم او را؛ «تسبیح مى‏کنم» یعنى چه؟ و «حمد مى‏کنم» یعنى چه؟ ثناى خدا به دو شکل است: یکى تسبیح و دیگرى تحمید. تسبیح یعنى تنزیه، یعنى خدا را از آنچه که ذات او مبرّاست منزّه کردن، و برتر دانستن او از آنچه که شأن مخلوقین است و حاکى از نوعى نقص و ناتوانى و نارسایى است. اصلًا کلمه‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۵۰۸ «سُبْحان» معنایش این است که من او را تسبیح و تنزیه مى‏کنم از این که به چشم دیده شود، با دست لمس شود، او را جسم بدانم و بگویم در جایى قرار گرفته است، او را محتاج و نیازمند بدانم به هر چیزى از جمله به عبادت خودم؛ خیر، او منزّه است از نیاز و احتیاج؛ تنزیه مى‏کنم او را از این که به او نسبت ظلم و ستم بدهم، براى او شریکى قائل باشم، او را مرکّب و داراى اجزاء بدانم، بگویم از چه درست شده و از کجا آمده است. پس تسبیح یعنى یک سلسله چیزهایى را که من مى‏فهمم که خدا از اینها برتر و بالاتر است، با کلمه «سبحان» از او نفى مى‏کنم. ثناى الهى نظیر اقرار به توحید است که مجموع نفى و اثبات است. وقتى مى‏گوییم «لا الهَ الَّا اللَّه» نفى مى‏کنیم معبودیت غیر را و اثبات مى‏کنیم ذات او را. ثناى الهى هم همیشه نفى است و اثبات. نفى‏اش همین است: منزّه است از …، ولى «حمد» توصیف پروردگار است به صفات اثباتى: او را ستایش مى‏کنم که همه نعمتها از اوست، همه کمالات از اوست و به او برمى‏گردد، او به هر چیزى داناست: بِکُلِّ شَىْ‏ءٍ عَلیمٌ، بر هر چیزى تواناست: وَ هُوَ عَلى‏ کُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدیرٌ، او سمیع است، او بصیر است، او حىّ است، او قیّوم است، او ملِک است، او مؤمن است، مهیمن است، عزیز است، جبّار است، متکبّر است «۱». پس ما با یک «سُبْحانَ رَبِّىَ الْعَظیمِ وَ بِحَمْدِهِ» یا یک «سُبْحانَ رَبِّىَ الْاعْلى‏ وَ بِحَمْدِهِ» یک دنیا نقص را به نظر مى‏آوریم و مى‏گوییم خداى ما از اینها منزّه است، و یک سلسله کمالات را [به نظر مى‏آوریم و مى‏گوییم‏] خداى ما داراى چنین صفاتى است. در نماز وقتى سوره توحید را مى‏خوانیم، مى‏گوییم: قُلْ هُوَ اللَّهُ احَدٌ. اللَّهُ الصَّمَدُ. لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یولَدْ. وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً احَدٌ. هم صفات اثباتى در آن است و هم صفات سلبى. بعد مى‏گوییم: «کَذلِکَ اللَّهُ رَبِّى» چنان است پروردگار من، آن صفات کمالى اثباتى را دارد و من او را به آن صفات ستایش و حمد مى‏کنم؛ نقصى نیز در او نیست، این که فرزند داشته باشد، فرزند چیزى باشد، مثل و مانند داشته باشد. قرآن مى‏گوید این کارِ تسبیح و تحمید که شما در این شعور ظاهرى و انسانى‏تان باید آن را با تعلیمات انبیا یاد بگیرید و با اراده و اختیار خودتان انجام دهید، تمام ذرات عالم وجود [این کار را انجام مى‏دهند و] خدا را تسبیح مى‏کنند و حمد مى‏کنند. این یک آیه از آیات قرآن [راجع به تسبیح و تحمید موجودات.] مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۵۰۹ مسبّحات در قرآن‏ همچنین ما در قرآن پنج سوره داریم- بلکه با سوره «سَبِّحِ اسْمَ» به اعتبارى شش سوره داریم- که با تسبیح شروع مى‏شوند و اینها را «مسبّحات» مى‏گویند. سوره حدید این طور شروع مى‏شود: سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ الْارْضِ هرچه در آسمانها و زمین است خدا را تسبیح مى‏کند. سوره حشر و سوره صف به این شکل شروع مى‏شود: سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الْارْضِ. در اینجا کلمه «ما» تکرار شده است. باز مفاد همان است: هرچه در آسمانهاست و هرچه- نه هرکه- در زمین است خدا را تسبیح کرده است. سوره جمعه و سوره تغابن [این طور شروع مى‏شوند:] یُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الْارْضِ. «سَبِّحِ اسْمَ» نیز امر به تسبیح است. در این پنج سوره [فعل تسبیح را] در سه مورد به صورت ماضى و در دو مورد به صورت مضارع ذکر مى‏کند ولى با کلمه «ما»: «هرچه» در آسمانها و زمین است خدا را تسبیح مى‏کند. اما قرآن مى‏گوید آن حقیقت سجود که این سجود شما نماینده و نمایشگرى از آن است [در همه موجوات هست.] ما که سجود مى‏کنیم عمل ما نمایشگر خضوع ماست. قرآن مى‏گوید همه موجودات خدا را سجود مى‏کنند، خورشید و ماه و ستاره هم خدا را سجود مى‏کنند، ولى البته معلوم است، مقصود این نیست که مثلًا خورشید هم یک پیشانى دارد و پیشانى‏اش را روى خاک مى‏گذارد؛ نه، این عمل شما که نمایشگر منتهاى خضوع است «۱» براى این است که روحتان خضوع پیدا کند. پس ما یک چنین آیاتى در قرآن داریم که در آنها تعبیر «سبّح» یا «یسبّح» به کار رفته است. بعضى آیات دیگر داریم که در آن آیات، مطلب به شکل دیگرى بیان شده است؛ مثلًا بیان شده که جمادات یا نباتات و یا حیوانات با فلان مقام مقدس معنوى الهى در تسبیح و حمد خدا هماهنگى مى‏کردند. قرآن در سوره مبارکه «ص» درباره‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۵۱۰ داود پیغمبر چنین مى‏گوید: وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داودَ ذَا الْایْدِ انَّهُ اوّابٌ «۱» یاد کن بنده ما داود نیرومند را، او بسیار بازگشت‏کننده به خدا بود، یعنى از غیر خدا بریده و به خدا پیوسته بود «۲». بعد درباره داود مى‏گوید: انّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِىِّ وَ الْاشْراقِ. وَ الطَّیْرَ مَحْشورَهً کُلٌّ لَهُ اوّابٌ «۳» کوهها را مسخّر کرده بودیم، هر صبحگاهان و شامگاهان که داود خداى خودش را تسبیح مى‏کرد، این کوهها و مرغها با داود هم‏آواز بودند و تسبیح خدا مى‏گفتند. از جمله [آیات تسبیح و تحمید] همین آیات [سوره نور است‏] که باز نظیرش در قرآن هست. در اینجا مخاطبْ شخص پیغمبر اکرم است، مى‏فرماید: الَمْ‏تَرَ انَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الْارْضِ آیا ندیدى «۴» تسبیح هرکه در آسمانها و هرکه در زمین است؟ «هرکه در زمین است» را هم اختصاص به مؤمنین نمى‏دهد. اى پیغمبر! آیا تسبیح مرغان را در حالى که در اوج آسمان صف کشیده‏اند ندیدى؟ بالاتر این که بعد مى‏گوید: کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ هرکدام از اینها (کوهها، درختها، مرغها، انسانها و هر موجودى که تسبیح مى‏کند) به تسبیح خود آگاه است، به نماز خود آگاه است. عجیب این است که این امر را تعبیر به «نماز» مى‏کند. گفتیم یک جا تعبیر به «تسبیح» و «حمد» مى‏کند و یک جا تعبیر به «سجود» مى‏کند. اینجا اصلًا تعبیر به «صلاه» کرده است. گو این که بعضى مفسرین گفته‏اند مقصود از «صلاه» دعاست، ولى همان نماز است، چون روح نماز هم دعاست. خود قرآن تعبیر به «صلاه» کرده‏ مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۵۱۱ است: اینها نماز دارند و به نماز خودشان آگاهند و خداى آنها هم به کار آنها آگاه است. بنابراین ما چنین آیاتى در قرآن داریم و نباید اول برویم ببینیم که آیا مى‏توانیم معنى بکنیم که مقصود از تسبیح [و تحمید] چیست. قرآن چنین مطلبى مى‏گوید که تمام ذرات عالم هستى خدا را تسبیح و حمد مى‏کنند، و به ما هم مى گوید: ولى شما اى مردم فهم نمى‏کنید اما چنین چیزى وجود دارد. البته خدا هم که این مطلب را بیان کرده، نخواسته یک معمایى را که هیچ وقت بشر به هیچ شکل آن را حل نمى‏کند بیان کرده باشد. قرآن این را مى‏گوید براى این که ما تلاش کنیم تا به این حقیقت برسیم و این حقیقت را به اندازه ظرفیت خودمان کشف کنیم و بفهمیم. گفتیم مرحله دوم این است که ببینیم تلاشى که افراد بشر بعد از این راهنمایى قرآن، در این راه کرده‏اند چه بوده و در واقع این آیات را چگونه خواسته‏اند تفسیر کنند. این سلسله آیات در قرآن مجموعاً دو گونه تفسیر شده است که ما مى‏توانیم این دوگونه را «حکیمانه» و «عارفانه» بنامیم. تفسیر حکیمانه‏ بعضى این آیات را حکیمانه تفسیر کرده‏اند و گفته‏اند مقصود قرآن از این که مى‏گوید هر چیزى خدا را تسبیح و حمد مى‏کند، تسبیح «تکوینى» و به «زبان حال» است. ما یک «زبان حال» داریم و یک «زبان قال». زبان حال این است که یک موجودى- مثلًا یک انسان- حالتى پیدا مى‏کند که با این که دهانش بسته است اما وضعش دارد با آدم حرف مى‏زند. مثلًا شما و دوستتان در خیابان ایستاده‏اید و با همدیگر صحبت مى‏کنید. یک وقت شخص مفلوکى با یک قیافه ژنده‏اى مى‏آید در مقابل شما دو نفر مى‏ایستد و گردنش را کج مى‏کند. حالتش نشان مى‏دهد که [مى‏گوید] من نیازمندم، به من کمک کنید. این را «زبان حال» مى‏گویند. ولى یک وقت کسى مى‏آید به زبان مى‏آورد که کمکى به من بکنید. این مى‏شود «زبان قال». بنابراین خیلى اوقات حالت بیرون انسان از ضمیر انسان خبر مى‏دهد، چنان که مى‏گویند «رنگ رخسار خبر مى‏دهد از سرّ ضمیر». چگونه خبر مى‏دهد؟ حرف که نمى‏زند، دلالت مى‏کند. انسان خیلى حرفها را به زبان بى‏زبانى مى‏زند. شاید افراد انسان با یکدیگر که برخورد مى‏کنند، بیش از مقدارى که با زبان ظاهر با هم حرف مى‏زنند، به زبان بى‏زبانى با همدیگر حرف مى‏زنند و خودشان را به یکدیگر معرفى مى‏کنند. من در کتاب مسئله حجاب نوشته‏ام که بعضى از لباسها و بعضى از ژستها زبان‏دار است. آدمى که وقتى راه مى‏رود بادى به غبغب مى‏اندازد، صدایش را کلفت مى‏کند و مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۶، ص: ۵۱۲ پایش را محکم به زمین مى‏کوبد، در واقع مى‏خواهد به دیگران بگوید: دور باش، کور باش، از من بترس. همچنین یک زن دو جور لباس مى‏پوشد: یک وقت طورى لباس مى‏پوشد و در خیابانها راه مى‏رود که خود وضعش داد مى‏زند و مى‏گوید که من عفیفم، کسى را نرسد که چشم طمع به من بدوزد. اصلًا خود ژست و خود لباس مى‏گوید من چنینم، و طبعاً افرادى هم که دنبال شکارى مى‏روند و مى‏خواهند ببینند چه کسى اهلش است، سراغ آنها نمى‏روند «۱». و یک وقت نقطه مقابل آن است: همان طور که آن شخص طورى لباس مى‏پوشد که مى‏گوید از من بترس، یک زن هم ممکن است طورى لباس بپوشد که مى‏گوید بیا دنبال من. با زبان خودش حرف نمى‏زند ولى ژستش همه را دعوت مى‏کند که بیا سراغ من و مرا تعقیب کن، من اینکاره هستم. این را مى‏گویند «زبان حال». از مطلب خیلى خارج شدیم. حال بعضى گفته‏اند این که قرآن مى‏گوید همه چیز خدا را تسبیح و حمد مى‏کنند، مقصود به زبان حال است، چون همه اینها مخلوق خدا هستند و خاصیت مخلوق این است که یک جنبه نقص دارد و یک جنبه کمال. جنبه نقص لازمه مخلوقیت است و جنبه کمال [از ناحیه خالق.] هرچه نقص دارد از ذات خودش است و هرچه کمال دارد از خالقش (هرچه کمال در موجودات عالم مى‏بینید از او بدانید). پس در واقع به زبان حال، خالق خودش را توصیف و حمد مى‏کند، به زبان بى‏زبانى مى‏گوید: «بارک اللَّه به آن که مرا آفرید.» تسبیحش هم این است که مى‏گوید اگر نقصى در من مى‏بینى، این نقص لازمه ذات من است، او از این نقص منزّه است. البته در این که هر مخلوقى به زبان حال، حامد و مسبّح خالق خودش است شکى نیست و حرف درستى است. مخلوقات به زبان تکوین، خدا را تسبیح و حمد مى‏کنند و هر اثرى حمدگو و تسبیح‏گوى مؤثّر خودش است. گلستان سعدى هم سعدى را حمد مى‏کند، یعنى به زبان حال مى‏گوید بارک‏اللَّه به آن که چنین اثر مج%

    ثبت دیدگاه

    دیدگاهها بسته است.